این مطلب به بررسی بررسی جایگاه سازمان ملل متحد در سیاست خارجی آمریکا در دوران جنگ سرد اختصاص یافته است. بنابر این مطالب این بخش در پاسخ به این پرسش تنظیم یافته است که سازمان ملل متحد چه جایگاهی در دوران جنگ سرد در سیاست خارجی آمریکا داشته است؟ فرضیه ای که در پاسخ به این پرسش مورد سنجش وآزمون قرار می گیرد آن است که نقش و جایگاه سازمان ملل متحد در دوران جنگ سرد،در راستای سیاست سد نفوذ و مهار کمونیسم وماجرا های این دوران برای سیاست خارجی آمریکا آنهم با رویکرد واقع گرایانه تمهید و تعریف شده است.لازم به تذکار است که رویکرد واقع گرایانه سیاست خارجی آمریکا در کنار سیاست های اعلامی واعلانی سازمان ملل در دوران جنگ سرد در راستای رویکرد مداخله گرایانه ایالات متحده آمریکا قابل ارزیابی است. بنابراین مداخله گرایی ایالات متحده را باید کلید وعلت اصلی استراتژی سد نفوذ ومهار کمونیسم دانست. در راستای تبیین رویکرد واقع گرایانه سیاست خارجی آمریکا،تبیین مختصر از فرایند مداخله گرایی این کشور تا پایان جنگ جهانی دوم ضروری به نظر می رسد، تا نشان داده شود که چگونه فرایند مداخله گرایی این کشور ازفردای بعد از جنگ دوم جهانی ( آغاز جنگ سرد)منجر به جلوگیری از گسترش کمونیسم و مهار آن در دوران جنگ سرد شده است.

1) تبیین مختصر از فرایند مداخله گرایی ایالات متحده آمریکا تا جنگ جهانی دوم

       ایالات متحده آمریکا به عنوان کشوری نیرومند و تاثیر گذار از زمان استقلال خود از انگلستان تاکنون دارای سیاست خارجی فعال وگسترده ای در جهت بر آورده ساختن منافع خود و در بر هه های بعدی علاوه بر منافع خود تامین کننده منافع جهان غرب نیز بوده است. این کشور به پشتوانه منابع بزرگ اقتصادی اعم از منابع طبیعی،نیروی انسانی وفن آوری توانسته است سیاست های خارجی ودفاعی خود را تدوین واجرا کند. سیاستمدراران آمریکایی در ابتدا به منظور تثبیت قدرت خویش سیاست انزوا گرایی را در پیش گرفتند. بر اساس این اصل دولتمردان ایالات متحده برای ایجاد فرصت کافی جهت تثبیت پایه های کشور نوپای خود از دخالت در مسائل مربوط به رقابت های قدرت های اروپایی خود داری کردند وتنها به قاره ای آمریکا اکتفا نموده ونسبت به مسائل آن حساسیت نشان داده اند. به تدریج با نیرومند شدن آمریکا،این کشور دایره نفوذ و مداخلات خود را گسترش داد،به نحوی که اندکی بیش از یک قرن پس از اعلام دکترین مونروئه با ورود آمریکا به جنگ جهانی اول ودوم، عملاً و رسماً اصل انزوا گرایی را به کنار نهاده و وارد سیاست جهانی وسیاست بین المللی به معنای کلاسیک آن شد.[1]

      موقعیت جغرافیایی آمریکا،ساختار نظام بین الملل در قرن نوزدهم،ایستار ها ونیاز های داخلی،بزرگترین عوامل اتخاذ سمت گیری انزوا گرایی از سوی آمریکا در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم بود. آمریکا در سال های پس از استقلال،نیازمند ایجاد زیر ساختار های اقتصادی نیرومند،منسجم و کارآمد بود تا بتواند زمینه ها و پایه ها ی لازم جهت ایجاد یک کشور وجامعه ی نیرومند را فراهم آورد. لذا این کشور بر اساس دکترین مونروئه از مداخله در امور اروپا خود داری کرد و در مقابل به کشور های اروپایی نیز اخطار داد که در امور قاره آمریکا دخالت ننماید. این دکترین به مدت یک قرن چراغ راه سیاستمداران و نظریه پردازان ایالات متحده بود و در سایه این آموزه،اقتصاد،فرهنگ وجامعه آمریکا شکل گرفت،به گونه ای که در پایان قرن نوزدهم واوایل قرن بیستم در همه شاخص های تولیدی واقتصادی از اروپا پیش افتاد.[2]

        در طی قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم ایالات متحده آمریکا در زمان های گوناگون درجات گوناگونی از انزوایی گرایی را به نمایش گذاشته است، ولی هیچ گاه به طور کامل رابطه ی خود را با جهان خارج به ویژه اروپا قطع نکرد. ایالات متحده آمریکا به ویژه در سیاست خارجی خود در رابطه با منطقه اقیانونس آرام(پاسفیک) و شرق دور،نه تنها از جهت گیری انزوا گرایی پیروی ننمود،بلکه با پیشنهاد سیاست درهای باز در چین،اهدافی کلاملاً متفاوت از چار چوب کلی سیاست خارجی خود را در پیش گرفت. به طور کلی سمت گیری سیاست خارجی آمریکا در قرن نوزدهم،متوجه نیکره غربی بود و در این راستا،آمریکا نقش ملی حفاظت قاره ای از تهاجم وتوسعه طلبی فزاینده ی کشور های اروپایی را به عهده گرفت. به عبارت دیگر اهداف اصلی آمریکا،حفظ وضعیت موجود بود. این سیاست ایجاب می کرد که ایالات متحده قدرت ملی خود را برای تامین اهداف سیاست خارجی افزایش دهد. این مسئله تحول و دگرگونی لازم را در سمت گیری سیاست خارجی آمریکا ایجاد کرد. افزایش قدرت تولید صنعتی موجب افزایش شاخص ها قدرت ملی گردید که تغییر ایستارهای سیاستمداران آمریکا در رابطه با سیاست خارجی آن کشور را در پی داشت. توسعه وپیشرفت داخلی در آمریکا وتحول در قابلیت های ملی آن کشور در دهه های پایانی قرن نوزدهم،زمینه های لازم برای اتخاذ سمت گیری جهان گرایانه را در ایالات متحده فراهم کرد. شکل گیری اهداف نوین دگرگونی محیط بین المللی و به ویژه اروپا،ظهور آلمان وایتالیا به عنوان قدرت های جدید،در نهایت تغییر سمت گیری سیاست خارجی آمریکا را از انزوا گرایی به جهان گرایی موجب شد.[3]

     نقطه عطف سیاست خارجی آمریکا وآشکار شدن تحول تدریجی از انزوا گرایی به جهان گرایی با جنگ اسپانیا و آمریکا در سال 1898 نمایان گشت. در این جنگ پورتوریکو،گوام،فلیپین وجزایر هاوایی به ایالات متحده ملحق گردید. روند فوق نشان داد که ایالات متحده آمریکا به فراتر از آیین مونروئه و نیم کره غربی می اندیشد،زیرا جزایر فلیپین در آسیا واقع شده بود وجزایر هاوایی نیز در مرکز اقیانوس آرام و هزاران کیلو متر با سرزمین اصلی آمریکا فاصله داشت. در سال 1904 تئودور روزولت،جنبه ی جدیدی به دکترین مونروئه افزود. وی برای آمریکا نقش ژاندارم را در نیم کره ی غربی طراحی کرد.لذا دخالت های آمریکا در کلمبیا،جمهوری دومینکن،هائیتی،مکزیک،نیکاراگوئه پاناما وکوبا را باید در این چار چوب دید. با این حال سه سال طول کشید تا آمریکا به جنگ اول جهانی وارد شود. در جنگ دوم جهانی نیز آمریکا به رهبری فرانکلین روزولت نه تنها به مثابه یک قدرت،بلکه به عنوان ابر قدرتی که به نظام بین الملل وابستگی داشت،وارد جنگ شد.زمینه ساز ورود آمریکا به جنگ دوم جهانی،حمله ژاپن به پرل هاربر بود. پس از جنگ نیز به دلیل نابودی اروپا دیگر امکان انزوا گرایی برای آمریکا وجود نداشت.[4]

           پس از جنگ او.ل دو رهیافت مداخله جویانه و انزواگرایانه در عرصه سیاست خارجی آمریکا مطرح شد،این مباحث برای جهت گیری سیاست خارجی آمریکا مطرح شد. این مباحث برای جهت گیری سیاست خارجی آمریکا بسیار سر نوشت ساز بود. اما در فضای رقابت ناسیونالیستی و امپریالیستی این روزگاران،بیان سیاست خارجی آمریکا به رغم رویکرد های مداخله گرایانه و واقع گرایانه، تحت تاثیر اندیشه های ویلسونی پس از جنگ جهانی اول بود وتلاش برای تاسیس جامعه بین الملل محرک آن بود.به این ترتیب آنچه ایالات متحده آمریکا را برای تعقیب رویکرد های آرمانگرایانه تشویق می کرد،تنظیم بیانه صلح در قالب نظم نوین و جدیدی چون جامعه بین الملل بود.

      بنابراین، جامعه بین الملل را باید نخستین نهاد بین المللی برای تعقیب رهیافت های آرمانگرایانه این کشور تا قبل از جنگ دوم جهانی دانست. در این راستا، دیری از آغاز جنگ جهانی اول نگذشته بود که گروهی از کشور های اروپایی و ایالات متحده جهت بر قراری صلح وآرامش نخستین تلاش های محرمانه خود را آغاز کردند. مهمترین تلاش هم در این زمینه اتحاد برای پیشبرد صلح بود که در سال1915 در فیلادولفیای ایالات متحده آمریکا تاسیس شده بود. ویلیام تافت رئیس جمهور اسبق آمریکا مهمترین رهبراین حرکت سیاسی بود.در ابتدا رئیس جمهوری وقت تمایلی برای طرح اتحاد صلح برای پیشرفت نشان نداد و در طی یک سخنراتی اصول آن را تایید کرد. این طرح زمینه را برای تشکیل جامعه ملل آماده کرد.[5]

      به این ترتیب جامعه بین الملل بعد از اقدام ویلسون و مساعی دولت بریتانیا وحمایت کمیته ای که مرکب از مورخین،دیپلمات ها وحقوقدانان موجودیت یافت.اندکی بعد،کنفرانس صلح در 18 ژانویه 1919 تشکیل شد و در آن کنفرانس به تحریک ایالات متحده و نمایندگان بریتانیا طرحی پذیرفته شد که اهداف جامعه ملل به عنوان جز لاینفک پیمان های صلح شناخته می شد.آخر الامر پیش نویس نهایی میثاق در اجلاس نهایی کنفرانس صلح در 28 آوریل 1919 مطرح شد و همراه کلیه موافقت هایی دیگر به اتفاق آرا به تصویب رسید.پس از یک هفته کمیته جامعه ملل اریک دراموند را به عنوان اولین دبیر کل این جامعه بر گزید.از آنجایی که میثاق جامعه بخشی از پیمان ورسای بود،تولد رسمی سازمان برای هشت ماه دیگر به تاخیر افتاد،تا این که پیمان در 10 ژانویه 1920 تصویب و لازم الاجرا شد.به این ترتیب جامعه بین الملل که سرآغازحرکت برای تشکیل سازمان ملل بود،موجودیت یافت و دارای اصول و قواعد مختص به خود شد و مسائلی چون: چگونگی عضویت،اعضای موسس، خروج از جامعه ملل،ارکان جامعه ملل و دبیر خانه به مسائل قابل توجه در این نهاد بین المللی گردید.مسئله قابل ملاحظه در تشکیل جامعه بین المللی به عنوان سر آغاز تاسیس سازمان ملل،آن بود که رویکرد غالب بر این نهاد بین المللی از همان آغاز تا جنگ دوم جهانی دوم،رویکرد آرمانگرایی و در راستای آموزه های ویلسون  و مدیریت قدرت های بزرگی چون آمریکا وبریتانیا بود. اما از فردای جنگ دوم جهانی،این رویکرد غالب به رویکرد واقع گرایی تغییر یافت.[6]

2) دلایل و زمینه های تغییر پارادایم آرمانگرایی به پارادایم واقع گرای در سیاست خارجی آمریکا

      تغییر پارادایم آرمانگرایی به پارادایم واقع گرایی از دلایلی ناشی می شد.شرایط آرمانگرایانه حاکم بر فضای سیاسی و اجتماعی ایالات متحده و بریتانیا در دهه 20 را  باید از دلایل عمده این تغییر دانست. در واقع بسیاری در بریتانیا و ایالات متحده بر این باور بودند که منافع ملی کشورشان با منافع جهانی کاملاً انطباق دارد. این جو آرمانگرایانه در مراکز بین المللی تحقیقاتی و مطالعاتی نیز حاکم بود. از سال 1920 مراکز بین المللی در سوئیس،انگلستان و آمریکا تاسیس گردید که همه آنها لحن حقوقی و اخلاقی داشتند و موضوعات مورد بررسی آنها،جامعه ملل،حقوق بین الملل وتشریح قرار داد ها بود.مزید بر این جو حاکم آرمانگرایانه، عمده  اندیشمندان روابط بین الملل وعلوم سیاسی که هنوز از یاد آوری خاطرات جنگ اول جهانی شوکه می شدند،رهیافتی اساساً حقوقی و اخلاقی یعنی آرمانگرایانه اتخاذ کردند،که جنگ را هم تصادف و هم گناه می دانست. جنگ بدین علت تصادف تلقی می شد که نهاد های بین المللی کارایی که بتوانند گزینه های معناداری در مقابل جنگ یا استدلال نهایی پادشاهان ارائه کنند،وجود نداشت. همچنین جنگ گناه تلقی می شد،زیرا بعد تاریک تر سرشت بشری را نشان می دادو بنابر این باید به شدید ترین شکل ممکن سر کوب می گشت.[7] اما این عصر لیبرالیسم و امید، چندان نیایید.در کنار این، بحران اقتصادی 1929 موجب شد که روح همکاری بین المللی که در سال های 1929-1925 در میان دولت ها به وجود آمده بود،رخت بر بندد.[8] هر دولتی حاضر بود در راه منافع خود دست به اقداماتی بزند که از نظر صلح جهانی غیر قابل جبران بود. به علاوه دیکتاتوری های لجام گسیخته ای در آلمان،ایتالیا و ژاپن رشد کردند که آرزوی تجدید نظر در تقسیمات ارضی و ثروت ها را با توسل به زور داشتند.[9] در دهه 1930 نیز سیاست های توسعه طلبانه آلمان نازی و ژاپن استعمارگر تلاش های آرمان گرایان را برای ایجاد صلح از طریق هنجار های حقوقی که نهاد های فوق ملی آن را اغمال کنند،به شکست منتهی کرد.[10]

     به زودی پس از آن طرح های سال های میان دو جنگ برای ایجاد نظم جهانی عقلانی وحقوقی طی جنگ دوم جهانی در ویرانه های شهرهای مخروبه مدفون شد. جنگ دوم جهانی با به جا گذاشتن بیش از شصت میلیون گشته خبر از عقلانیت و نظم پذیری نوع بشر نمی داد. در شرایطی که میلیون ها تن در کشاکش نظامی به وسعت جنگ دوم جهانی در گیر شدند،کل نظام سیاسی واجتماعی واقتصادی دولت های مدرن برای جنگ تمام عیار تجهیز شد و اهداف جنگی دانشمندان ومهندسان را به ساخت سلاح های جدید از طریق کاوش در اسرار بنیادین ماده بر انگیخت،ناگزیر نسل بعد از جنگ،سیاست بین الملل را مبارزه قدرت تلقی می کرد. حتی تحلیل گران متمایل به آرمان گرایی نیز نسبت به برنامه های کاملاً آرمانی دچار تردید شدند و در عوض خواستار آن گردیدند که حقوق و سازمان های بین المللی با قدرت کافی ممزوج شود تا صلح بین الملل،امنیت ملل وحل وفصل عادلانه اختلافات تضمین گردد.[11]

      در همین راستا بسیاری را باور بر آن بود که جنگ دوم ناشی از نادیده انگاشتن سیاسی قدرت بود. اگر مسابقه تسلیحاتی واتحادها یعنی شاخص های سیاسی قدرت، مسئول خصومت های 1918-1914 تلقی می شدند،حال عدم موفقیت بریتانیا وفرانسه در متوازن نگاه داشتن سطح تسلیحات خود با آلمان و مقاومت دسته جمعی در قبال هیتلر آنچه را که چرچیل جنگ غیر ضروری می نامید،موجب گشت. آنها به این نتیجه رسیده بودند که اگر قرار بود از جنگ جلوگیری شود،تفکرات آرزومندانه کافی نبود. واقعیت این بود که دولت های بلند پرواز جنگ طلبی وجود داشتند که امکان سازش میان آنها وجود نداشت و باید با آنها مخالفت می شد. این به غیر از سایر مسائل،مستلزم تمایل به قبول مخاطره جنگ و نیروی نظامی قوی برای حمایت از سیاست بازدارندگی بود. هراس از قبول مخاطره جنگ باعث شد این مطلوب ترین صلح برای دولت ها، به ترحم بی رحم ترین دولت ها واگذاشته شود.از سوی دیگر جامعه علمی نیز از این بد بینی ها بر کنار نبود. علاوه بر آنکه نویسندگانی مسائل بین المللی تصمیم گرفته بودند،مسائل را عریان و عاری از ارزش های اخلاقی و حقوقی مورد بررسی قرار دهند. رهیافت اصلاح طلبانه درمطالعه روابط بین الملل که ویژگی اصلی اکثر مطالعات در سال های بین دو جنگ بودو بر مبنای اعتماد آرمان گرایانه به نهاد های و اصول اخلاقی به عنوان وسیله تامین نظم وصلح میان ملت ها شکل گرفته بود، بی رحمانه کنارگذاشته شد ونا امبدی و یاس خصوصاً در ایالات متحده جامعه علمی را فرا گرافت. به تدریج در آمریکای پس از جنگ که حال مدافع اصلی غرب در مقابل شورو ی بود،واقع گرایی به مکتب فکری مسلط تبدیل شد. بسیاری از آثاری که در اواخر دهه 1940 منتشر شد،بر رهیافت قدرت در مطالعه روابط بین الملل تاکید داشت.[12]

3) نشانگان رویکرد واقع گرایانه در سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا در هنگام جنگ سرد ونقش سازمان ملل در آن

     در طول جنگ سرد و مشخصاً از فردای جنگ دوم جهانی تا فروپاشی اتحاد جماهیر شوروری، نشانگانی در رفتار سیاست خارجی آمریکا وجود داشته که متضمن اتخاذ رویکرد واقع گرایی در سیاست خارجی این کشور بوده است. این نشانگان را باید در راستای سیاست مداخلانه گرایانه این کشور و در فرایند ماجرای های به وجود آمده در فاصله سال های 1945 تا 1991 یعنی ماجراهایی چون: دوره اول جنگ یعنی از فاصله 1945 تا 1963 آنهم با وقایعی چون: جنگ کره(۱۹۵۰-۱۹۵۳)،انقلاب ۱۹۵۶ مجارستان،ساختن دیوار برلین در سال(1961)،حوادث دورذان تنش زدایی یعنی واقعه خلیج خوک ها وبحران موشکی کوبا (1962) ، جنگ ویتنام (۱۹۵۹-۱۹۷۵)، ودوره دوم جنگ سرد با وقایعی چون اسراتژی بازدارندگی،همزیستی مسالمت آمیز،جنگ ستارگان،فروپاشی دیوار برلین و ومآلاًفروپاشی شوروی  ارزیابی کرد. نکته آن است که نقش سازمان ملل در فرایند ماجرا های به وجود آمده دوران مزبور، بیشتر در جهت مشروعیت بخشی رفتار سیاست خارجی ایالات متحده آمریکا تمهید یافته بود. 

 الف) دور اول جنگ سرد و اتخاذ رویکرد واقع گرایانه سیاست خارجی ایالات متحده

      اولین رویکرد واقع گرایی سیاست خارجی آمریکا در فرایند دور اول جنگ سرد نمود یافت. در یک نگاه کلی، جنگ سرد به دوره‌ای از تنش‌ها، کشمکش‌ها و رقابت‌ها در روابط ایالات متحده، شوروی و هم‌پیمانان آنها در طول دهه‌های ۱۹۴۰ تا ۱۹۹۰ اطلاق می‌شد.در طول این دوره رقابت میان این دو ابرقدرت در عرصه‌های گوناگون مانند اتحاد نظامی،ایدئولوژی،روانشناسی،جاسوسی، ورزش، تجهیزات نظامی، صنعت و توسعه فناوری ادامه داشت. این رقابت‌ها پیامدهایی مانند مسابقات فضایی،پرداخت هزینه‌های گزاف دفاعی، مسابقات جنگ‌ افزار هسته‌ای و تعدادی جنگ‌های غیرمستقیم به دنبال داشت.گرچه در طول جنگ سرد هرگز درگیری نظامی مستقیمی میان نیروهای ایالات متحده و شوروی به وجود نیامد، اما گسترش قدرت نظامی، کشمکش‌های سیاسی و درگیری‌های مهم بین کشورهای پیرو و هم‌پیمانان این ابرقدرت‌ها از پیامدهای آن به‌شمار می‌روند. در حالی که در طول جنگ سرد آمریکا در تلاش بود تا کمونیسم را در جهان محدود کند، اما گستره جنگ سرد به بسیاری از نقاط جهان به ویژه اروپای غربی، خاورمیانه و جنوب شرقی آسیا کشیده شد.درسال ۱۹۵۹ درنتیجه جنگ سرد، دو بلوک ژئوپولیتیکی متخاصم بوجود آمدند.[13]

     آمریکا و شوروی به‌ترتیب نظام‌های اقتصادی سرمایه‌داری و کمونیسم را ترجیح میدادند. در این راستا،بیشتر کشور های اروپایی و آسیایی ترجیح می‌دادند متحد آمریکا باشند یا شوروی. با آنکه آمریکا و شوروی به مرز یکدیگر تجاوز نکرده بودند، تنش برآمده از جنگ سرد در نقاط مختلف دنیا بطور جدی خود را نمایان ساخت: دیوار برلن ساخته شد، در کره و ویتنام جنگ درگرفت، بحران موشکی کوبا رخ داد و ارتش شوروی وارد افغانستان شد. اما سرانجام به‌دلیل برخورداری دو کشور از جنگ‌افزار هسته‌ای بسیار نیرومند، از جنگ مستقیم اجتناب شد. دشمنی و جاه‌طلبی دو ابرقدرت که موجب تلفات جانی و مالی بسیاری شده بود، رفته‌رفته با انتقادهای جدی در سراسر جهان روبه‌رو می‌شد. اکنون جهان وارد دوره‌ای شده بود که در آن، کوشش‌ها برای مقابله با سیاست‌های ویرانگر دو کشور رو به افزایش داشت. در سال‌های ۱۹۸۰ رونالد ریگان رئیس جمهور آمریکا و میخائیل گورباچف سردمدار شوروی، در اوج دوران دوستی دو کشور، پیمان منع موشک‌های هسته‌ای میان‌برد را در ۱۹۸۷ امضا کردند. دوره نامطلوب جنگ سرد به پایان رسیده بود. دوره‌ای که شاهد افزایش هزینه‌های نظامی و مرگ عده زیادی در ویتنام و کره بود.یکی از دلایل مهم دوری هر دو طرف از ایجاد یک جنگ مستقیم دسترسی آنها به جنگ‌افزار هسته‌ای و ترس از استفاده طرف مقابل از این سلاح‌ها بود.سرانجام در پایان دهه ۱۹۸۰ و با دیدارهای مقام‌های بلندپایه که به وسیله آخرین رهبر شوروی میخائیل گورباچف و برنامه‌های اصلاحی او ترتیب داده شد،جنگ سرد پایان یافت.[14]

      در فرآیند دور اول جنگ سرد،اعمال سیاست سد نفوذ از سوی آمریکا،وقایعی چون جنگ کره(۱۹۵۰-۱۹۵۳)، بحران سوئز(1956)،واقعه خلیج خوکها(1961)، ساختن دیوار برلین در سال ۱۹۶۱،بحران موشکی کوبا(1962)، انقلاب ۱۹۵۶ مجارستان،جنگ ویتنام(۱۹۵۹-۱۹۷۵) و اعمال دکترین گوام ار سوی ایالات متحده آمریکا اتفاق افتاد. اما فرایند دور دوم جنگ سردآنهم در فاصله سال های 1963 تا 1991،با سیاست استراتژی بازدارندگی آغاز شد که به دنبال خود سیاست همزیستی مسالمت آمیز را به دنبال داشت. تا آنکه با وقوع جنگ ستارگان که با روی کار آمدن رونالد ریگان از حزب جمهوری خواه آمریکا ومیخائیل گورباچف آنهم با سیاست گلاسنوست وپروسترویکا و فروپاشی دیوار برلین و نهایتا فروپاشی شوروی به همراه بود،این دوره به پایان رسید. در این راستا نکته قابل توجه آن است که رفتار مداخلانه ایالات متحده آمریکا در فرایند ماجرا های مزبور تم واقع گرایانه داشت و سازمان ملل بیشتر زمینه ساز این رفتار بود.

1) اعمال سیاست سد نفوذ از سوی آمریکا در راستای رویکرد واقع گرایی

       پس از پایان جنگ جهانی دوم، شوروی به عنوان یک رقیب ایدئولوژیک در برابر آمریکا قدعلم کرد.سیستم دو قطبی در نظام بین الملل شکل گرفت که طی آن گروهی از کشورها در اردوگاه غرب به رهبری آمریکا و گروهی دیگر در جبهه شرق و در زیر لوای شوروی قرارگرفتند. بدین ترتیب در طول دوران جنگ سرد، آمریکا برای مقابله با نفوذ شوروی و کمونیسم به سیاست «سد نفوذ» روی آورد.سد نفوذ (Containment) یک سیاست خارجه آمریکا در دوران جنگ سرد بود.جورج کنان سفیر ایالات متحده آمریکا در سال ۱۹۴۷ در مقاله‌ای در نشریه فارن افرز  به دولت آمریکا پیشنهاد کرد برای مقابله با خطر توسعه طلبی کمونیست‌های اتحاد شوروی، سیاست سد نفوذ را به دور از این کشور به مرحله اجرا گذارد تا با گذشت زمان، نظام کمونیستی فروپاشد . پیمان‌های ناتو، سیتو و سنتو بر اساس این راهکار بوجود آمدند.[15]سیاست سد نفوذ به دکترین هاری ترومن به عنوان سی وسومین رئیس جمهوری آمریکا بدل شد. در این استراتژی،ترومن حمایت خود را از دولت هایی که در برابر خرابکار های مسلحانه داخلی وخارجی در برابر کمونیست ها مقاومت می کردند،ابراز داشت. منظور ترومن عمدتا کشور های جنوب شرقی اروپا بود که به زعم آمریکاییها در معرض خطر تهاجم کمونیسم قرار داشتند. وی در این راستا از کنگره آمریکا تقاضا کرد تا معادل مبلغ چهارصد میلیون دلار کمک های اقتصادی ونظامی به یونان وترکیه داده شود. دکترین ترومن در واقع نخستین گام عملی به سوی سیاست سد سازی در برابر توسعه طلبی کمونیسم بود.[16]

      در دوران رياست جمهوري ژنرال دوایت دی. آیزنهاور (۱۹۶۱-۱۹۵۳)،از حزب جمهوري‌خواه،خاورمیانه، دغدغه اصلي رییس جمهور و مشاوران او بود و یک بار دیگر ثابت شد که برخی مسایل جنبه راهبردی و نیاز به توجه همیشگی دارد، به ویژه نفوذ کمونیسم، نفت و رابطه تنش آلود اعراب و اسراییل، که با تغییر و تبدیل رییس جمهور، تغییر پذیر نیست. پس از بحران سوئز، آمریکا از دیدن نشانه‌های متعدد نفوذ اتحاد جماهیر شوروی در خاورمیانه نگران شد. این نگرانی‌ها در پیام آیزنهاور، رییس جمهور آمریکا در پنجم ژانویه 1957م. به کنگره که از آن با عنوان دکترین آیزنهاور یاد می‌شود، بازتاب داشته است. آیزنهاور با توجه به واقعیت‌های ملموس خاورمیانه، از جمله بحران سوئز، یادآوری می‌کند که زمامداران روسیه چه تزاری و چه بلشویک، درصدد سلطه بر خاورمیانه بوده اند و علت علاقه مندی روسیه به خاورمیانه تنها مبارزه قدرت است. آیزنهاور، برای پیشگیری از تهدیدهای بیشتر، سه راهکار را در خاورمیانه پیشنهاد کرد ومسائلی چون کمک اقتصادی به کشورهای خاورمیانه، اجرای برنامه‌های کمک و همکاری نظامی را مورد ملاحظه قرار داد.علاوه بر این مسائل،تاکید نمود که  اگر کشورهای منطقه، برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی خود که از سوی کشورهای زیر نفوذ شوروی تهدید می‌شود، از آمریکا کمک بخواهند، آمریکا قوای مسلح خود را به کار بگیرد.اما کنگره آمریکا نخست، با این دکترین مخالفت و چندین اشکال، بر آن بار کرد.استراتژی اعلامی کنگره آن بود که خطر از سوی اتحاد شوروی جنبه نظامی ندارد و احتمال دارد که هرگز تجاوز نظامی تحقق نیابد. بنابراین، درست نیست که آمریکا سیاست خود را بر اساس گمانه زنی و پندار بنا نهد.همچنین خطر از سوی شوروی، برای برانداختن حکومت‌های طرفدار آمریکا، در خاورمیانه ممکن است از راه خیزش‌ها و شورش‌های داخلی باشد و حال این که چنین چیزی در دکترین رییس جمهور پیش بینی نشده است. دیگر آنکه دکترین آیزنهاور، تأسیس پیمان‌های منطقه‌ای و راهکارهایی را که باید از سوی سازمان ملل متحد به انجام برسد پیش بینی نکرده است.مزید بر آن، در این دکترین، برای خطر واقعی که ناسازگاری منافع آمریکا با دولت‌های دیگر است، راهکارهایی پیشنهاد نشده است.[17]

      جان فاستر دالس، وزیر خارجه دولت آیزنهاور،برای پاسخگویی به پرسش‌های کنگره حاضر شد دالس بر این باور بود که ممکن است خطر یورش نظامی، از سوی اتحاد جماهیر شوروی در خاورمیانه، در کوتاه مدت تصور نشود، اما شوروی از ظرفیت مناسب و جنگ افزارهایی برخوردار است که هر وقت بخواهد، می‌تواند به کشورهای خاورمیانه تجاوز کند. بنابراین، باید علاج واقعه را قبل از وقوع بکنیم.ورود آمریکا به پیمان‌های منطقه‌ای و ناحیه‌ای مانند پیمان بغداد، حساسیت برانگیز است. افزون بر آن، ما می‌خواهیم به سرعت جلو نفوذ کمونیسم را در خاورمیانه بگیریم و حال این که ورود به پیمان‌های منطقه‌ای زمان می‌برد و فرصت سوزی به وجود می‌آید. به کارگیری نیروی نظامی، هماهنگ و همراه با منشور و توصیه‌های سازمان ملل متحد خواهد بود و به هیچ وجه خدشه‌ای به اختیارات شورای امنیت، برای اقدامات نظامی وارد نخواهد کرد.[18]

        دالس درباره سرنگونی دولت‌های خاورمیانه، از راه شورش‌های داخلی گزینه هایی چون کاهش خطر و تجاوز نظامی شوروی؛کمک به کشورهای غیر کمونیست، برای پدید آوردن حکومت‌های مقتدر؛کمک به پیشرفت اقتصادی آن کشورها و کاهش ناخوشنودی‌های همگانی. جان فاستر دالس، وزیر امور خارجه، با پاسخ‌های خود کنگره را قناعت داد و سرانجام دکترین آیزنهاور، در نهم مارس ۱۹۵۷م. با صدور قطعنامه مشترک مجلس سنا و نمایندگان به تصویب رسید.[19]

     در دوره ژنرال آیزنهاور، سیاست ترومن و سد نفوذ، نقد و باعث تقویت اتحاد جماهیر شوروی دانسته شد. دراین دوره گروهی به نام «مک کارتیسم» پیروان سناتور جوزف مک کارتی(۱۹۵۶- ۱۹۰۸) در ایالات متحده آمریکا ظهور کرد. این گروه سیاست‌های سد نفوذ کمونیسم و کمربند امنیتی شمالی را قبول نداشتند و خواستار سیاست تهاجمی و رهایی از شرّ کمونیسم بودند. جریان مک کارتیسم بر سیاست خارجی آمریکا تأثیر گذاشت. از این رو، به دنبال افزایش هزینه‌های نظامی، مداخلات نظامی آمریکا نيز در سراسر جهان تشدید و تا سال ۱۹۵۹م در سی و یک کشور جهان دارای هزار و چهارصد پایگاه نظامی شد. در منطقه خاورمیانه، تنش میان آمریکا و شوروی، در کمربند شمالی محدود نشد بلکه به سراسر منطقه عرب نشین مانند عراق، سوریه، لبنان و عمان گسترش یافت. در ایران نیز دولت ملی دکتر محمد مصدق به خاطر ملی کردن صنعت نفت توسط عوامل آمریکا از طریق کودتا سرنگون شد.در مجموع آیزنهاور، بر این باور بود که خاورمیانه ارزش استراتژیک فراوانی برای غرب دارد، به گونه‌ای که می‌توان در وضعیت‌های ویژه و قرمز از سربازان آمریکا در میدان‌های جنگ خاورمیانه استفاده کرد.[20]

2) اتخاذ رویکرد واقع گرایانه ایالات متحده آمریکا در جنگ کره و نقش سازمان ملل در آن:

       آمریکا در 1341 با حمله ژاپن به پایگاه دریایی پرل هاربر وارد جنگ جهانی دوم کرد. درگیری امریکا در صحنه جنگ اروپا و اقیانوس آرام سرنوشت ساز بود ودر 1945 این کشور را متعهد به نقشی جهانی به صورت ابرقدرت کرد. مساعدت آمریکا از طریق طرح مارشال در بازسازی اروپا و ژاپن مؤثر بود.طی جنگ سرد از اواخر دهه 1940 تا پایان دهه 1980، امریکا در برابر چیزی که آن را خطر جهانی اتحاد شوروی تعبیر میکرد ایستاد.[21]آمریکا به عنوان رهبر اتحاد غرب در اروپا، خاور دور، اقیانوسهای هند و آرام پایگاههای نظامی ایجاد کرد و بدین ترتیب بلوک شوروی رابه محاصره درآورد.شبه جزیره کره در خاور دور برای آمریکا خارج از توجه نبود.شبه جزیره ی کره در سال 1905 م به اشغال نیروهای امپراطوری ژاپن در آمده بود، پس از شکست دولت های محور در جنگ جهانی دوم، به تصرف آمریکا و شوروی در آمد. مدار 38 درجه ی جغرافیایی به عنوان حد فاصل نیروهای شمال و جنوب، سرزمین کره را به دو بخش مجزا تجزیه کرد و ابر قدرت ها، دست نشاندگان خود را در این مناطق به کرسی قدرت نشاندند.[22]

     در سال 1949 م، ابر قدرت ها سربازان خود را از شمال و جنوب کره خارج کردند. اما در سحرگاه یکشنبه 25 ژوئن 1950، نیروهای کره ی شمالی از مدار 38 درجه تجاوز کرده و بحران کره در ابعاد نظامی آغاز شد. با پیشنهاد و مساعدت آمریکا، قوایی با عنوان سازمان ملل متحد در حمایت از بخش جنوبی وارد عمل شد. با وجود شکست های ابتدایی، این نیرو توانست با موفقیت از مدار 38 درجه عبور کند. در این مرحله از جنگ سربازان چینی به نفع کره ی شمالی وارد عمل شده، نیروهای متحد را عقب راندند و خود نیز در مدار 38 درجه استقرار یافتند. قرارداد ترک مخاصمه نیز پس از کشتارهای بیهوده ی فراوان در ژوئیه ی 1953 منعقد شد. بدین سان، جنگ کره بدون کوچک ترین تغییری در موقعیت مرزی طرفین درگیر به پایان رسید. نبرد کره، نخستین کارزار جدی آمریکا پس از پایان جنگ جهانی دوم و شروع جنگ سرد بود. [23]در این نبرد سخت و نفس گیر که در آن ایالات متحده به دلیل عواقب سوء جهانی عاجز از کاربرد سلاح اتمی بود؛ مسئولیت هدایت و  تامین هزینه ی نبردها در بخش جنوبی را بر عهده گرفته بود.نتیجه ی دخالت آمریکا در بحران کره با این حجم گسترده ی تلفات، نشستن به پای میز مذاکره بود و موافقت با همان مدار 38 درجه ی قبلی به عنوان مرز بود. نبرد کره، تجربه ی تلخی برای سازمان نظامی آمریکا بود که داعیه ی سروری و حاکمیت بر جهان را داشت؛ چرا که سربازان جناح مخالف با سلاح های قدیمی و از رده خارج، نبرد فاتحانه ای را در برابر جبهه ی متحد غرب با تجهیزات پیشرفته به پایان رساندند. از دیدگاه اقتصادی، علاوه بر تاوان سنگینی که بر جامعه ی آمریکا تحمیل شد، رقیبان تازه نفسی نیز با استفاده از معرکه ی جنگ، به عرصه ی تجارت بین المللی گام نهادند. نبرد کره، نمادی از برتری ژاپن در زمینه ی سازندگی و شروع رقابت اقتصادی با ایالات متحده بود که سرانجام این کشور را از پای درآورد. پیامدهای ناگوار دخالت آمریکا در بحران کره، واکنش های اعتراض آمیز بسیاری را در محافل داخلی و خارجی این کشور به همراه داشت. در نهایت، طراحان سیاست خارجی آمریکا تصمیم گرفتند که دیگر هرگز در گیر این گونه نبردهای منطقه ای در ماورای مرزهای خود نشوند. اما در نیمه ی دهه 1960 با اشتباهی مشابه و بسیار خطرناک تر در تله ی ویتنام گرفتار آمدند.[24]

      علاوه بر این،امریکا در جنگ کره (1950 تا 1953) با نیروهای چین و کره شمالی درگیر شد. سيستم پيش بينى شده در منشور در سال 1950 در زمان جنگ كره به بوته آزمايش گذاشته شد.در اوايل كار، سيستم پيش بينى شده در فصل هفتم به زور اتفاقى مورد استفاده قرار گرفت.در واقع، اتحاد جماهير شوروى در زمان جنگ كره، براى اعتراض به عدم شناسايى دولت پكن (چين كمونيست) توسط سازمان ملل متحد از حضور در شوراى منيت‏خوددارى مى‏كرد در آن موقع كرسى عضو دائمى توسط نماينده چين ملى اشغال شده بود كه اين همان سياست صندلى خالى‏بود كه شوراى امنيت توانست، قطعنامه‏هايى، در چارچوب فصل هفتم، در خصوص نقض صلح‏ تصويب كند و به نيروى مسلحى تحت فرماندهى واحد امريكا براى مبارزه با كره شمالى متجاوز اجازه عمل دهد.دراین راستا نه اجراى ماده 42 مطرح بود و نه اجراى ماده 43; زيرا كميته ستاد فرماندهى از سال 1946 كاملا خيالى بود.[25]

     ايالات متحده در موقع صدور مجوز وارد مخاصمه شده بود، و نيروى مورد نظر سازمان، نيروى واحدى متشكل از چندين نيروى مسلح ملى تحت فرماندهى آمريكا بود اما با فرمان ملل متحد وارد مخاصمه شد.وضعيت‏براى اتحاد جماهير شوروى خوشايند نبود لذا مجددا به شوراى امنيت‏باز گشت و با استفاده از حق وتوى خود انجام هر گونه اقدام بعدى را غير ممكن نمود.اتحادجماهير شوروى به ظاهر مساله عدم رعايت مقررات منشور و به خصوص فصل هفتم آن را مطرح مى‏كرد.بن بستى در قضيه به وجود آمد چون كه شورويها ديگر راهى براى مخالفت‏با نيروى ائتلافى متشكله در هنگام غيبتشان نداشتند اما، شوراى امنيت هم (به علت استفاده شوراى از وتو) قادر به در اختيار داشتن آن نيرو نبود.در اين هنگام فكر انتقال اختياراتى كه شوراى امنيت قادر به اجرايشان نبود به مجمع عمومى مطرح شد.[26]



[1] - ابوذر،گوهری مقدم، سیاست خارجی آمریکا، همان،ص17.

[2] - ابراهیم،متقی،مداخله گرایی  وگسترش،تهران مرکز اسناد انقلاب اسلامی،1379،ص41.

[3] - همان،ص43.

[4] - همان،ص44.

[5] - رضا،موسی زاده، سازمان های بین المللی، تهران، نشر میزان،1382،ص71.

[6] -  همان.

[7] - حمیرا،مشیر زاده،تحول در نظریه های روابط بین الملل،تهران،نشر سمت،1386،صص81-79.

[8]- احمد،نقیب زاده، نگاهی به تاریخ روابط بین الملل، تهران،نشر دانشگاه تهران،1368،ص206.

[9] - حمیرا،مشیر زاده،همان،ص70.

[10] - جیمز دوئرتی ورابرت فالتز گراف، نظریه های متعارض در روابط بین الملل، وحید بزرگی وعلیرضا طیب، تهران،نشر قومس،1384،ص210.

[11] - حمیرا،مشیر زاده،همان،ص72.

[12] - همان،ص73.

[13] - صلاح الدین،هرسنی،آشنایی با جنگ سرد،(www.homayoon1564.bligfa.com) و یا رجوع شود به آندره فونتن، تاريخ جنگ سرد ، ، ترجمه ي عبدالرضا هوشنگ مهدوي ، ج 2،تهران،نشر نو،ص 531-559،

[14] - همان.

[15] - فرانک ال،شوئل،آمریکا چگونه آمریکا شد،ابراهیم صدقیانی،تهران،امیر کبیر،1383،ص74.

[16] -  غلامرضا،علی بابایی،فرهنگ روابط بین الملل، تهران،دفتر مطالعات سیاسی وبین المللی،1387،ص155.

[17] - آصف،جوادی،سیاست خارجی آمریکا در خاورمیانه (2)،سایت علمی وپژوهشی نمک.

[18] - همان.

[19] - همان.

[20] - همان.

[21] - صلاح الدین،هرسنی، مداخله گرایی آمریکا بعد از 11 سپتامبر،روزنامه اعتماد ملی،تیر ماه 1387.

[22] - بحران شبه جیره کره وپیامد های آن،باشگاه اندیشه.

[23] - همان.

[24] - همان.

[25] - علی،اکبر نژاد، سازمان ملل وحل بحران های بین المللی،سایت علمی وپژوهشی حقوق تا حقوق.

[26] - همان.