نظريه نظام جهانی در روابط بين الملل(2)
ديدگاه نظريه پردازان نظام جهانی در باب دولت:
ديدگاه والرشتاين در باب دولت:
برای والرشتاين ماشين دولتی مدرن پاسخی است به فشار های طبقه سرمايه دار برای تامين نياز هايش.،اما اين به معنای اين نيست که که ماشين های دولتی عروسکی خيمه شب بازی در دست سرمايه داران بوده اند. به باور والرشتاين دولت حتی اگر به بيان مارکس کميته اجرايی سرمايه داری هم باشد،باز تاب اراده سرمايه داران نيست.
والرشتاين بر اين باور است که دولت ها وماشين های دولتی همواره تقويت شده اند وحتی مبارزات طبقاتی نيز به تضعيف ماشين دولت منجر نشده اند. در اعتقاد والرشتاين ممکن بوده است که جنبشی سياسی با دولتی خاص ورژيمی موجود مخافت کرده باشداما فی النفسه مخالفتی با خود دولت نداشته اند.
والرشتاين همانند نظريه پردازان سازه انگاری ومکتب انگليسی بر اين نکته تاکيد دارد که دولت- ملت با شناسايی ساير دولت هاست که موجوديت مي يابد.
از سوی ديگر والرشتاين بر اين اعتقاد است که دولت های حاکمه نهادهايی اند که در درون نظام بين دولتی ايجاد شده اندو اين نظام است که آنها را تعريف مي کند.در عين حال او تاکيد دارد که مشخص نيست چند دولت و يا کدام دولت ها بايد دولتی را به عنوان دولت شناسايی کنند تا بتوان آن دولت را دولت حاکمه دانست.
به باور والرشتاين دولت ها ممکن است که از نظر حاکمه بودن با هم شباهت داشته باشند، اما از نظر موقعيت در اقتصاد جهانی متفاوت باشند.
والرشتاين بر اين اعتقاد است که اساسا نظام جهانی سرمايه داری که برای بقای خود نياز به انباشت وبرای انباشت نياز به سود دارد،برای تضمين سود بايد هزينه توليد را کاهش دهند ويکی از راه های کاهش هزينه ها نيز انتقال محل توليد به مکان هايی است که هزينه کار در آنهاپايين تر است.
در اعتقاد والرشتاين بر اساس تقسيم بندی مکانی وتقسيم کار جهانی، چند دولت در نظام جهانی وجود دارد و موقعيت آنها دراين نظام چگونه است؟
در اعتقاد والرشتاين دولت ها در نظام جهانی در سه دسته مرکز ،پيرامون وشبه پيرامون قابل بررسی اند.
والرشتاين بر اين اعتقاد است که موقعيت دولت ها در مرکز وپيرامون نظام جهانی متفاوت است واين موقعيت متفاوت ناشی از نقش متفاوت آنها در اقتصاد جهانی است که به تمايزات اقتصادی –اجتماعی وسياسی ميان آنها منجر مي شود. اما بايد توجه داشت که برای درک پو يايی های درونی هر دولت بايد آن را در جايگاهی که در نظام جهانی دارد قرار دهيم تا بفهميم که چگونه نيروهای مختلف آن را تحت تاثير قرار مي دهند.
موقعيت دولت های مرکز:
والرشتاين اعتقاد دارد که دولت در مرکز به جهت شکل دهی نطروهای ائتلاف به دولت، دولتی قوی ومنسجم وبر خوردار از پايگاهی قدرتمند است. اين دولت ها بخشی از قدرت خود را از طريق فشاری که بر دولت های ضعيف وارد مي سازند،به دست مي آورند وبا جنگ،فشار های ديپلماتيک،دولت های ضعيف را بيش از پيش تضعيف مي کنند. والرشتاين اعتقاد دارد که فعاليت در کشور های مرکزمتمرکز است. سطح مهارت کارگران ودستمزد آنها بالاتر است وفعاليت های اقتصادی سرمايه بر يعنی (کاپيتال اين تن سيو) در آن متمرکز است.
موقعيت دولت ها در پيرامون:
والرشتاين اعتقاد دارد که دولت در پيرامون چناتن ضعيف است ويا اصلا وجود ندارد که حتی والرشتاين ترجيح مي دهد که به جهت ين ضعيف بودن دولت، از مناطق پيرامونی صحبت بگويد نه دولت پيرامونی. والرشتاين بر اين اعتقاد است که در پيرامون منافع متضادی وجود دارد که باعث مي شود ائتلاف پشتيبان دولت به سهولت شکل نگيرد.
والرشتاين اعتقاد دارد که در دولت های پيرامونی آن دسته از فعاليت های اقتصادی متمرکزند که سود آوری کمتری دارند. سطح دستمزد ومهارت در اين مناطق پايين است وفعاليت های اقتصادی کار بر يا
( لابر اين تن سيو) در آن وجود دارند.ضمن آنکه سرمايه داران کشور های پيرامون نيز ضعيف هستند.
موقعيت دولت های شبه پيرامون:
والرشتاين بر اين اعتقاد است که در ميان دولت های پيرامون ومرکز،دولت های شبه پيرامون قرار دارند که وجود آنها بر ای کار کرد منظم وهموار اقتصاد جهانی ضرورت دارد و يک عنصر ساختاری ضروری در اقتصاد جهانی محسوب مي شود. در اعتقاد والرشتاين دولت های شبه پيرامونی يکی از ساز وکارهای مهم ثبات بخش به حساب مي آيند و وجود اين دولت ها بيش از آنکه به دلايل اقتصادی باشد،دلايل سياسی دارد. والرشتاين اعتقاد دارد که وجود اين دولت های ميانی يا شبه پيرامونی سبب مي شود که مرکز با مخالفت يک پارچه و فرا گير روبه رو نشود ،چراکه اين کشورها در عين اينکه استثمار مي شوند،استثمار نيز مي کنند.
در اعتقاد والرشتاين دولت های شبه پيرامونی در همه ابعاد موقعيت بينا بينی ميان دولت های مرکز وپيرامون دارند. برخی از فعاليت های مر کز در درون آن صورت مي گيرد وبرخی هم از فعاليت های پيرامون. توليدات شبيه به مرکز وشبيه به پيرامون در آنها همزيستی دارند. سطح مهارت ودستمزد در کشور های شبه پيرامونی،بينابين مرکز وپيرامون است. در اين کشورها،سود از مر کز کمتر و از پيرامون بيشتر است وسرمايه داری نيز از مرکز ضعيف تر و از پيرامون قوی تر مي باشند.
در اعتقاد والرشتاين چه جنبه ای بر مرکز و پيرامون بودن کشور ها در نظام جهانی وجود دارد؟
والرشتاين تاکيد مي کند که مرکز وپيرامون بودن هميشه هم جنبه جغرافيايی ندارد و بيش از آنکه اين تقسيم بندی مکانی باشد،اين تقسيم بندی جنبه نسبيتی يا (رلای تی اونال) دارد وممکن است فاصله
مر کز وپيرامون چند کيلو متر بيشتر نباشد. اما در عين حال نيز به وضوح نوعی تفکيک جغرافيايی نيز وجود دارد که ناشی از نوع فعاليت اقتصادی مثلا توليدی،خدماتی،کشاورزی يا صنعتی نيست.
در اعتقاد والرشتاين،رابطه ميان کشور های مرکز وپيرامون چگونه است؟
والرشتاين اعتقاد دارد که رابطه نابرابر ميان مرکز وپيرامون وجود دارد. در اين رابطه نابرابر مازاد هميشه از پيرامون به مرکز انتقال مي يابد واستثمار پيرامون توسط مرکز شکل مي گيرد. بنابر اين رابطه اين دو،رابطه ای نابرابر،استثمار گرايانه وناعادلانه است.
در اين باره، از نکات مهم ومورد تاکيد والرشتاين آن است که رابطه نابرابر به عنوان ويژگی پايدار نظام باقی مي ماند. والرشتاين اعتقاد دارد که ممکن است که جايگاه دولت ها به شکل منفرد در درون نظام جهانی تغيير پيدا کند،اما نمي توان انتظار داشت در شرايطی که اساسا کار کرد نظام مبتنی بر نابرابری است، دولت ها به مرور به هم شبيه شوند ومثلا همگی خصوصيات کشورهای مر کز را پيدا کنند.
ديدگاه تدا اسکاچپول در باب دولت:
ديدگاه والرشتاين مورد تاييد اسکاچپول به عنوان يک جامعه شناس ديگر تاريخی قرار گرفته است. اسکاچپول بر اين باور است که به بحث دولت در باب پيامد های انقلاب اجتماعی به آن اشاره مي کند. اسکاچپول بر اين اعتقاد است که انقلاب های کبير نيز جملگی موجب تقويت ماشين دولتی شده اند. به اين ترتيب در کل همه دولت ها به نسبت نيروهای داخلی در طول زمان قوی تر شده اند، اما شکاف ميان خود دولت ها وجود دارد.
2) بحث پيرامون نظام بين دولتی ومسائل آن:
والرشتاين اعتقاد دارد که که نظام بين الملل را نظام بين دولتی يا (اين تر استيت سيستم) بنامد. در اين باره والرشتاين بر اين اعتقاد است که از چشم انداز تحليلی نظام جهانی، اين ساختار بين دولتی در نظام جهانی مدرن است که موضوع اصلی در روابط بين الملل است. بنا براين نظام بين دولتی تنها نظام جهانی مدرن سرمايه داری است که ساختار سياسی از دولت ها وحاکميت هارا به وجود مي آورد.
والرشتاين بر اين باور است که تنها نظام بين دولتی است که مي تواند بازار نسبتا آزادی را به وجود آورد واين نظام بين دولتی است که مي تواند کار کرد زنجيره های کالايی را تضمين کند. در اعتقاد والرشتاين نظام بين دولتی با اقتصاد جهانی سرمايه داری هماهنگی دارد.
در نگاه والرشتاين تفاوت اصلی ميان امپراطوری جهانی واقتصاد جهانی چيست؟
والرشتاين بر اين اعتقاد است که تفاوت اصلی ميان امپراطوری جهانی واقتصاد جهانی در نوع ساختار سياسی آنهاست. در امپراطوری، ساختار سياسی فرهنگ را با اشتغال پيوند مي دهد اما در اقتصاد جهانی،ساختار های سياسی،فرهنگ را با جايگاه مکانی يا(اسپيتال لوکي شن) در پيوند قرار مي دهد. دليل اصلی آن نيز اين است که نقطه آغازين فشار سياسی ساختار دولتی محلی است.
همگنی فرهنگی نيز در سطح ملی صورت مي گيرد وبه خلق هويت های فرهنگی ملی منجر مي شود. اين هويت های فرهنگی ملی در کنار ماشين های قوی دولتی هم ساز کاری برای حمايت از نابرابری ها در درون نظام جهانی است وهم توجيه وپوششی ايدئولوژيک برای حفظ اين نابرابری ها.
در اعتقاد والرشتاين نظام بين دولتی تاکنون چند مرحله را پشت سر گذاشته اند؟
والرشتاين بر اين اعتقاد است که نظام بين دولتی تا کنون سه مرحله را پشت سر گذاشته است:
1) دوره نخست، در فاصله سال های (1450-1815) اتفاق افتاد و اين دوره ای است که در آن دولت های اروپايی غربی شکل گرفتند وبا يکديگر وارد مناسباتی شدند وبه الزامات نظام بين دولتی تن داده اند.
در اين دوره است که نظام بين دولتی، دولت ها را به هم پيوند مي دهد و موجوديت اخلاقی وحقوقی آنها را تعريف مي کند وحقوق بين الملل وآموزه حقوق بشر در همين دوره تدوين مي شود. از اينجاست که ميتوان از روابط بين الملل مدرن سخن گفت،يعنی از زمانی که حقوق بين الملل شکل گرفت والگوهای مبادلاتی بين المللی وجنگ شکل نوين خود را پيدا کردند.
2) مرحله دوم، در قرن نوزدهم شکل مي گيرد وطی آن دولت گرايی دوره قبل جای خود را به ملی گرايی مي دهد وملی گرايی است که عامل پيوند ايدئولوژيک درون دولت هاست. در اين دوره يعنی متعاقب جنگ های ناپلئونی وشکل گيری اتحاد مقدس نظام بين دولتی مجددا ساز ماندهی مي شود. در اين دوره با تاکيد برهمگنی فرهنگی،زبانی ومذهبی،مناطق پيرامونی وشبه پيرامونی اروپا پرچم ملی گرايی را بلند مي کنند.
3) در سومين دوره، يعنی از سال های 1914-1917 است که جنبش های ملی واجتماعی در درون جنبش های ضد نظام تر کيب مي شوند ونيروهای محافظه کار نيز از آنها برای تحکيم وضع موجود استفاده مي کنند. در اين دوره هم جنبش های سوسياليستی به قدرت مي رسند وهم جنبش های رهايی بخش ملی،اما هر دو عملا در درون نظام موجود جذب مي شوند وبه بخشی از آن بدل مي گردند.
ابعاد نظام دولتی در نگاه والرشتاين چگونه است؟
گلذ فرانک بر اين اعتقاد است که والرشتاين نظام دولتی را دارای سه بعد مي داند. بنابر اين سه بعد نظام دولتی عبارتند از:
1)امپرياليسم،
2) هژمونی،
3)مبارزه طبقاتی.
1)بحث پيرامون مسئله امپرياليسم در نظام دولتی:
گلد فرانک اعتقاد دارد که منظور از امپرياليسم سلطه دولت های قوی مرکز بر مناطق ضعيف پيرامونی اعم از مستعمره يا دولت است. قدرت دولت تابعی از پايه توليدی،سازماندهی نظامی،اتحاد های ديپلماتيک وموقعيت ژئو پوليتيک. نيروهای طبقاتی مي توانند اين دولت ها را تحت فشار خود قرار دهند تا بازارجهانی رابا استفاده از زور يا ديپلماسی به نفع خود منحرف سازند. گاه اين اقدامات به شکل استعمار مستقيم وآشکار بوده وگاه به شکل امپراتوری غير رسمی.
2) بحث پيرامون هژمونی:
از نگاه والرشتاين وگلدفرانک، هژمونی وضعيتی است که در آن يک دولت مرکز از بقيه قدرتمند تر مي شود. سا ختار های بين دولتی تحت حاکميت فرايندی مرکب از چرخه های طولانی اند که والرشتاين آنها را چرخه هژمونيک يا (هزمونيک سيکل) مي نامد.
والرشتاين بر اين اعتقاد است که انباشت سر مايه درشرايطی به حد اکثر مي رسد که ساختار های بين دولتی نه به شکل گيری امپراتوری جهانی منجر شود ونه آنارشی نسبی با تعدد قدرت های بزرگ نسبتا برابر.
در اعتقاد والرشتاين، را ه ميانه اين دو وضعيت که برای نظام جهانی بهينه است،وجود يک قدرت وفقط يک قدرت هژمون است که آن قدر قوی است که مي تواند قواعد بازی را وضع کند ومراقب اجرای آنها در اغلب موارد باشد. اما قدرت هژمون هر کاری نمي تواند بکند وفقط مي تواند مانع از آن شود که ديگران با عملکرد خود، قواعد را به شکلی بنيادين تغيير دهند. اما هژمونی هرگز به طور کلامل تحقق نمي يابد ودر شرايطی خاصی است که هژمونی حاصل مي گردد ودوام آن نيز زياد نيست.
در اعتقاد والرشتاين چه دولت هايی در تاريخ نظام جهانی به هژمونی دست يافته اند؟
در اعتقاد والرشتاين،دولت هايی که در طول تاريخ نظام جهانی به هژمونی دست يافته اند،عبارتند از:
1) هلند در نيمه سده هفدهم،
2) بريتانيا در نيمه قرن نوزدهم،
3) وايالات متحده در نيمه قرن بيستم.
والرشتاين اعتقاد دارد که همه اين ها در زمانی که به هژمونی رسيدند، قدرت نظامی در جه اول نبودند؛ يعنی برای امور نظامی سرمايه گذاری زيادی نکرده بودند،اما از نيروی دريايی قوی بهره مند بودند.
معمولا دولت های هژمون پس از يک جنگ ظاهر شده اند. در اين جنگ دولتی که در صدد بر هم زدن قواعد بازی يعنی ايجاد يک امپراتوری جهانی بوده، از دولت طرفدار حفظ ساختار پايه نظام جهانی سر مايه داری شکست خورده ودولت حافظ نظام در شرايط هژمونيک قرار گرفته است. بنابراين جنگ های قدرت های بزرگ از نظر تعيين آينده نظام بين الملل اهميت دارند.
در اعتقاد والرشتاين برای هژمون بودن چه شرايطی لازم است؟
والرشتاين اعتقاد دارد شرط هژمون بودن،کارايی توليدی، تجاری ومالی است. دولت هژمون برای ايجاد امتياز بيشتر برای خود از قدرت دولت يعنی سازوکار غير بازاری استفاده مي کند وامتيازات خود را به نسبت ديگران افزايش مي دهد.
در اعتقاد والرشتاين، برای حفظ هژمونی،چه شرايطی لازم است؟
والرشتاين اعتقاد دارد که حفظ هژمونی نيز شرايطی دارد. هژمون بايد بتواند با استفاده از ابزار های نهادين آزادی بازار جهانی را محدود کند، تا بع نفع آن عمل نمايد،مثلا به شکل بستن بازار خود به محصولات ديگران وگشودن بازار ديگران به روی محصولات خود يا تحميل پول خود به عنوان ارز رايج در نظام.
همچنين هژمون بايد بتواند با ترکيبی از زور يعنی اهميت برتری نظامی، رشوه يعنی لزون دادن پادش به متحدان وشبه متحدان، واقناع يعنی ابزار ايدئولوژيک،اين محدوديت های نهادی را تحميل کند.
در اعتقاد والرشتاين،شرايط لازم برای حفظ هژمون،چه محدوديت هايی را برای قدرت هژمون ايجاد مي کند؟
والرشتاين اعتقاد دارد که که استفاده از زور، اقناع،رشوه آنهم برای پيشبرد سياستها هژمون را ضعيف مي کند؛ زيرا:
1) ابزار های اقناعی هميشه موفق نيستند،
2) کاربرد زور مشروعيت هژمون را کاهش مي دهد،
3) آمادگی نظامی هميشسگی وهمچنين پاداش به ديگران، هزينه دارد.
در نهايت هژمون به تدريج ضعيف مي شود و رقبای آن قوی مي گردند و راه برای افول آن هموار مي شود.
در اعتقاد والرشتاين، افول دولت های هژمون،چگونه صورت گرفته است؟
در اعتقاد والرشتاين افول هژمون به يک معنا سريع صورت مي گيرد وبه يک معنا روندی طولانی دارد. هنگامی که به شکلی نا گهانی احساس مي شود که اقتدار هژمون به چالش جدی کشيده مي شود، افول هژمون شروع شده است. به نظر مي رسد که هژمون دچار مشکلات اقتصادی است وديگر نمي تواند مانند سابق عمل کند. اما حتی با شروع افول نيز،هژمون تا مدتها هنوز قوی ترين قدرت نظامی،سياسی،اقتصادی وفرهنگی است. ديگران نمي توانند به سهولت با آن مقابله کنند يا آن را ناديده بگيرند و بنابراين افول روندی بطئی دارد و در مراحل اوليه با ابهام همراه است. از اين منظر افول هژمونی ايالات متحده از نيمه دهه 1960 وخصوصا از دهه 1970 آغاز شده است.
در اعتقا د والرشتاين،صعود و افول هژمونيک برای نظام جهانی چه خاصيتی دارد؟
از نظر والرشتاين که همه تحولات را برای نظام جهانی کار کردی مي بيند، چرخه های صعود وافول هژمونيک نيز برای سر مايه داری جهانی مفيد تلقی مي شوند،زيرا تعادلی را در نظام به وجود مي آورند که به انباشت کمک مي کند. اين هژمونی است که نظام جهانی سر مايه داری را از درجه ای از نظم وثبات بر خوردار کرده است که نظام های جهانی پيشين فاقد آن بودند.
3) بحث پيرامون مبارزه طبقاتی:
بعد سوم نظام دولتی عبارت است از تفوق مبارزه طبقاتی،هم در درون مرزهای دولت ها وهم در ميان آنها.والرشتاين در اينجا به اهميت کلاسيک طبقات ومبارزات طبقاتی در مارکسيسم کلاسيک نزديک مي شود وبه ائتلاف های طبقاتی در ورای مرزها توجه دارد.
3)بحث پيرامون فرهنگ جهانی ومسائل آن:
نظام جهانی مدرن فرهنگ خاصی را شکل داده است. هابدن اعتقاد دارد که ابزار اصلی در جريان اين فرهنگ جهانی متناسب با بقای نظام جهانی است که حول محور همزيستی تناقض گونه مي چرخد؛ به گونه ای که اين فرهنگ جهانی از يک سو ميان عام گرايی واز سوی ديگر ميان خاص گرايی با نمود هايی چون نژاد گرايی وجنس گرايی قرار مي گيرد.
هابدن بر آن است که اين فرهنگ جهانی چهار چوب فرهنگی خاصی است که نظام جهانی در درون آن عمل مي کند. البته اين فرهنگ اغلب از نظر پنهان است ،اما بقيه نظام نمي تواند بدون آن کار کند.
در اعتقاد هابدن سهرکن فرهنگ جهانی وجود دارد که پاسخ نظام جهانی در قلمرو آنها ظهور کند، واين سه مقوله عبارتند از:
1) اختراع ايدئولوژيها،
2) پيروزی علم گرايی،
3) مهار جنبش های اجتماعی که در برابر نظام جهانی شکل مي گيرند.
1) بحث پيرامون ايدئولوژی ها به عنوان رکن اول فرهنگ جهانی ومسائل آن:
ايدئولوژی ها از نظر والرشتاين راهبرد های سياسی برای مقابله با انديشه های جديدی چون: مشروعطت تغيير وحاکميت مردمی هستند. والرشتاين به سه نوع ايدئولوژی اشاره مي کند:
الف) ايدئولوژی محافظه کاری: اين ايدئو لوژی در مخالفت با دوانگاره مشروعيت تغيير وحاکميت مردمی شکل گرفت وهر دو را به نام حفظ سنت های ديرينه وخرد انباشته در طول تاريخ بالکل رد مي کند وطرفدار حد اقل تغيير بود.
ب) ايدئولوژی ليبراليسم: که هر دور انگاره مشروعيت تغيير وحاکميت مردمی را قبول داشت اما بر آن بود که بايد تغيير به شکل عقلانی وبا اتکا به مردم آموزش ديده وخبرگان شکل گيرد ونه بر مبنای خواسته های عوام الناس.
ج) ايدئولوژی دموکرات ها: ايدئولوژی دموکرات ها مانند ايدئولوزی ليبراليسم هر دو انگاره مشروعطيت تغيير وحاکميت مردمی را قبول داشته اند وخواهان حاکميت مردمی بودند. با به قدرت رسيدن دموکرات ها در سال 1848(کمون پاريس) محافظه کاران دريافتند که نمي توانند با هر تغييری مخالفت کنند و بايد از اتحاد ليبرال ها ودموکرات ها جلو گيری کنند. ليبرال ها نيز به اين نتيجه رسيدند که بايد محافظه کاران ودموکرات ها را به سمت مرکز بکشند. در نتيجه اصل بر نوعی سياست اجماع قرار گرفت که بر اساس آن همه نيروها حول يک محور مرکزی متحد مي شوند وبه نوعی مر کز گرايی سياسی شکل مي دهند که از راديکاليسم جلوگيری مي کند. اين راهبرد مبتنی بر عرصه سياست اجماع يا( استراتژی،کونسو اس پاليتيک) که ليبرال های ميانه دار آن بودند،رکن نخست فرهنگ جهانی است.
2) بحث پيرامون پيروزی علم گرايی به عنوان رکن دوم فرهنگ جهانی ومسائل آن:
دومين رکن فرهنگ جهانی با زسازی نظام معرفتی بود که شکل جايگزينی علم به جای فلسفه ظهور کرد.جايگزينی علم به جای فلسفه سازمان دهنده معرفت بود که تحقق کامل آن در قرن نوزدهم صورت گرفت. شکل گرفتن دانشگا ها ها به عنوان بنياد نهادی علم جديد همراه با تقسيم علوم به رشته های مختلف ودروس مشخص بود. علوم طبيعی در خدمت فناوری لازم برای گسترش هر چه بيشتر سرمايه داری بود وعلوم انسانی در خدمت ملی گرايی که برای مشروعيت بخشيدن به دولت ملی ضرورت داشت. علوم اجتماعی نيز در ميان اين دو در خدمت دستکاری عقلانی حيات اجتماعی،اصلاحات سياسی واجتماعی وگاه نيز سرکوب بوده اند.
در اين رابطه روخاس بر اين اعتقاد است که تاريخ نگاری جديد عام گرا،کل تاريخ انسانی را به عنوان يک فرايند بر ساخته است که همه تاريخ های محلی در پرتو آت تفسير مي شوند وچگونه علوم تجربی به موازات رشد تجدد شکل گرفته اند.
3) بحث پيرامون مهار جنبش های اجتماعی به عنوان رکن سوم فرهنگ جهانی ومسائل مربوط به آن:
رکن سوم فرهنگ جهانی ليبرال عبارت است از جذب طبقات بالقوه خطرناک که مي توانستند به شکل جنبش های ضد نظام سوسياليستی يا ملی گرايانه ثبات نظام را مورد تهديد قرار دهند. ليبرال ها يک برنامه سياسی اصلاح طلبانه را در پيش گرفتند وبا تکيه بر حق رای عمومی،دولت رفاهی، و وطن پرستی شهر وندان اکثر جنبشهای ضد نظام را به مخالفان پارلمان ميانه رو وگاه حتی شريک حکومتی خود بدل کنند.
به عنوان نتيجه گيری والرشتاين بر اين اعتقاد است که اين سه رکن فرهنگ جهانی در خدمت استتار درونی اجماع ليبرالی يعنی تعقيب هم زمان عام گرايی ونژاد گرايی – جنس گرايی بوده است. در نيمه قرن نوزدهم،عام گرايی به اصل مسلط فرهنگی نظام جهانی تبديل شده بود. علم جديد داعيه عام گرايی داشت،دولت مدرن در صدد بسط اصول عام به جامعه سياسی به ويژه به شکل بسط حق رای عمومی بود واقتصاد جهانی بر مبنای ارزش های عام شکل گرفته بود. اما در عمل برابری های توزيعی هم در درون جوامع وهم در بين دولت ها در برابر اصل عام گرايی قرار داشت. اگر مي شد در جهان بينی های سلسله مراتبی نابرابری را توجيه کرد، در عام گرايی مدرن ديگر امکان آن وجود نداشت. اما در عين حال حفظ سلسله مراتب ضرورت داشت.بنابراين نژاد گرايی وجنس گرايی به شکل دو خاص گرايی نهادينه شدند تا، برابرای بر مبنای آنها توجيه گردند.
در اعتقاد والرشتاين، نژادگرايی وجنس گرايی چه نقشی در فرهنگ جهانی داشته اند؟
نژا گرايی وجنس گرايی نقش های مشابه اما متمايزی در فرهنگ جهانی داشته اند.نژاد گرايی سازوکاری بود که از طريق آن مي شد ارزش های عام گرايانه را در عمل تنها در مورد گروه خودی بر اساس نژاد رنگ پوست،مذهب،شهر وندی يا هر تمايز محلی مفيد ديگری تعريف مي شد،به کار بست.
از سوی ديگر،نژاد گرايی يک ساز وکار برون گذارانه نبود ،بلکه ساز وکار توجيه درون گذاری در نيروی کار ونظام سياسی در سطح پاداش ومنزلت نازل تر به نسبت گروه خودی بود.
جنس گرايی نيز همين هدف را داشت،اما از طريق متفاوتی به آن مي رسيد. جنس گرايی با محدود کردن زنان به شيوه های خاصی از در آمد آفرينی وتعريف اين شيوه ها به عنوان آنچه کار نيست، يعنی مفهوم زن خانه دار،به خانواد های شبه پرولتاريايی شکل داد واز اين طريق باعث کاهش سطح دستمزدها در بخش های وسيعی از اقتصادجهانی شد. علاوه بر اين، هرجا که زنان وکودکان به عنوان کار گر دستمزد بگير کار مي کردند،دستمزد کمتری مي گرفتند وجنس گرايی اين را توجيه مي کرد.
به اين ترتيب،سرمايه داری از طريق اين ترکيب عام گرايی وخاص گرايی توانسته موازنه ای به نفع خود بر قرار کند که از دو حد افراط وتفريطی که مي توانست به زيان انباشت سرمايه باشد،جلوگيری نمايد.
در اعتقاد والرشتاين،فرجام وعاقبت فرهنگ جهانی،چه شکلی به خود گرفت؟
آرجهی ات آل(Arrighi et al ) بر اين اعتقاد است که اين فرهنگ جهانی در ابعاد مختلف با بحران روبرو شده است. از يک سو نژاد گرايی وجنس گرايی از سوی جنبش های اجتماعی مخالف آنها مانند جنبش های رنگين پوستان وفمينيسم وجنبش زنان با چالش جدی روبرو شده است. اينها جنبش های جديد ضد نظام اند و در شرايط بحرانی شدن نظام جهانی مي توانند در روند امور وچگونگی آن نقش ايفا کنند. خصوصيات متفاوت آنها با جنبش های قديمی ضد نظام موجب شده که جذب واستحاله آنها در نظام نيز به سهولت صورت نگيرد.
والرشتاين در اين زمينه اعتقاد دارد که در حال حاضر نظام وارد مرحله بحرانی خود شده است وبايد توجه داشت که از نظر او بحران فقط يک بار حادث مي شود وآن پيش از نابودی نظام است.
در همين زمينه روجاس اعتقاد دارد که نوعی بحران جهانی معرفتی شکل گرفته است که فضا را برای بحث در باره ضرورت باز سازماندهی علوم موجود وشاخه های مختلف آن آماده مي سازد. روجاس بر اين اعتقاد است که تاکيدات جديد بر پيگيری رهيافت های چند رشته ای،فرارشته ای، درون رشته ای وتکثر گرايی شناختی،نشانه های بحران در شناخت مدرن اند.
در اعتقاد روجاس،بسياری از نويسندگان وجريان های فکری در ورای معرفت رشته رشته شده،پاره پاره وتخصصی، از ديد گاه هايی دفاع مي کنند وسعی در پيشبرد آنها دارند که جهانی تر،فرا گير تر، وتک رشته ای ترند. چنين نگرشی در ميان پسا ساختار گرايان،نظريه پردازی انتقادی ونظريه پردازان نظام جهانی ديده مي شود.
به اين ترتيب فرهنگ جهانی نظام سرمايه داری نيز با چالش روبه روست ودر کنار ساير عوامل که افول،بحران ونابودی نظام را رقم خواهند زد،عمل مي کند.
4) بحث پيرامون تحول در نظام جهانی:
بحث در باب تحول در نظام جهانی را بايد ابتدا در باره کار کرد نظام جهانی آغاز کرد. روی اين اصل نظام جهانی نظامی پوياست که مستمرا خود را با نياز های جديد تطبيق مي دهد ومشکلات وکژکارکرديهای را که پيش مي آيند،حل مي کند وبه تعادل مجدد مي رسند.
کار کرد نظام جهانی تا کنون وابسته به سه پديده بين المللی بوده است که عبارتند از:
1) نظام نسبتا با ثبات بين المللی با چرخه های هژمونيک،
2) نظام توليد جهانی پر سود با چرخه های انحصار کندراتيف،
3) نظام اجتماعی دولت های دارای حااکميت ودولت های ليبرال وهمه اينها با فرهنگ جهانی به هم پيوند مي خوردند.
اما نقطه عزيمت بحث والرشتاين در باب تحول در نظام جهانی،در مقابل ومغاير ديدگاه فوق قرار مي گيرد،به اين معنی که نظام جهانی در حال حاضر وارد مرحله بحرانی خود شده است. در اين باره والرشتاين تاکيد مي کند که نظام جهانی مانند هر نظام ار گانيک ديگر روند کلی رو به زوالی را طی مي کند.
والرشتاين بر اين اعتقاد است که در نظام روند هايی خطی وجود دارد که آن را به سمت عدم تعادل نهايی هدايت ميکنند. نظام سر انجام با بحران روبه رو خواهد شد وبا اين بحران نابودی آن رقم مي خورد ونظام ديگری جايگزين آن خواهد گرديد.
اين در واقع انطباق پذيری های مستمر نظام است که آن را با مشکلات جديدی روبه رو مي سازد وهر تلاش برای مقابله با هر يک از اين مشکلات در پی خود مشکلات جديد تری به همراه خواهد داشت وسر انجام همين پوييهای درونی نظام و نه کنش آگاهانه کار گزار انسانی است که آن را به پايان عمر خود مي رساند.
در اعتقاد والرشتاين، هفت روند خطی که موجب از ميان رفتن استحکام در ساختار جهانی مي گردند، کدامند؟
والرشتاين بر اين باور است که هفت روند خطی وجود دارند که موجب از ميان رفتن ساختار ها در نظام جهانی مي گردند. اين روند های خطی عبارتند از:
1) فرايند قطبی سازی توسعه سرمايه داری به معنای شکاف فزاينده روبه افزايشی است که يکی از نمود های جدی ومهم آن سيل مهاجرت از جنوب به شمال است.
2) ارتش ذخيره بيکاران که وجود آن برای سرمايه داری حياتی بوده است،جای خود را به نيروی کار شهر نشينی داده است که بی کاری آن باعث مشکلات عمده در عرصه سياست گذاری مي شود.
3) توهم توسعه ليبرال در هم شکسته است وبا رکود و افول های متعدد ومتوالی،ديگر اميدی به آن نيست و واکنش ايدئولوژيک در برابر آن به شکل مخالفت با فرهنگ ليبرال شکل گرفته است.
4) ثابت شده که جنبش های ضد نظام کلاسيک يعنی جنبش های سوسياليستی وملی گرايانه هم کاری از پيش نبرده اند و يا نابودی اين جنبش ها،يکی از نيرو های اصلی مهار کننده انگيزش سياسی طبقات خطرناک جهان از ميان رفته است.
5) دولت رفاهی توقعاتی در زمينه بهداشت،آموزش، وسطح زندگی به وجود آورده وعدم تامين آنها به مشروعيت زدايی از دولت ها منجر مي شود وتامين آنها نيز بار مالی دولت ها را افزايش مي دهد وآنها را با بحران مالی ومتعاقب آن بحران مشروعيت مواجه مي کند. با تبديل شده بحران مالی به بحران سياسی،دولت ها را با مشکلات فزاينده روبه رو مي سازد وحفظ نظم جهانی برای هژمون بيش از پيش دشوار مي شود.
6) مشکلات جدی زيست محيطی راه حل مي طلبند. حل آنها نيز مستلزم هزينه ای است که دولت ها بايد بپر دازند اما ناچارند برای پرداخت آن از هزينه های رفاهی بکاهند و اين آنها را با بحران مشروعيت روبه رو مي کند ودر نتيجه آنها ترجيح مي دهند اين مشکلات را به شکل جدی حل نکنند.
7) سر انجام ايمان به علم جديد به شدت متزلزل شده است ودانشمندان خواهان باز بينی بنيادين علم وشکل دادن به علم جديدی اند که خطی بودن يا (لينرتی) را رد مي کند، دقت علمی را ناممکن ميداند، وپديده ها را پيش بينی ناپذير مي بيند. در اين زمينه است که حملات فرهنگی عليه علم به اشکال مختلف از مذهب تا شالوده شکنی شکل گرفته است.
چه تصوير وابعادی بر انديشه فرجام گرايانه والرشتاين در باب نظام جهانی حاکم ،وجود دارد؟
والرشتاين بر اين باور است که نظام جهانی در حال حاضر وارد مرحله بحرانی خود شده است. در اين باره والرشتاين تاکيد مي کند که نظام جهانی مانند هر نظام ار گانيک ديگر روند کلی رو به زوالی را طی مي کند.
به نظر والرشتاين نظام جهانی که دچار بحران گذار شده است،احتمالا طی يک و نيم قرن کلا نابود خواهد شد. نظام طی چهار صد سال گذشته در حل مشکلات کوتاه مدت وميان مدت خود موفق بوده است،اما خود راه حل های آن تغييراتی در زير ساخت ها ايجاد کرده اند که مانع از توان آن در تعديل های مداوم مي گردد ودرجه آزادی نظام کمتر وکمتر مي شود.
در اين زمينه والرشتاين بر اين باور است که در ميان هلهله هايی که برای کارايی تمدن سرمايه داری سر داده مطي شود،در همه جا نشانه های بی قراری وبدبينی فرهنگی ديده مي شود. پس اجماع به تدريج فرو مي پاشد و اين در وجود جنبش های متعدد ضد نظام انعکاس يافته که نيروی بيشتری مي يابند واز کنترل خارج مي شوند.
والرشتاين اعتقاد داد که طغيان فرهنگی جهان گستری که در مقابل فشار های نظام جهانی با نمود های مختلف آن شکل گرفته است،پيامد گسترش بی رحمانه نظام اجتماعی تاريخی ای است که به لحاظ صوری عقلانی تر مي شود وبه لحاظ جوهری پيوسته غير عقلانی تر مي گردد و اين جنبش ها نمايانگر فرياد های درد از عقلانيتی اند که به نام منطق جهان شمول با جلوه عقلانی ستم مي کند.
والرشتاين ظهور چه نظامی را بعد از فروپاشی نظام جهانی، پيش بينی مي کند؟
والرشتاين پيش از اين اميدوار بود که با از هم پاشيدن نظام جهانی سرمايه داری، نظم سوسياليستی عادلانه ای جايگزين آن شود. ما در گذار جهانی وتاريخی از سرمايه داری به سوسياليسم، به سر مي بريم. بی ترديد 100 تا 150 سال طول مي کشد تا اين گذار کامل شود. به اعتقاد والرشتاين، سومين نوع نظام جهانی ممکن در کنار امپراتوری واقتصاد جهانی، يک حکومت جهانی سوسياليستی است که در آن سطح بالای توليد حفظ مي شود ولی در نظام توزيع، دگرگونی صورت مي گيرد و اين مستلزم ادغام سطوح تصميم گيری اقتصادی وسياسی است.
والرشتاين اعتقاد دارد که در نظام سوسياليستی،عقلانيتی جوهری که به شکل جمعی حاصل شده است عمل مي کند تا منابع به شکل بهينه مورد استفاده قرار گيرند وتوزيع شوند. والرشتاين تاکيد مي کند که اين تغيير نمي تواند در سطح دولت های منفرد باشد، يعنی با سوسياليستی شدن دولت ها امکان نيل به نظام جهانی سوسياليستی وجود ندارد. ضمن آنکه حتی در تحولات در سطح نظام نيز نمي توان از جزئيات مطمئن بود.ممکن است در دوره هايی نشانه های باز گشت سر مايه داری واحيای آن ديده شود وسر انجام اينکه اين نتيجه اجتناب نا پذير است.
والرشتاين چه پيامدی را برای به پايان رسيدن نظام جهانی پيش بينی مي کند؟
والرشتاين درنوشته های متاخر خود برآن است که به پايان رسيدن اين نظام فی نفسه نه خوب است ونه بد و همه چيز بستگی به اين دارد که چه چيزی به جای آن ساخته شود. با توجه به نگاه ساختار گرايانه والرشتاين که تقريبا همراه با نفی کار گزاری است،شايد انتظار برود که در اينجا نيز او نقش کنش گری را نفی کند. اما به نظر مي رسد که او نيز مانند بسياری از نظريه پردازان نظام محور در نقاط عطف تحول نظام که از فشار های ساختاری کاسته مي شود،جايی برای کار گزاری قائل است. به اعتقاد والرشتاين در واقع دوران گذار،دوران عدم قطعيت ودوران فرصت است. در مواقع غير بحرانی،فرصت با توجه به فشار های ساختاری بسيار محدود است وگزينه های موجود محدودند،اما در دوران گذار جايی برای استفاده از فرصت باز مي شود.
در اعتقاد والرشتاين جنبش های جديد چه نقشی را در تعيين کنندگی نظام آينده ايفا مي کنند؟
والرشتاين بر اين اعتقاد است که يکی از عوامل تعيين کننده نظام آينده نقشی است که جنبش های جديد ضد نظام مي توانند ايفا کنند. اين جنبش ها که پيش از اين والرشتاين نسبت به آنها چندان خوش بين نبود مي توانند در اين مقطع گذار که از پيش تعيين شده نيست،روند آتی تحولات را تا حدودی تحت تاثير قرار دهند وبکوشند با شکل دادن به فرهنگ جديد وساختار های جديد نظمی عادلانه تر را شکل دهند. والرشتاين در خوش بينی خود تا به آنجا پيش مي رود که با بيانی فعال گرايانه مي گويد در واقع ما بدان خوانده شده ايم که آر مان شهر های خود را بسازيم نه آنکه فقط رويای آن را در سر بپرورانيم. چيزی ساخته خواهد شد،اگر ما در بر ساختن آن مشار کت نداشته باشيم، ديگرن آن را برای ما تعيين خواهند کرد.
در اعتقاد والرشتاين جنبش های جديد واجد چه ويژگی هايی هستند؟
در اعتقاد والرشتاين،از ويژگی های بارز موج جديد جنبش ها، تعدد آنها حول محورهايی خاص (خواسته های اقليت های قومی،زنان، مهاجران وغيره است. اما اين جنبش ها در عين تعدد خود را جزيی از کليتی بزرگتر اما بدون شکل يا (امر پوس) مي دانند.
در اعتقاد والرشتاين،محور جنبش های جديد در غرب بخش های فراموش شده جامعه، در شرق مخالفت با سطه ديوان سالارانه و در جهان سوم، مخالفت با غرب گرايی است. وجه اشتراک هرسه ،بدبينی به راهبرد جنبش های قديمی يعنی کسب قدرت دولت برای نيل به اهداف است،اما در مورد راهبرد جديد خود موضع روشنی ندارند. در واقع اين جنبش های ضد نظام که خود محصول نظام جهانی سر مايه داری اند، بنيان آن را تزلزل ساخته اند.
والرشتاطن بر اين باور است که خود اين جنبش ها هم دچار بحران هستند،زيرا نمي توانند توان سياسی خود را به فرايند هايی برای ايجاد تحول عميق در نظام جهانی تبديل کنند. از جمله دلايل ضعف آنها اين است که بسياری از اجزای ايدئولوژی نظام جهانی موجود را جذب کرده اند. پس بايد دانشمندان علوم اجتماعی تاريخی با اتخاذ عقلا نيت جوهری اين عناصر را تشخيص دهند وراه را برای استقلال ايدئولوژيک جنبش ها از نظام فراهم سازند.
والرشتاين اعتقاد دارد که خود نظام جهانی با گسترش فناوريهای ارتباطی ابزار مادی وحدت ميان گروه های جغرافيايی دور از هم را فراهم کرده است ودر نتيجه زمينه پيوند ميان اين جنبش ها نيز از اين بعد وجود دارد. در چنين شرايطی اگر ميان جنبش های قديمی،جنبش هايی مثل، جنبش های کار گری،کمونيستی، آزاديبخش ملی، وسوسيال دموکرات وجنبش های جديد مثل جنبش های: ضد بورکراتيک،مردم سالارانه وضد غربی،ائتلافی به شکل تشکيل خانواده ای از جنبش های ضد نظام تحقق يابد و راهبرد کسب قدرت در کانون هايی غير از دولت در سطح جهانی در پيش گرفته شود، جنبش های ضد نظام مي توانند اميد به نيل به جهانی مردم سالارانه تر و برابرتر را جامه عمل بپوشند.
در اعتقاد والرشتاين چشم انداز ودور نمای روند تحول وجايگزينی نظم جديد چيست؟
والرشتاين بر اين اعتقاد است که بعيد است که در روند تحول وجايگزينی نظم جديد، نظام بين دولتی بر جای بماند وما همچنان با دولت های حاکمه سر وکار داشته باشيم،اما در اينکه چه چيزی جايگزين آن شود، پيش بينی خاصی ندارد.
در اعتقاد والرشتاين نمی توان انتظار داشت که خود اين نظام موجود در جهت عادلانه تر شدن حرکت کند،زيرا؛ چهار چوب نظام جهانی سر مايه داری امکان تحول در نظام توزيع پاداش ها را در خود به شدت محدود مي کند،زيرا نا برابری در پاداش ها نيروی محرک اصلی عملکرد نظام به گونه ای که ساخته شده است، مي باشد.
ارز يابی نظام جهانی:
نظريه نظام جهانی به کلان ترين سطح ممکن تحليلی توجه دارد بنابراين، دارای نقاط ضعف وقوتی است.
نقاط قوت :
از نقاط قوت نظريه نظام جهانی آن است که اين نظريه از ميان همه نظريه های روابط بين الملل توانسته به شکلی مشخص به موجوديت نظام بين الملل بر مبنای نقش کار کردی آن در اقتصاد جهانی بپردازد. مسلم است که چنين وجهی،تمايز و برتری اصلی آن در روابط بين الملل محسوب مي شود. نظريه نظام جهانی بر خلاف نظريه های ساختاری مانند نظريه نو واقع گرايی مي تواند به ما بگويدکه چرا نظام دولتی چنان است که هست.در مجموع مي توان گفت که نگاه تاريخی والرشتاين نيز کم وبيش چگونگی شکل گيری اين نظام را توضيح مي دهد.
توجه نظريه نظام جهانی به امکانات تحول نظام جهانی ونظام دولتی نيز از ابعاد مثبت نظريه است. نظام جهانی سر مايه داری نهايتا يک نظام تاريخی است و مانند هر نظام ديگری زوال خود را دارد،پس امکان تغيير نظام وجود دارد. اما در مقابل،امکان تغيير جدی در نظام موجود به معنای عادلانه تر شدن آن بسيار اندک است.
نقاط ضعف:
مهمترين نقد بر والرشتاين، ازطرف هابدن صورت گرفته است. هابدن بر اين اعتقاد است که تاکيد بيش از حد بر اهميت پوييهای اقتصادی مي تواند ما را از توجه به پوييهای سياسی نظام غافل سازد. همچنين گفته مي شود که والرشتاين در بحث راجع به عملکرد نظام بين دولتی چندان از برداشت های واقع گرايانه فراتر نمي رود. او نيز گاه از موازنه قدرت سخن مي گويد،گاه بر قواعد نظام تاکيد دارد ونيز از نقش هژمون در نظام مي گويد.
ابعاد ديگر نقد بر والرشتاين:
والرشتاين از ابعاد مختلف ديگری نيز مورد نقد قرار گرفته است. در اين رابطه مارکسيست ها وموضوع نوع رابطه کارگزار وساختار و کارکرد گرايی وغايت انگاری موجود در نظريه نظام جهانی، مورد نقد قرارگرفته است.
نقد مارکسيتها بر نظريه نظام جهانی:
مار کسيست ها او را به دليل تعريف غير مارکسيستی اش از سرمايه داری مورد نقد قرار مي دهند. مارکسيست ها بر اين اعتقاد و بر اين امر تاکيد دارند که سر مايه داری بر اساس فرايند توليد وتخصيص ارزش کار تعريف مي شود وتضاد های را بايد در سطح شيوه توليد جستجو کرد. حال آنکه همان گونه که گفته شد، تاکيد والرشتاين بر بازار ومبادله است ونه شيوه توليد، ودر نتيجه وجود برده داری را نيز مغاير سرمايه داری نمي بيند.
نقد در باب رابطه کار گزار وساختار:
نقد در پيرامون رابطه کار گزار و ساختار بيش از همه از سوی الکساندر ونت از نظريه پردالزان سازه انگاری بر والرشتاين وارد شده است. در مورد رابطه ساختار وکار گزار گفته مي شود که او عملا جايی برای کار گزاری در نظام باقی نمي گذارد. دولت ها محصول نظام اند ودر نتيجه نمي توانند برای تغيير آن کاری از پيش ببرند. دولت ها اسير فشار های ساختاری اند که راه گريزی از آنها نيست. او فقط در برخی از شرايط خاص قائل به اين است که دولت ها مي توانند با استفاده از فرصت های ساختاری، جايگاه خود را از پيرامون نظام به شبه پيرامون منتقل سازند.
ساير کارگزاران نيز به همين ترتيب وجه کارگزاری خاص وبارزی ندارند. والرشتاين به کنشگران غير دولتی به ويژه جنبش های اجتماعی نيز توجه دارد،اما عملا جز در دوران گذار وبحران کاری از آنها بر نمي آيد. به علاوه او در اين مورد صراحت دارد که مخالفت سازمان يافته به خودی خود،محصول نظام است و از بطن آن زاده شده است، بنابراين،بخشی از همان توسعه خطی ساختار های نظام تلقی مي شود. اين جبرگرايی او و عدم توجه اولبه رابطه متقابل وقوام متقابل کار گزار وساختار مورد نقد بسياری از جمله الکساندر ونت بوده است.
نقد پيرامون کارکرد گرايی وغايت انگاری:
نقد پيرامون کارکرد گرايی وغايت انگاری موجود در نظريه نظام جهانی والرشتاين،بيش از همه از سوی هابدن صورت گرفته است.کار کرد گرايی وحتی نوعی غايت انگاری مستتر در نظريه والرشتاين مورد نقد است.تحليل های او چنان است که گويی هر نهاد،پديده، واقعه، رويداد وتنها برای اين بوده که در خدمت نظام است و نياز نظام به آن وجود داشته است. گفته مي شود که اين منطق نا گزير است،زيرا گذشته از وضعيت فعلی استنتاج مي شود. در واقع نگاه او به تاريخ بر اساس حال است وبه بيانی در دام تبديل گذشته به استعاره ای از حال مي افتد. در نتيجه چنان است که گويی نظام جهانی موجود تنها وجه امکان پذير موجود بوده است.