بررسی ابعاد آموزه ی صلح در سیاست بین الملل

*صلاح الدین هرسنی[1]

* مجید محمدی[2]

چکیده:

      آموزه صلح را باید یکی از موضوعات قابل توجه در سیاست بین الملل دانست.تردیدی نیست که  که این آموزه سازنده در کنار موضوع دیگر سیاست بین الملل که اساساً مخرب و ویرانگر است،معنا می گیرد.آموزه صلح به لحاظ نظام معنایی و نیز کار ویژه ها و اهداف، با هنر دیپلماسی نزدیک می گردد و نوعی نظم همپوشی را با آن بر قرار می سازد. بنابراین آموزه صلح را باید همانند دیپلماسی پوششی برای اجرای سیاست ها دانست و از آن همچون راهی در جهت عملیاتی کردن هدفها، منافع، استراتژی ها در محیط بین المللی استفاده کرد.گفته می شود که آموزه صلح وضعیتی را در محیط بین الملل ایجاد می کند که حس حمایت از منافع ملی تحریک می سازد و به طریق اولی، اجتناب از تعارض با دیگران را در دستور کار قرار می دهد.در نقطه مقابل آموزه صلح، وضعیتی به وجود می آید است که اساساً ویژگی های آن عارضی،غیرسازنده،مشکل آفرین،مخرب،خشونت ساز بی ثباتی و نا امنی است.نظر به اهمیت آموزه صلح در سیاست بین الملل، مسائلی چون: ریشه ها و زمینه های نظری ایجاد صلح، مطالعات صلح، صلح منفی،مثبت و پایدار به عنوان ابعاد اصلی آموزه صلح در سیاست بین الملل شناسایی شده اند که مطلب حاضر عهده دار واکاوی و بررسی آن است.

کلید واژگان: سیاست بین الملل،صلح، واقع گرایی،ایده آلیسم،صلح منفی،صلح مثبت، صلح پایدار.

مقدمه:

    به لحاظ نظری وتئوریک،آموزه صلح در رویکرد های هنجاری ریشه دارد.علم هنجاری یا رویکرد هنجارگرا، برانتزاعات اخلاقی و ارزشی تاکید دارد و نهاد ها و سیاست ها را از این زوایه ارزیابی و داوری می کند. نظریه پردازانی که به نحوی با مقولات اخلاقی و ارزشی سرو کار دارند، از روش هنجاری بهره گرفته اند.(کاظمی،1379: 9) ابزار مطالعه نظریه پردازان هنجاری، منطق صوری،فلسفه تحلیلی،تاریخ، و مردم شناسی است.این نظریه پردازان در صددند که ارزش های اخلاقی را در کار کرد های سیاسی ملحوظ کنند.تمامی فعالیت های سیاسی به نحوی با یک نظام یا مقوله ارزشی پیوند دارد و دولت ها نیز از تاثیر و نفوذ این ارزش ها روی مردم و اجتماعات برای تحکیم موقعیت و مشروعیت خود، بهره می گیرند. در واقع معرفت سیاسی در زمره امور اعتباری و قرار دادی است که منشا آن عمدتاً  انتزاعات ذهنی انسان برای ساماندهی به زندگی اجتماعی است.(کاظمی، 1379: 8)

       آنچنانکه از قراین و شواهد بر می آید پایان قرن بیستم و آغاز هزاره سوم میلادی تلاشی برای رجعت، تامل و بازبینی به رویکرد های هنجاری در سیاست بین الملل بوده است. در حقیقت ادبیات موسوم به پایان این قرون،بازگو کننده تشویش و انتقاد نسبت به زمان از دست رفته، کوشش برای تصحیح خطاها،بازگشت به خویشتن،تعریف دوباره معنای زندگی و ترسیم افق های جدید برای رهانیدن انسان از وادی بیهودگی و سرگشتگی بوده است. تردیدی نیست که آموزه صلح را باید یکی از مهمترین ملاحظات قابل توجه در حوزه نظر و عمل آنهم در قلمرو رویکرد هنجاری قلمداد کرد. در حقیقت آموزه صلح و مطالعات مربوط به آن، سعی دارئد تا امکانات موجود برای استقرار صلح را در تغییرات کلی جوامع از طریق انقلاب اجتماعی و در اجتماعات فراملی جستجو کنند.، بر اساس این رویکرد،بهترین راه برای تحقق صلح،مشارکت و عملی کردن ایده ها و نظر هاست است، نه نظاره کردن صرف به رویداد ها وحوادث محتمل در عرصه سیاست بین الملل. به هر حال آموزه صلح در راستای رویکرد هنجار گرای خود در صدد است که میان تئوری و عمل رابطه منطقی بر قرار کند.(گارودی،1375: 7) از روی تاکید باید گفته شود که در تبیین آموزه های صلح به نوعی با تعصب هنجاری ارتباط بر قرار می گردد. زیرا طرفداران آموزه های صلح،خواهان تحمیل ارزش ها و هنجار های شخصی خویش اند.آنان بر این باورند که جنگ، راه حل اختلافات دولتها و ملتها نیست،چراکه جنگ اساساً خشونت زا ومشکل آفرین و ویرانگر است.در مقابل جنگ آموزه صلح، مکانیسم وابزاری است سازنده، که می توان  به حل پایدار اختلافات دست یافت.به بیان دیگر دیپلماسی و گفتگوهای سازنده با در نظر گرفتن حقوق طرفین،تنها طریق دست یابی به برقراری صلح، ثبات و امنیت جهانی است.(Nozic,1974:57)

 

 

 

بررسی ابعاد آموزه ی صلح در سیاست بین الملل

     همانگونه که گفته شد،ریشه ها و زمینه های نظری ایجاد صلح، مطالعات صلح ، صلح منفی،مثبت و پایدار ار به عنوان ابعاد اصلی آموزه صلح در سیاست بین الملل قلمداد می شوند.لذا ،هریک از این مولفه ها به عنوان ابعاد آموزه صلح به تفکیک مورد برسی قرار می گیرند.

1) آموزه صلح بین الملل: ریشه ها و زمینه ها

      به لحاظ نظری عواملی را می توان در شکل گیری آموزه صلح اقامه کرد. این عوامل در دو دسته مجزا قابل تبویبند. دسته اول مربوط به رفتار ها و ایستار های فردی است و دسته دوم ریشه در دو جریان و پارادایم اصلی ساختار نظام بین الملل یعنی رویکرد واقع گرایی و آرمانگرایی دارد.

الف) نقش رفتار ها و ایستار های فردی در ایجاد صلح

      گفته شده است که در سیر تکاملی و تدریجی شخصیت انسان،غریزه اولین عامل شکل دهنده رفتار  انسان است و به مرور زمان قوای عاطفی و شعور انسان در محیط تقویت می شود و غریزه را تحت شعاع قرار می دهد. به همین ترتیب با رشد عقلی و جسمی به تدریج شعور بر عاطفه و غریزه مسلط می شود و اعمال فرد را هدایت می کند. اگر در این فراگرد تدریجی،تعادل و توازن مناسب بین قوای مذکور برقرار شود، رفتار شخص در جامعه متعادل خواهد بود،در غیر این صورت اگر در شرایط خاصی غریزه یا عاطفه غلبه کند،توازن به هم می خورد و موجب نا پایداری رفتار اجتماعی و عدم تعادل روانی می شود.(هیوز،1369: 27) عدم تعادل روانی،خود محوری و لجاجت، دیکتاتور مآبی، سر سختی و انهماک در عقیده غلط و نیز بروز رفتار های غیر متعارف چه تحت تاثیر شرایط خاص محیط و یا حوداث بحرانی، مبین تضعیف قوای دماغی، شعور و مآلاً تسلط غریزه یا احساس است. در برخی شرایط بحرانی و غیر عادی ممکن است استدلال فرد به شدت تحت تاثیر واکنش های روانی قرار بگیرد و تعقل و شعور وی متزلزل شود. بنابر این رفتار شخص دستخوش واکنش ها غیر ارادی که در آن عاطفه یا غریزه مسلط است، می شود. مجموعه عواملی که تحت عنوان عدم تعادل روانی،خود محوری و لجاجت، دیکتاتور مآبی، سر سختی و انهماک در عقیده غلط و بروز رفتار های غیر متعارف از آن یاد گردید، می توان به رفتار ها و ایستار های فردی تعبیر نمود که برایند آن چیزی جز تخاصم و جنگ نیست. در کنار این عوامل، پرخاشگری را هم باید به عنوان یکی از غرایز اساسی انسان در ایجاد پدیده جنگ افزود.در این راستا گفته شده است که  نظریه فرا گیری اجتماعی، ناکامی را عامل پرخاشگری دانسته است و آن را صرفاً حاصل انفعالات و واکنش های آموخته شده فرد می داند. از این دیدگاه انسان در مقابل نا کامی ممکن است متوسل به معاضدت با دیگران شود. این مسئله سبب می شود که جنگ به عنوان یک عارضه طبیعی، اجتناب ناپذیر تلقی گردد. اساساً جنگ امر مذمومی است. و از آنجائیکه جنگ امر ناپسند است،صلح معنا می گیرد.(Mills,1963:236) بسیار از متفکران را باور بر آن است که ایستار ها و رفتار های   فوق الذکر،سبب بروز جنگ می شود و اساساً این انسان است که ریشه تمام منازعات و تخاصم در جامعه بوده است. در تاریخ رهبرانی با انگیزه های مختلف دست به جنگ زده و گاه از این برخورد بیمارگونه انسانها، تصویری متعالی و فوق بشری ساخته اند. به باور همین ستیزه جویان و جنگ باوران،روحیه سلطه جویی و تجاوز موجب بقای نوع بشر شده است، بنابر این جنگ باید ادامه سیاست باشد و تجهیزات وتمهیدات باید به صورت کامل اجرا شود.پس اینگونه استنباط می گردد که علت اصلی جنگ خود جنگ است و طریق جلوگیری از آن نیز تهدید به جنگ.صرف نظر از اینکه جنگ پدیده ای مذموم و زشت تلقی شده است، تاریخ بشر نمایان ساخته که این پدیده عارضه ای است که همواره در جوامع انسانی وجود داشته و بخشی از انگاره ها و ایستار های فردی را تشکیل داده است،لذا سایه شوم آن کماکان در گوشه و کنار دنیا وجود دارد و در آینده نیز وجود خواهد داشت.با توجه به ایستار های معطوف به نزاع  حاکم  بر رفتار انسانها، به نظر می رسد که کوبیدن بر طبل جنگ شاید رسیدن به صلح باشد.(کاظمی،1379: 10) امانوئل کانت خالق خرد ناب و از آبای  فکری عصر روشنگری زمانی گفته بود که بشریت آن قدر باید در مسیر خونین جنگ گام بردارد تا آنکه روزی به دروازه صلح برسد. شاید چنین آرمانی تنها پس از یک تبادل اتمی شرق وغرب جامه عمل بپوشد. ولی چه کسی می داند که بعد از چنین جنون فاجعه آمیزی، اصولاً انسانی روی کره خاکی باقی خواهد ماند که بخواهد طعم صلح  واقعی را بچشد و جلوه های آن را به عینه لمس نماید.(کاظمی، همان)

ب) نقش جریان های اصلی حاکم بر ساختار نظام بین الملل در ایجاد صلح

     از دو رویکرد ایده آلیسم(آرمانگرایی) و رئالیسم(واقع گرایی) به جریان اصلی در ساختار نظام بین الملل یاد می کنند.شاید بتوان آموزه صلح را بیشتر مرهون پویش های این دو جریان مزبور در ساختار نظام بین الملل دانست.

 

 

1- ب) نقش رویکرد ایده آلیسم یا آرمانگرایی برای ایجاد صلح در سیاست بین الملل

     گفته می شود که بخشی از تاریخ قرن بیستم تحت  پویش رویکرد ایده آلیسم (آرمانگرایی) قرار داشت. این رویکرد آنچنانکه از نامش پیداست،ریشه در آموز های عصر روشنگری داشت. از سوی دیکر مساعی و مجاهدت وودرو ویلسون رئیس جمهوری ایالات متحده آمریکا در سال 1919 منجر به تغییری بنیادین در نظام بین الملل و روابط حاکم بر میان دولت ها گردید.(مشیر زاده،1385: 25) ویلسون بر آن بود که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم در زندگی جهان مشارکت داریم. منافع همه ملت ها منافع ما قلمداد می گردد و ما در منافع با سایر دولت ها و ملت ها شریکیم. آنچه بر نوع بشر اثر می گذارد، لاجرم از مسائل ما نیز ناشی می شود و ما اعتقاد داریم که همه ملت ها منافع برابری در ثبات سیاسی مردمان آزاد دارند و برای حفظ آنها نیز مسئولیتی برابر دارند.( Maghroori And Rumberg,1982:223) تاکید ویلسون بر ایجاد سازوکار های حفظ صلح مانند حقوق بین الملل و خصوصاً جامعه بین الملل،امنیت دسته جمعی،جهانی امن برای دموکراسی،حق تعیین سرنوشت ملل، دیپلماسی علنی، آزادی کشتیرانی در دریا های آزاد،حذف موانع اقتصادی،برابری شرایط  تجاری برای همه کشور های صلح دوست،کاهش تسلیحات ملی و نوید بخش جهانی نوین بود.(Wilson,2001:4-5) ویلسون این انگاره را که تجارت آزاد مروج صلح است، با این برداشت ترکیب کرد که سازمان های بین المللی نیز سازوکار حفظ صلح اند.(Baldwin,1993:12) مزید بر آموزه های ویلسون در ترویج آموزه صلح در سیاست بین الملل، اندیشه های عصر روشنگری و لیبرالیسم را  باید عامل مهم در ترویج صلح در سیاست بین المالل دانست. در این میان امانوئل کانت از آبای فکری عصر روشنگری نقش قابل ملاحظه و غیر قابل انکاری در ترویج صلح در آموزهای خود وارد کرد ه است. نویسندگان چون جرمی بنتام از مکتب اصالت سود وفایده و نیز  ویلیام پین از آبای فکری مکتب لیبرال و دموکراسی، در این میان در کنار آموزه های صلح امانوئل کانت دارای اهمیت ویژه اند. به باور این آبایان فکری، پیشرفت میان دولت ها مانند داخل آنها امکان پذیر است و کار گزاری بشری می تواند به شکلی معنا دار، نوع بشر را در جاده ترقی سیاسی و اجتماعی پیش ببرد و هماهنگی طبیعی منافع میان دولت ها را به وجودآورد. بنابراین تعارضات میان دولت ها ناشی از ناساز گاری بنیادین میان منافع آنها نیست، بلکه ناشی از سوء تفاهم است که جنبه موقتی دارد. از این منظر همکاری نهادینه دولت ها می توانست پیشبرد صلح جهانی کمک کند.(Lepgold And Nincic,2001:143-44)

      مهمترین وجه معرف نظریه های آرمانگرایی در ترویج آموزه صلح در سیاست بین الملل،باور به امکان تحول در روابط بین الملل است که این تحول اساساً از نشانگان صلح و تثبیت آن در سیاست بین الملل می باشد. امکان به تحول در ساختار نظام بین الملل، مآلاً به دنبال خود همکاری،کاهش تعارضات و نهایتاً نیل به صلح جهانی را به همراه دارد.. جدای از مساعی فکری آبای فکری لیبرالیسم که نام آنان گفته گردید، مفروضه های بنیادین رویکرد لیبرالیسم و آرمانگرایی در ترویج و تثبیت صلح در ساختار نظام بین الملل کمک شایانی نموده است. در این راستا، لیبرالها بر این باورند که همه  انسانها موجودات عقلانی اند و عقلانیت آنان به شکل ابزاری و در صدد تعقیب اهداف و منافع ملی است و این بنیان مبتنی بر توان فهم اصول اخلاقی و استقرار حکومت قانون معنا می یابد. از سوی دیگر لیبرال های ضمن اعتقاد به آزادی انسانها برداشتی مثبت و مترقی از سرشت بشر دارند و تغییر و تحول برای آنان امری مفروض و مسلم قلمداد می گردد. در کنار این مفروضه ها لیبرال ها بر امکانات کارگزاری انسانها برای تغییر و تحول انهماک به خرج می دهند و وابستگی متقابل در جامعه جهانی را حاکی از تحدید حاکمیت ها و نفوذ پذیری مرز ها می دانند. این امر در نظر آنان نه تنها به منزله پایان تاریخ قلمداد می گردد، بلکه ناظر بر پایان جغرافیا نیر می باشد.(Stean And Pettiford,2001:53-4)در نظر لیبرالیست ها و آرمانگرایان فراهم کردن امکانات لازم برای برخورداری از حق تعین سرنوشت توسط ملت ها، وجود حکومت های باز و پاسخگو نسبت به افکار عمومی و همچنین ایجاد نظام امنیت جمعی مجموعاً می تواند از عوامل تعیین کننده صلح به شمار روند. در همین راستا اگر علت بروز تعارض و جنگ در روابط بین الملل به وجود موازنه قوا ضرورت می یابد، وجود یک حکومت جهانی با بر خورداری از قدرت و توانایی های لازم برای میانجی گری و اجرای تصمیمات می تواند امکانات لازم را برای استقرار صلح فراهم آورد.( قوام،1382: 345) آموزه صلح دموکراتیک را باید یکی از مهمترین نشانگان مکتب آرمانگرایی در ترویح صلح در سیاست بین الملل  دانست در این راستا،نظر به اینکه حکومت های لیبرالی طی 200 سال گذشته با هم نجنگیده اند و این انگاره که دموکراسی ها با هم نمی جنگد، روند تصاعدی به خود گرفته و تقویت شده است. تاریخ روابط میان کشور ها نشان می دهد که هژمونی یا موازنه قدرت یعنی عواملی ایجاد صلح و ثبات مورد توجه واقع گرایان نمی توانند این صلح پایدار را توضیح دهند. در عین حال باید توجه داشت که دموکراسی ها با دیگران به کرات جنگیده و حتی گاه خود آغاز گر جنگ بوده اند. پس نمی توان گفت که دموکراسی لزواً صلح طلبند بلکه می توانند در میان خودشان به منطق صلح، شکل واقعی دهند.مسئله محوری نظریه صلح دموکراتیک این است که منطق صلح می تواند با مساعی جمیله دولت ها گسترش یابد.معمولاً در این مورد که چرا دموکراسی ها با هم نمی جنگند دو تبیین ارائه می  شود. اول تبیین هنجاری یا فرهنگی است که تاکید می کند قرهنگ سیاسی دموکراتیک میتنی بر چانه زنی،مذاکره و سازش در سیاست داخلی را دموکراسی های به روابط خارجی خود خصوصاً با کشور هایی که با آنها هنجارهای سیاسی مشابهی دارند، بسط می دهند و دوم سر چشمه صلح دموکراتیک را باید در ساختار های دموکراتیک جستجو کرد،به این معنا که محدودیت ها در قانون گذاری و سیاست گذاری توانایی حکومتها را برای مبادرت به جنگ مهار می کند.(Doyle,1986:56) واضع اصلی نظریه صلح دموکراتیک را امانوئل کانت فیسلوف آلمانی هجدهم  می دانند. مبرهن است که آموزه ای این اندیشمند عصر روشنگری می تواند دولت ها را در فهم سرشت تعاملی دولت ها در سیاست بین الملل کمک کند. در این راستا، کانت می کوشد به شکلی روشمند وسیتماتیک به ما بیاموزد که نمی توانیم روابط نظام مند دولت ها یا تنوع رفتار دولت ها را جدا از یکدیگر مطالعه کنیم. از نظر محتوایی او صلح آمیز شدن فزاینده یک اتحادیه صلح لیبرال را پیش بینی می کند و صلح آمیز شدن را تبیین می نماید و در عین حال به دولت ها می گوید که چرا دولت های لیبرال در روابط خود با دولت های غیر لیبرال صلح جو نیستند. کانت بر آن بود که صلح مستلزم وجود حکومت های مبتنی بر قوانین اساسی جمهوری خواهانه است که سه چیز را تضمین می کند. اول احترام به آزادی فردی،دوم منشا مشترک و واحد قانون گذاری و تفکیک میان اقتدار اجرایی و تقنینی و سرانجام برابری سیاسی همه شهروندان. به باور کانت در چنین شرایطی با توجه به کنترل شهروندان بر حکومت و این مسئله که چون رضایت شهر وندان برای مبادرت به جنگ لازم است و آنان با در نظر گرفتن هزینه های این بازی پر مخاطره به آن تن در نمی دهند،جنگ منتفی است. اشخاص می دانند که در صورت وقوع جنگ باید خود بجنگد و هزینه جنگ را از منابع خود بپردازند و ویرانیهای جنگ را با فداکاری فراوان جبران کند. بنابر این به آن رضایت  نمی دهند.، اما لازم است در میان این دولت ها یک فدراسیون یا اتحاد صلح تشکیل شود که صلح را در میان فدراسیون دولت های آزاد برقرار می کند. این اتحادیه یک قرار داد صلح،یک دولت جهانی یا دولتی مرکب از ملل نیست. کانت قائل به تجسم تشکیلاتی و نهادی برای معاهده صلح نیست، بلکه نوعی پیمان عدم تجاوز متقابل و نوعی نظام امنیت دست جمعی را مد نظر دارد. سومین عنصر صلح دموکراتیک وجود قانون جهان وطنانه ای است که بر اساس آن حق بیگانگان برای مصونیت از رفتار خصمانه به رسمیت شناخته می شود. پس در وجود  و تمهید چنین شرایطی نتیجه عبارت خواهد بود از صلح جاوید یعنی صلح پایدار و ابدی در روابط میان کشور ها. اما این صلح لزوماً مبتنی بر اخلاقی شدن اشخاص نیست، هر چند که می تواند در بلند مدت شرایط آن را فراهم سازد، بلکه ترتیباتی است که به رغم وجود افراد شرور یا بد سرشت،به صلح می انجامد.(Osiander,1998:241-43)

       از اندیشمندان دیگر رویکرد آیده آلیسم در ترویج آموزه صلح در سیاست بین الملل، مایکل ماندلبوم است.  مایکل ماندلبوم محور کار خود را یک نظریه لیبرال تاریخ قرار می دهد که در آن سه عنصر لیبرال یکدیگر را تقویت می کنند. سه پایه لیبرالیسم برای ترویج صلح در سیاست بین الملل به باور ماندلبوم عبارتند از صلح به عنوان بنیان مرجع روابط میان کشور ها، دموکراسی به عنوان راه بهینه سازماندهی حیات سیاسی در درون آنها و بازار آزاد به عنوان وسیله اصلی تولید ثروت. بر اساس دیدگاه ماندلبوم دموکراسی ها تمایل به سیاست خارجی صلح آمیز دارند. بازار آزاد نیز در طول زمان مشوق دموکراسی و صلح است. سومین محور نظریه او خلع سلاح است او به امنیت مشترک تاکید دارد که در پیوند با شفافیت در زمینه نیروها وعملیات نظامی،تدافعی بودن ترکیب آنها و استفاده از زور فقط در خدمت اهداف دفاعی است. البته او می پذیرد که این نظریه محدودیت های خود را نیز دارد. زیرا دموکراسی ها نوپا گاه جنگ طلب بوده اندو گاه رژیم های اقتدار گرا نسبت به آنها از کارایی بیشتری برای اصلاحات اقتصادی بازار بر خوردار بوده اند. از سوی دیگر، نظم لیبرال ممکن است واژگون شود. بنابر این مهمترین خطر برای این نظم آن است که قدرت اصلی در نظام به مسئولیت های خود عمل نکند.(Hendrickson,2003:96)

2- ب) نقش رویکرد رئالیسم یا واقع گرایی برای ایجاد صلح در سیاست بین الملل

      گفته شده است واقع گرایی عملاً مهمترین و پایدار ترین نظریه روابط بین الملل بوده است. هنگامی که از جریان اصلی در روابط بین الملل سخن می رود،معمولاً نام نویسندگان واقع گرا به ذهن متبادر می شود. جاذبه بی بدیل این نظریه به دلیل نزدیکی آن با عملکرد سیاستمداران در عرصه بین الملل و همچنین نزدیکی آن با فهم متعارف از سیاست بین الملل بوده است. این رویکرد نظری در ساختار نظام بین الملل در اشکال سنتی، کلاسیک، نو واقع گرایی و و واقع گرایی نو کلاسیک باز تولید شده است.(Griffiths,1992:3) از نظریه پردازانی چون،کاتیلیا، آرنولد نیبور، ای. اچ. کار،فردریک شومان،آرنولد ولفرز، ریمون آرون، جرج کنان، هنری کسینجر، هانس جی مورگنتا، کنت والتز، مرشایمر واستفان والت، از آبای فکری این رویکرد نظری نام می برند.( مشیر زاده،1385: 75) ظهور واقع گرایی به عنوان یک رویکرد نظری در سیاست بین الملل همراه با احیا انگاره و مفروضه های سنتی بود. این رویکرد نظری دولت ها را بازیگران و کنشگران اصلی در سیاست بین الملل می داند، وبر این نکنه تاکید می کند که  دولت ها در ساختار نظام بین الملل فاقد دوستان و دشمنان دائمی اند.(Spanier,1990: 11) دولت سالاری،اصل بقا، و اصل خود یاری از مفاهیم کلیدی این رویکرد نظری است. واقع گرایان ضمن تاکید بر قدرت و منافع ملی بر این اعتقادند که اصولاً از بین بردن غریزه قدرت صرفاً یک آرمان است و مبارزه بر سر قدرت در محیط فاقد اقتدار مرکزی و به تعبیری آنارشیک، صورت می گیرد.( قوام،1382: صص 358-357)

     به رغم آنکه این رویکرد نظری به ویژه بر سر نبود اقتدار مرکزی و حاکمیت که بیشتر نشان دهنده دیدگاه مردانه نسبت به جهان است که برایندش چیزی جز آشوب وجنگ وتخریب نیست، از سه روش برای ایجاد صلح در سیاست بین الملل استفاده می کند. روش اول مربوط به این رویکرد نظری در ایجاد صلح بین الملل ،تمهید مکانیسم هایی چون موازنه قدرت و بازدارندگی است. بنابراین  تامین امنیت در جهت حمایت از دیپلماسی برای آنها ضروری به نظر می رسد. در این روش انهماک  واستدلال  رئالیست ها بر آن است که در بسیاری از موارد به هم خوردن موازنه قدرت باعث بروز جنگ در سیاست بین الملل می شود. بنابر این اگر همه دولت ها در صدد به حد اکثر رسانیدن قدرت خویش باشند، ثبات و در نتیجه موازنه قدرت بر قرار خواهد شد. ( قوام، 1382: 362(در چنین شرایطی نظام اتحاد های سیال می تواند تسهیل کننده این وضعیت باشد. بر  این اساس با وجود آنکه فراهم گردن متحدین و ایجاد اتحاد برای بالا بردن سطح توانایی ها ضروری است،لکن نباید وفاداری متحدین را مسلم فرض کرد.دومین روش رئالیستها برای  ایجاد صلح  در سیاست بین الملل،بیشتر ناظر بر رویکرد تاسیسی است نه هستی شناسی. به بیان ساده تر، آموزه صلح و ترویج آن در سیاست بین الملل نتیجه قرائت سخت افزاری، قدرت محوری و مفروضه های این رویکرد نظری است.( قوام، همان) از آنجائیکه نظریه های بین المللی نظریه بقا و سیاست بین الملل عرصه تکرار رفتار هاست و مسئله برای بقا و مبارزه بی امان برای کسب قدرت و حفظ استقلال یک آرمان وفضیلت تلقی می شود،صلح به عنوان امر تاسیسی در مقابل این رویکرد برای حمایت از دیپلماسی و در نهایت تامین امنیت امری ضروری به نظر می رسد. سومین روش و مساهمت رویکرد رئالیسم در ایجاد صلح ناظر بر مذاکره، مصالحه وچانه زنی است. در این راستا دیپلماسی سازوکار کلیدی برای ایجاد موازنه میان منافع گوناگون ملی تلقی می گردد.( قوام، همان)

   رویکرد مذاکره،مصاله و چانه زنی بیش از هر اندیشمند دیگر  رویکرد رئالیسم، در آموزهای هانس. جی. مورگنتا تجلی پیدا کرده است. در فرازی از کتاب او تحت عنوان سیاست میان ملت ها، این مساهمت را به خوبی نشان می دهد. نقطه عزیمت آموزه های او در ترویج صلح در سیاست بین الملل از دیپلماسی آغاز می شود. به باور مورگنتا دیپلماسی ابرازی در خدمت صلح تلقی می شود، چراکه دیپلماسی از نشانه ای مبارزه قدرت میان دولت های حاکمی است که می کوشند روابط منظم و مسالمت آمیزی میان دولت ها بر قرار کنند. در شرایطی که منافع دولت ها با هم تعارض پیدا می کنند از طریق مذاکرات دیپلماتیک است که راه را برای چانه زنی وسازش باز می کند. به باور مورگنتا وسایلی که دیپلماسی در اختیار دارد ،عبارتند از اقناع،مصالحه وتهدید به کار برد زور .(Morgenthau,1959: 20) هنر دیپلماسی عبارت است تاکید مناسب و درست بر هریک از این ابزار آنهم برای لحظات خاص و سر نوشت ساز. مزید بر آن مورگنتا تاکید می کند که تابع قواعدی نیز باشد.( (Morgenthau,1959:25  در این راستا او تاکید می کند که دپپلماسی باید عاری از روح جنگاوری باشد، یعنی نباید تابع مبارزات ایدئوژیک شود. در همین راستا اهداف سیاست خارجی باید بر مبانی منافع ملی تعریف شود و با قدرت از آن حمایت گردد. دیپلماسی باید از نقطه نظر سایر دولت ها نیز به صحنه سیاسی بنگرد، یعنی حدود امنیت ملی طرف مقابل را به رسمیت بشناسد و دولتها را باید آماده مصالحه در مورد موضوعاتی که برایشان حیاتی نیست،نماید.(IBID)آموزه های مورگنتا علاوه بر تاکید بر قواعد دیپلماسی، بی توجه به شرایط مصالحه نیست. از این رو او در کنار قواعد دیپلماسی برای مصالحه شروطی در نظر می گیرد، لذا او تاکید می کند که از حقوق بی ارزش به خاطر جوهره یک امتیاز واقعی صرف نظر کنید و هرگز خود را در موقعیتی قرار ندهید که عقب نشینی از آن بدون از دست دادن حیثیت یا قبول مخاطرات عظیم ناممکن باشد.مورگنتا د راستای شروط مصااحه تاکید می کند که هیچگاه به متحد ضعیف خود اجازه ندهید برای شما تصمیم گیری کنند. نیروهای مصلح ابزار سیاست خارجی اند و نه ارباب آن و در نتیجه حکومت رهبر افکار عمومی است و نه برده آن.(IBID) همانگونه که از آموز های  مورگنتا پیداست، به نظر می رسد که آموزه های او دربرقراری صلح در سیاست بین الملل جنبه تجویزی دارد و در واقع می توان گفت که او این را مدل بازیگر خردمند می داند، یعنی اگر قرار است یک دیپلماسی موفق وعقلانی باشد،لاجرم باید واجد این ویژگی ها باشد و اگر این مدل در سیاست خارجی تمامی کشور ها لحاظ شود،می توان به شکل گیری صلح و نظم بین المللی امیدوار بود. در کنار همه مولفه های و متغیر های موجود در شکل گیری صلح در سیاست بین الملل، مورگنتا به شکل گیری جامعه جهانی نیز در ایجاد صلح علاقه نشان می دهد. به باور او، تنها رسیدن به صلح پایدار در روابط بین الملل شکل گیری جامعه جهانی است که به شکل گیری دولت جهانی منجر خواهد شد. وجود دولت جهانی به تنهایی کافی نیست بلکه مسئله وفاداری به دولت جهانی و انتظار تامین عدالت نیز مطرح است. شرط توفیق دولت جهانی آن است که همه ملت ها مشتاق پذیرش آن و مایل و قادر به انجام هر کاری که برای بقای حکومت جهانی لازم است،باشند. لازمه این امر نیز وجود جامعه اخلاقی و سیاسی جهانی قبل از تشکیل دولت جهانی است. اگر منافع ملی از طریق مسالمت آمیز دنبال شود و در نتیجه تعارض سیاسی به حداقل برسد، می توان امیدوار بود که این جامعه سیاسی و اخلاقی جهانی نیز شکل بگیرد پس دیپلماسی می تواند ابزاری در راه رسیدن به چنین شرایطی باشد.

2) مطالعات صلح

       مطالعات صلح بعد دیگر آموزه های مربوط به صلح در سیاست بین الملل است. مطالعات صلح در صدد است سطح تحلیل میان دولت ها را به سطح وسیعتری از روابط اجتماعی یعنی در سطوح فردی،داخلی وجهانی بسط دهد. در این راستا مسائل مربوط به جنگ و صلح عمدتاً از مسئولیت های فردی نابرابری اقتصادی و روابط نا عادلانه جنسی نشئت گرفته، در نتیجه سبب می شود بر درک صحیح از فرهنگ ها و ابعاد گوناگون روابط اجتماعی تاکید بسیار شود.در واقع مطالعات صلح سعی دارد تا امکانات موجود برای استقرار صلح را در تغییرات کلی جوامع از طریق انقلاب اجتماعی و در اجتماعات فراملی جستجو کند، نه در مبادلاتی که میان رهبران دولت ها صورت می گیرد.( قوام،1388: 221( بر اساس این رویکرد،بهترین راه مشارکت عملی است نه نظاره کردن صرف به وقایع و رویدادها. به هر حال رویکرد مزبور در صدد است میان تئوری و عمل رابطه ای بر قرار کند. طرفداران این رویکرد دنبال این نیستند که ببیند دنیا چگونه باید باشد؟ طرفداران رویکرد مطالعات صلح از اینکه واقع گرایان،جنگ و تعارض در سیاست بین الملل را یک امر طبیعی تصور می کنند، با آنان مخالفت می ورزند و اظهار می دارند که هرگز یک جنگ خوب و یک صلح بد وجود نداشته است. با این اوصاف رویکرد مطالعات صلح، ماهیت جنگ و نقش آن را در جامعه زیر سوال برده و بر این اعتقاد است که جنگ تبیین طبیعی قدرت به شمار نمی رود، بلکه به خصوصیات نظامی گری در هر فرهنگ بستگی دارد.(Rogers And Ramsbotham,1999: 740-751)

3) صلح منفی، مثبت و پایدار

      صلح منفی،مثبت و پایدار بعد دیگر آموزه های صلح در سیاست بین الملل می باشد.صلح مثبت به مفهومی اشاره دارد که باعث حل و فصل دلایل زیر  بنایی جنگ به شمار می رود. بر این اساس صلح تنها در قالب آتش بس توصیف نمی شود، بلکه نوعی تغییر و دگرگونی در روابط تلقی می گردد. تحت این شرایط نه تنها ارتش دولت ها  جنگ علیه یکدیگر را متوقف می کنند، بلکه از مسلح شدن مجدد دست خواهند کشید. آنان از سازماندهی گروه های مرگ در مقابل اعتراضات داخلی خود داری و از گسترش ظلم سیاسی که باعث بروز تعارض و جنگ می گردد پیشگیری می کنند و بالاخره با هر شکل استثمار اقتصادی مبارزه خواهند کرد. بدین ترتیب برخی از طرفداران این رویکرد، فقر،گرسنگی و سرکوب را اشکال گوناگون خشونت می دانند که به خشونت ساختاری موسوم است.،زیرا مسبب این نوع خشونت و تعارض ساختار روابط اجتماعی است که تعداد قربانیان آن به مراتب بیش از یک جنگ تن به تن است. هدف اصلی صلح مثبت از میان بردن خشونت ساختاری در جامعه است در حالی که صلح منفی صرفا از بروز خشونت ظاهری جلوگیری کرده و عملاً مثل روابط شمال و جنوب شرایط حفظ وضع موجود غیر عادلانه ای را فراهم می سازد. طرفداران صلح مثبت ضمن انتقاد از فرهنگ نظامی گری در صدد تغییر و دگرگونی کلی نظام اند، نه فقط تغییر بخشی از آن. برای تحقق این امر آنان سازو کار های بدیلی را به منظور حل و فصل تعارضات پیشنهاد می کنند که باید جایگزین جنگ شود. از این رو مردم  را از طریق حرکت هایی چون جنبش های صلح برای وارد آوردن فشار به حکومت های خویش ترغیب کرده و ضمن تقویت هنجار هایی از طریق فرایند جامعه پذیری سیاسی مجدد،استفاده از خشونت را تقبیح می نمایند.(Forcey Linda,1989: 41)گاه برای امحای خشونت،هویت بین المللی یا جهانی را برای پیشگیری از اختلافات قومی،مذهبی و نژادی تقویت می کنند و خواستار روابط برابر در درون جوامع در حوزه های اقتصادی،سیاسی واجتماعی می شوند.صلح مثبت هدفی ندارد که بخواهد منجر به هژمونی شدن صلح پایدار و.جهانی گردد. در این باره  مولفه های در تبدیل صلح مثبت به صلح پایدار وجهانی باید مطمح نظر باشد. در این زمینه عواملی چون:عدالت  بین کشورهای جنوب و شمال،احترام متقابل فیما بین ملتها و دولتها و دولتها،رعایت منافع مشروع طرفین ذینفع،بین المللی اندیشیدن و عمل کردن در مقابل ملی گرایی افراطی،فهم عینی از واقعیت های جهان،رعایت کردن حقوق بشر واصول دمکراسی،پذیرفتن و حرکت کردن بسوی نابود کردن سلاح های کشتار دسته جمعی در جهان،دعوت به گفتگوی نخبگان جهانی با یکدیگر،گفتگوی نخبگان و سازمانهای بین المللی،زمینه سازی برای گفتگوهایی براساس رعایت احترام طرفین مذاکره، بین دولتهای معارض و رقیب،برگزاری کنفرانسهای علمی پیرامون مشکلات منطقه ای و جهانی و راه حلهای آن،تعلیم بین المللی  فرهنگ گفتگو، تفاهم، مصالحه، عدالت، آزادی و معنویت می تواند در تبث صلح پایدار وجهانی موثر واقع شود.(موسسه مطالعاتی پیام صلح،1390: 2)

نتیجه گیری و استنتاجات نظری

     در مطلب حاضر، ابعاد آموزه صلح در سیاست بین الملل مورد تبیین و ارزیابی قرار گرفت. در راستای ابعاد آموزه صلح، مولفه هایی همچون: ریشه ها و زمینه های نظری ایجاد صلح، مطالعات صلح،صلح منفی،مثبت و پایدار به عنوان ابعاد آموزه صلح در سیاست بین الملل شناسایی شده اند.  در باره مبانی نظری  و ریشه ها  صلح بین الملل به عنوان بعدی از ابعاد آموزه صلح، این مطلب در خور توجه است، که از آنجائیکه آموزه صلح بین الملل ریشه در ایستار های و نگرش های فردی دارد، به نظر می رسد که آموزه صلح در این رویکرد بیشتر استنتاجی است، به این معنی که بروز صلح، حاصل و برایند مولفه مقابل خود یعنی جنگ است که  ظهور و نمود می یابد. اما آنجائیکه صلح از رویکردهای نظری ناشی می شود، باید گفت که جریان ها حاکم بر ساختار نظام بین الملل در زایش آموزه صلح در سیاست بین الملل نقش زاید الوصفی را ایفا می نمایند.در این زمینه دو رویکرد و پارادایم حاکم بر ساختار نظام بین الملل بیشتر از رویکرد های دیگر، در زایش صلح نقش بازی می کنند. اولین رویکرد مربوط به پارادایم واقع گرایی است و همچنانکه گفته شد از آن به سیاست قدرت نام برده می شود. دومین رویکرد مربوط  به رویکرد آرماتگرایی است که ایده آلیسم نامید می شود.رویکرد واقع گرایی در زایش صلح نیز همانند رویکرد مبتنی بر  ایستار ها و نگرش های فردی عمل می کند به این معنی که چون رویکرد واقع گرایی بر طبل جنگ،خشونت  ونزاع می کوبد، آموزه صلح و البته در فضایی آنتی گونیسم و در نقطه مقابل جنگ، به عنوان ابزار و مکانیسمی برای برون رفت از وضع موجود موجود و مآلاً ایجاد سازش معنا می یابد. اما رویکرد آرمانگرایی به لحاظ ماهوی، صلح خواه، صلح طلب وصلح پرور است و قرائی نرم  و آرمانخواهان در درک  هنجار های موجود در ساختار نظام بین الملل دارد. مروری مستعجل بر آموزه های فکری آبای عصر روشنگری از  هابز گرفته تا کانت مهر تاییدی بر ادعای مزبور است. در حقیقت آموزه های هابز در بافت امنیتی آن، آموزه های روسو ، لاک، مونتسکیو، مکتب اصالت فایده وعلی الخصوص مجاهدت و سعی بلیغ امانوئل کانت با نگارش کتاب مابعدالطبیعه اخلاق و صلح پایدار نشان می دهد که رویکرد آیده آلیسم،  چه اندازه در شکل گیری صلح در سیاست بین الملل نقش داشته است. در راستای آموزه های ایده الیسم است که گفته می شود این رویکرد هدفش از پیشگیری از جنگ است.مزید بر آن،این رویکرد با  به وجود آوردن نهاد های بین المللی ونهادی وابسته به آن (سازمان ملل)، اگرچه نه به صورت کامل، اما به صورت نسبی تضمین کننده صلح در ساخنار نظام بین الملل شده است.امروز ه اهرم های نهادی مانند اتحادیه ها، میثاق ها ، منشور ها و پروتکل ها که بر آمده از نهادهای بین المللی اند، از مصادیق و نشانگان بارز صلح در سیاست بین المللند و مساهمت آنان مروج این ایده صلح وامنیت در سطح جهان شده است. مهمترین ثمره  ابعاد دیگر  صلح در سیاست بین الملل، ابعادی چون:صلح مثبت و مطالعات صلح چیزی جز  پیروزی ارزش های لیبرالیسم  برای ساختار نظام بین الملل نیست. این نکته ناشی از قرائتی است که در بطن میراث لیبرالیسم وجود دارد، هرچند که زیاده خواهی ها و استراتژی های معطوف به قدرت بر خی از کشور های دارای هزمون، منجر به ایجاد در اختلال در فرآیند چنین نظم و صلحی شده است. در این راستا آنچه اهمیت دارد  استقرار صلح است که بشریت را  باوجود کابوس های ناشی از جنگ های موجود در ساختار بین الملل خواستار آن کرده است. مسلم است که تحقق این مهم چیزی جز مجاهدت  منادیان صلح و اتحادیه های صلح خواه را نمی طلبد. جهان امروز با توجه به مصیبت های وارده بیشتنر از هر چیز دیگر به صلح نیازمند است و شاید همین صلح باشد که دولت های درگیر  در تخاصم  و نزاع  را بتواند در مسیر دیپلماسی سازنده رهنمون سازد.

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع و مآخذ

1) قوام، عبدالعلی،(1388)، روابط بین الملل( نظریه ها ورویکرد ها)، تهران، نشر سمت.

2) قوام، عبدالعلی(1382)، اصول سیاست خارجی وسیاست بین الملل، تهرانف نشر سمت.

3)کاظمی، سید علی اصغر(1379)، هفت ستون سیاست،تهران، نشر فرهنگ اسلامی.

4)گارودی، روژه(1375)، سرگذشت قرن بیستم، وصیت نامه فلسفی روژه گاردوی، ترجمه افضل وثوقی، تهران، انتشارات سروش.

5) هیوز، استیوارت( 1369)، آگاهی وجامعه، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران سازمان انتشارات و آموزش انقلاب.

6) مشیر زاده،حمیرا (1385)، تحول در نظریه های روابط بین المللف تهران، نشر سمت.

6) موسسه مطالعاتی پیام صلح،پیام صلح جاویدان، 1390.

 

1)Nozick,Rober(1974)t,Anarchy, State And Utopia: Oxford: Basil Balckwell.

2)Mills,c.Wrigh(1963)t,Culture And Politiics in Power And People: The Colleeclted Essays Of  Neww York Ballantine.

3)Rogers and Ramsbotham(1999), Then And Now: Peace Research- past and Future, Political studies.

4)Forcey,Linda(1989),Peace: meaning Politics, strategies, New York: Prager.

5)Morgenthau,h.j(1949),Scientific Man vs.Power Politics.Chicago: university Of Chicago press.

6)Spanier.j(1990),Games Nations Play.7th ed.Washington dc:Congressional Qurterrly Press.

7)Griffiths,m(1992),Idealism and international Politics.new York London: Routledge.

8)Hendrickson(2003) International Relations and Historical Socioligy: Beraking Down Boundaries.london and New York: Routledge.

10)Osiander,A(1998),Rereading Early Twentieth- Century IR Theory:Idealism Revisited,International Studies Quarterly.

11)Doyle.M(1986),Kant, Liberal Legacies, and Foreign Affairs.

12) Stean And Pettiford.(2001),International Relations: Perspectivs And Themes.london Longman.

13) .(Lepgold And Nincic(2001),Beyond The lvory Tower: International Relations Theory and the Issue Of Policy Relevance.NewYork: Columbia university press.

14)Baldwin,d(1993),Neorealism and Neoliberalism: The Contemporary Debate.New York: Colombia university pRess.

15) Wilson,w.(2001),The Fourteen Points,Address To The Us Congrees,In Mingst and Snyder,eds.

16) Maghroori And Rumberg,(1982),Globalism vs Realism.Boulder,co:Westview Press.

 

 

 

 

 



[1] - صلاح الدین هرسنی،دارای درجه دکتری علوم سیاسی ومدرس علوم سیاسی و روابط بین الملل دانشگاه مازندران  ودانشگاه آزاد واحد چالوس.

[2] - مجید محمدی دارای  درجه کارشناسی ارشد علوم سیاسی از دانشگاه مازندران.