چکیده:

      موضوع عدالت از دیر زمان جزء مهمترین مباحث و دغدغه‏های بشر و اندیشمندان سیاسی بوده است و آراء و نظریات گوناگونی درباره آن بیان شده و به رشته تحریر درآمده است. به همین جهت  بحث عدالت در اندیشه‏های سیاسی مغرب زمین واسلام وایران بحثی بسیار گسترده و عمیق است که تأمّل، تفکّر و مجال قابل توجهی می‏طلبد. نظر به انعکاس مفهوم عدالت در اندیشه های سیاسی مغرب زمین وایران واسلام، در جستار حاضر تلاش بر آن است که قرائت های مختلف این وجه از اندیشه سیاسی مورد بررسی وکنکاش  قرار گیرد.

 کلید واژگان:

عدالت، افلاطون،ارسطو، نظریه ی کانتي عدالت، نظریه ی قراردادي عدالت،نظریه عدالت جان رالز،فارابی،خواجه نظام الملک.

 مقدمه:

      از مهمترين اصولي که در ديدگاههاي بشري مورد عنايت قرار گرفته است،مفهوم عدالت است.تعاریف متنوع و پر وسعتی را می توان در باب مفهوم عدالت عرضه کرد.اما مهمترین مفهومی را کی می توان در باره آن اقامه کرد آن است که عدالت مفهومی است که انجام آن اختصاص به مکان، زمان یا فرد خاصی ندارد و مراد از آن، انجام کارها به نحو بایسته و به موقع است، به گونه‏ای که انجام آن کار بهتر از آن ممکن نباشد و هیچ افراط و تفریطی در چگونگی انجام آن صورت نگرفته باشد.در باور همه اندیشمندان، مفهوم عدالت پايه اخلاقي ساختار اساسي جامعه را تشکیل می دهد.در این راستا عدالت اصلی‏ترین فضیلت و منبع و ریشهء همهء فضایل شناسایی شده است. به گونه ای که عدالت در یک کفه و دیگر فضیلت ها و ارزشها در کفهء دیگر قرار دارند. نظر به اهمیت عدالت در سیر تطور وتکوین فکری بشری،این مفهوم بیشترین انعکاس و مساهمت را در روند حیات فکری و تطور اندیشه اندیشمندان وفلاسفه داشته است.برای نمونه تاریخ اندیشه سیاسی مغرب زمین گواهی می دهد که یکی از اشتغالات عمدهء فلسفه و فلاسفهء سیاسی در باختر زمین جستجوی‏ مبانی عدالت و قانون عادلانه در جامعه بوده است.در همین راستا،انعکاس چنین روندی را می توان درتاریخ و سیر فکری اندیشمندان سیاسی ایران واسلام نیز جستجو کرد.در بدایت امر آنچه از برایند انعکاس مفهوم عدالت در افق فکری اندیشمندان مغرب زمین وایران واسلام،قابل توجه ومطمح نظر آن است، این است که رعایت عدالت اصلی قابل توجه در ساختار های اجتماعی و مشخاً سیاسی است که آثار و نتایج فراوانی در پی دارد.یکی از مهمترین ومشخص ترین نتایج نظری وعملی چنین فراگردی، تداوم قدرت و اقتدار نظام سیاسی  واجتماعی است که سازندگی و اصلاح جامعه را به همراه دارد و سبب انتظام امور مردم و آحاد جامعه می گردد.طبیعی که فقدان آن همراه با آثار سو خواهد بود، به گونه ای که ستم جای عدالت را بگیردوجامعه را در معرض تباهی، آوارگی در نهایت خشونت، قرار دهد.

 

1)انعکاس مفهوم عدالت در آبای فکری مغرب زمین

      مفهوم عدالت در اندیشه اصحاب فکر ونحله های اندیشه مغرب زمین انعکاس قابل ملاحظه ای داشته است.از مفهوم عدالت در فلسفهء سیاسی غرب برداشتهای عمومی شده است. این برداشت ها را می توان در گزاره های زیر تدون نمود:

1) به هرکس چیزی یکسان تعلّق گیرد؛2) به هرکس متناسب با شایستگیش چیزی‏ اختصاص یابد؛3) به هرکس متناسب با کارکرد و تولیداتش‏ چیزی اختصاص یابد؛4) به هرکس متناسب با نیازهایش چیزی تعلّق‏ گیرد؛5)به هرکس متناسب با رده و طبقه اش چیزی‏ تعلّق گیرد؛6)به هرکس متناسب با آنچه قانون برای وی‏ در نظر گرفته چیزی اختصاص یابد.(شفیعی،1384: 2) در این میان،نوع قرائت فلاسفه ونحله های تاثیر گذار بر مفهوم عدالت از جمله افلاطون،ارسطو،مکتب اصالت فایده،نظریه کانتی عدالت، نظریه ی قراردادي عدالت،نظریه مارکسیستی عدالت ونظریه عدالت جان رالز، قابل توجه است که به تفکیک ،تشریح و ارزیابی می گردد.

 الف) عدالت در اندیشۀ افلاطون

     افلاطون، عدالت را حد وسط نقطه تعادل سه قوۀ خرد، اراده و شهوت در انسان می داند. وی معتقد است عدالت، هنگامی حاصل می شود که هر سه قوه، هماهنگ با هم، افعال خود را انجام دهند و در کار یکدیگر مداخله نکنند.بنابراین عدالت به معنای وجود هماهنگی بین سه جزء نفسانی، خواهد بود.چنین برداشت می شود که افلاطون برای عدل، جایگاه فراتری نسبت به سه قوۀ دیگر نفسی، قائل می شود و آن، جایگاهی برای هماهنگی بین قوای سه گانه است؛ چه بسا هر کدام به طور مستقل، خوب عمل می کنند ولی در مجموع باید قاعدۀ دیگری باشد که بتواند آن ها را با هم، هماهنگ نموده، فضیلت بالاتری را ایجاد نماید.(عنایت،1379: 72)

  به باور افلاطون عدالت،شرط وجود همۀ فضایل دیگر است؛ چون سبب می شود که فضایل دیگر، توان پیدایش را در جامعه به دست آورند. طبق دیدگاه افلاطون، عدالت حسن نیست بلکه از ضروریات است. هیچکس از روی میل، عدالت را پیشۀ خود قرار نمی دهد؛ بلکه عدالت ورزی به علت اضطرار است و اشخاص، عدالت را بنفسه حسن نمی دانند؛ زیرا هر وقت بتوانند ظلم کنند باکی از آن ندارند.[3] عدالت یکی از چهار صفاتی است که برای زمامدار در نظر می گیرد. این صفت زمامدار را وا می دارد که ، کار مخصوص خود را خوب انجام دهد. از نظر افلاطون، عدالت، هماهنگی درونی نفس انسان است و مربوط به اعمال ظاهری انسان نیست؛ بلکه مربوط به باطن یا ذات و صفات حقیقی اوست.(فاستر،1383: 40)

 ب) عدالت در اندیشۀ ارسطو

  از نظر ارسطو، عدالت حد وسط بین افراط و تفریط است.وی بر مبنای قوای نفسی که افلاطون از آن یاد می کرد، بحث نمی کند.وی افراط و تفریط در امور را بر خلاف عقل می دانست؛ و از این رو آن رویکرد ها را نوعی رذیلت می دانست.ارسطو معتقد است در بین تمام فضایل، عدالت یگانه فضیلتی است که برای دیگران نیک است؛ زیرا با دیگران ارتباط دارد و برایشان سودمند است. پس عدالت بر ویژگی اجتماعی دلالت می کند که فضایل در آن مستقرند.(عنایت،1379: 112)

 نگاه به عدالت اجتماعی به مثابۀ شایستگی و لیاقت را نیز می توان در برداشت ارسطو، ملاحظه نمود.مفهوم عدالت اجتماعی در دستگاه فکری ارسطو به مفهوم توزیع امکانات و مناصب بر اساس شایستگی و لیاقت هاست. وی هم در توزیع امکانات مادی، شایستگی های افراد را در نظر دارد و از این رو قائل به عدالت توزیعی نیز می باشد..در واقع ارسطو به لحاظ اقتصادی و سیاسی به نوعی شایسته سالاری باور دارد وبر این باور است که کسی که قانون را نقض می کند، ظالم، و آن کسی که رعایت قانون را می کند، عادل است. پس روشن می شود تمام اعمالی که قانون آن ها را مجاز می داند، به اعتباری، عدالت آمیز است.(همان)

ارسطو عدل را بر دو قسم، تقسیم می کند:

  1) عدالت توزیعی: توزیع و تقسیم دارایی ها و ثروت، حقوق، مزایا و امتیازات اجتماعی در میان افراد جامعه؛ به عبارت دیگر توزیع شرف یا ثروتی که در میان اعضای جامعه به حیث نصیبه ها قسمت شده است.

2) عدالت اصلاحی: این عدل در معاملات خصوصی اعم از ارادی یا غیر ارادی، پیش می آید. این شق از عدل، صفت خاصی دارد که آن را از عدل توزیعی متمایز می سازد. در واقع عدالت توزیعی در اموالی که متعلق به جمع است، اعمال می شود؛ زیرا اگر توزیع در اموال عمومی صورت گیرد، بر حسب همان تناسبی خواهد بود که در روابط متقابل اعضای اجتماع رعایت می‌شود و بی عدالتی ای که با این وجه عدل مغایر است، خارج از این تناسب خواهد بود.(همان: 115)

  قانون جز به کیفیت مشخص تقصیری که انجام شده، به چیز دیگری التفات ندارد و نسبت به طرفین،مساوات را رعایت می کند. قانون تنها به این توجه دارد که چه کسی مرتکب بی عدالتی شده و به چه کسی ظلم وارد شده است و چه کسی موجب خسارت شده و چه کسی بر او خسارت وارد آمده است. بنابراین ارسطو عدالت را فضیلت اخلاقی ای می داند که نباید از حد وسط، خارج شود.(برسفورد فاستر،1383: 282)

 ج)عدالت در نزد اصالت فايده‏

      مهمترین مساهمت فکری مکتب اصالت فايده‏گرايي به حدّاکثر رساندن منفعت‏ است،هرچند اين مجموعهء رضامندي، بر تناسبي‏ عادلانه استوار نگردد.نکتهء قابل‏توجّه اين‏ است که بي‏عدالتي فايده‏گرايي منحصر به جنبهء اجتماعي و اقتصادي عدالت نمي‏گردد، بلکه‏ حصول بالاترين درجه ی مطلوبیت به قيمت اعمال‏ سلطه و اجبار،نقض حريم آزادي و عدالت سياسي‏ تمام مي‏شود و بدين‏ترتيب حق در پيش پاي خير، فايده‏قرباني مي‏گردد.اصحاب اصالت فايده عدالت را در چيزي‏ جستجو مي‏کردند که به نظر آنها خير و صلاح عامّه‏ را پيش ببرد.به عبارت ديگر،معيار عدالت شادي‏ است،زيرا هرکس مي‏داند شادي چيست.(تامس جونز،1383: 1077)

 بدين لحاظ انديشمنداني مانند هيوم(1776-1711 م)،فايده ی همگاني را يگانه‏ منشأ عدل مي‏دانند.او عدالت‏خواهي را تا مرز فايده‏گرايي محض پائين آورد.از گفته‏هاي اوست‏ که فوايد عدالت طبيعي نيست؛ساختگي است، نه بدين‏معني که پايه ی درستي ندارد، چرا که آن قواعد برحسب ذات خود مفيد است.(پولادی،1382: 85)

 د) نظریه ی کانتي عدالت

     کانت از سرسخت‏ترين منتقدان فايده‏گرايي‏ است و اين مرام را در تضاد و مغايربا حرمت و کرامت ذاتي‏ انسان مي‏داند. دستگاه فکری وفلسفی کانت، عدالت را با انصاف و بيطرفي مرتبط مي‏سازد. کانت بر آن بود که همه ی مفاهيم اخلاقي مبتني بر مقولات عقلي‏ پيشيني هستند.انسان موجودي آزاد است که‏ اعمالش به وسيلهء اهدافي که آزادانه انتخاب مي‏کند تعيين مي‏شوند؛بنابراين قانون عادلانه در شرايطي‏ تحقّق مي‏يابد که همه ی اعضاي جامعه واجد حداکثر آزادي از انقياد به اراده ی خودسرانه ی ديگران‏ باشند.(پولادی،1382: 129)

 در نگاه کانت عدالت بر اساس منویات و طبق اصل اعمال هرکس‏ که خواهان آن است،تعریف می گردد به شرطی که اجرای آن، براي همه ی انسانها الزام‏آور باشد.به عبارت دیگر،عدالت در نزد کانت عبارت از حفظ کرامت انسان،حال آنکه‏ دیگر آبای فلسفی عصر روشنگری اندیشه ورای دستگاه فلسفی کانت در باب مفهوم عدالت اقامه کرده اند برای نمونه هگل معتقد است که  هر آنچه را که  دولت بگويد و  بپسندد،عين‏ حقّ و عدالت است.(کانت،1369: 60)

 س) نظریه ی قراردادي عدالت

اين نظريّه مأخوذ از نظريّهء قرارداد اجتماعي‏ انديشمنداني مانند هابز،روسو،و جان لاک است. در انديشهء قرارداد افراد توافق مي‏نمايند که منافع‏ خودشان را چگونه پيگيري کنند و وقتي همگان‏ براساس توافق منافع خود را پيگيري کردند،عمل‏ آنها عادلانه خواهد بود.به عنوان نمونه ژان ژاک روسو (1778-1712 م)هم‏سخن با لاک،انسان ابتدايي را در وضع سعادت‏آميزي تصوّر مي‏کند که برخوردار از عدالت،آزادي و امنيّت کامل است امّا پيدايش‏ مالکيّت خصوصي عدالت موجود در وضع طبيعي‏ را با تهديدي جديد مواجه ساخت.انسان نجيب‏ وضع طبيعي،مغرور و تسلّط طلب شد.آزادي‏ طبيعي از بين رفت و بي‏عدالتي ها و نابرابري رواج‏ يافت.بنابراين مردم براي صيانت و امنيّت خودشان‏ به قرارداد اجتماعي پناه بردند.براساس اين پيمان‏ افراد تحت هدايت عالي ارادهء عمومي قرار مي‏گيرند و هرعضو، بخشي جدايي‏ناپذير از کل‏ مي‏شود و بدين‏ترتيب با اصلاح انحرافي که در طبيعت پديد آمده است عدالت موجود در وضع‏ طبيعي اعاده مي‏گردد.(تامس جونز،1383: 881)

ش) نظریه ی  مارکسيستي عدالت

از ديدگاه کارل مارکس(1883-1818 م)، دگرگون شدن بنيادي جامعه ی سرمايه‏داري به جامعه ی سوسياليستي،مستلزم لغو مالکيّت خصوصي‏ بر وسايل تولیدي و اعمال کنترل توليدکنندگان متّحد بر آنهاست. در دستگاه فکری مارکس،تولیديک عمل اجتماعي است زيرا توسّط همه ی افراد صورت مي‏گيرد، امّا اگر نهادهاي‏ توليد جنبه ی فردي و ضد اجتماعي داشته باشند، توليد نمي‏تواند به شيوه‏اي عقلاني صورت پذيرد. از نظر مارکس نظم و نسق دادن به فرايند تولیدي در چارچوب نهاد مالکيّت اشتراکي منابع توليد براساس "اصل از هرکس به قدر توانش و به هرکس‏ به اندازهء نيازش"، صورت مي‏پذيرد.از نظر مارکس،انقلاب سوسياليستي در نهايت‏ به يک جامعه ی بي‏طبقه موجوديّت مي‏بخشند.به استثناي‏ کمونيسم اوّليه،اين‏ نخستين جامعه‏اي خواهد بودکه در آن مالکيّت خصوصي بر وسايل توليد وجود نخواهد داشت.جنبش انقلابي‏ با آزاد کردن طبقه ی کارگر رفته‏رفته شعاع و کارکردهاي دولت را محدود مي‏سازد و به سوي‏ از ميان بردن دولت گرايش مي‏يابد.بدين‏ترتيب‏ با از ميان رفتن مالکيّت خصوصي و دولت موانع‏ تحقّق عدالت برطرف مي‏گردد.( احمدی:1379: 607)

 م) نظریه ی عدالت جان رالز

     در بين نظریه‏های پيرامون عدالت در قرن بيستم،‏ نظریه ی عدالت جان رالز از اهميّت قابل ملاحظه ای در افق اندیشه سیاسی فلاسفه قرن بیستم بر خوردار است.بدون تردید رالز را مهمترين فلیسوف سياسي قرن بيستم دانست که نظریه عدالت خود را تحت تأثير سنّت کانت در کتاب«نظريه‏اي در باب‏ عدالت»(1971 م)مدوّن نموده است.رالز در این کتاب تلاش‏ فراواني براي همساز کردن انديشهء عدالت و آزادي‏ آغاز مي‏کند و با الهام گرفتن از انديشه‏هاي کانت‏ اخلاقيّات را در دل ليبراليسم جاي مي‏دهد. مخالفت با برداشت ابزارگرايانه وفایده گرایانه هابز و هيوم در مورد عدالت‏، بخشی از ابعاد اندیشه رالز در باره عدالت است.(لسناف،1389: 339) رالز تلاش می کند که با احياي تفکّر کانتي روش جديدي در مقابل نظریه اصالت فایده براي تبيين‏ عدالت ارائه کند به گونه‏اي که آزادي برابر افراد و خود آئيني آنان و اصل تقدّم حق بر خير محفوظ بماند.از اين ديدگاه جامعه سازماني است که افراد داراي اميال و عقايد گوناگون براي تحصيل منافع‏ متقابل آن را تأسيس کرده‏اند،لذا قبل از هرچيز آنچه اهميّت دارد اين است که چارچوبي براي‏ تنظيم روابط درون اين سازمان تعيين گردد.فرصتها و حقوق اوّليه يا به تعبير رالز کالاهاي اوّليه بطور مساوي ميان افراد تقسيم شود و طرحي براي توزيع صحيح هزينه‏هاي اين همکاري و نيز منافع حاصل‏ از آن پيش‏بيني و مورد توافق قرار گيرد.(بشیریه،1384: 115)

 در راستای تبینن نظریه عدالت، رالز نظريّهء عدالت به معناي انصاف(fairness) را نیز پيش مي‏آورد که مبتني بر دو اصل است.اصل‏ اوّل که مبتنی بر تصديق حقّ مساوي همه‏کس براي‏ برخورداري از آزاديهاي اساسي مثل آزاديهاي‏ سياسي،آزادي بيان و وجدان و حفظ حيثيّت انساني‏ است و اصل دوم مشعر بر اين است که نابرابريهاي‏ اجتماعي به شرطي که براي مصالح همگان و بخصوص کساني که بهره و نصيب کمتري مي‏برنددر صورت سازمان یافتگی،موجّه و قابل قبول اند.اين‏ دو اصل بر يکديگر تقدّم و تأخّر دارند و در عرض‏ هم قرار ندارند.(همان،117)

 آزادي از ديد رالز دربرگيرندهء مفاهيم برابري و عدالت نيز هست و عدالت از درون آزادي‏ سر برمي‏آورد.البتّه خود رالز واقف است که مبنا و دليل تامّي براي صدق‏ نظريّه ی  او در باب عدالت نيست،چون شايد اصول‏ ديگري وجود داشته باشد که پس از صورتبندي و تدوين بر اصول وي رججان يابد و از اين مهمتر و بنيادي‏تر،از کجا معلوم که بهترين اصول همانهايي‏ باشد که مرود قبول عاقلان قرار گرفته است.در هرصورت و اجمالا،جان کلام و جوهر انديشه ی رالز در باب عدالت، عدالت به منزله انصاف است.مزید آنکه، نظریه عدالت توزیعی ونیز عدالت استحقاقی، مآلاًدر دستگاه فکری وفلسفی او جایگاهی دارد.(همان،119)

 2)انعکاس مفهوم عدالت در آبای فکری ایران واسلام

جدای از انعکاس مفهوم عدالت در سیر وتطور اندیشه آبای فکری مغرب زمین،مفهوم عدالت در اندیشه اصحاب فکر ونحله های اندیشه ایران واسلام نیزانعکاس قابل ملاحظه ای داشته است. در این راستا فارابی از فلاسفه ایران عصر اسلامی،ابن خلدون از آبای فکری علوم اجتماعی و خواجه نظام الملک از وزاری منتفذ بارگاه سلجوقیان و از اصحاب فکری اندیشه ایرانشهری،بیشترین مساهمت و مجاهدت فکری را در چگونگی قرائت این مفهوم به انجام رسانیده اند.

  الف) عدالت در اندیشۀ فارابی

      عدالت در اندیشه ی سیاسی فارابی از مفاهیم کلیدی است و در محتوایی بسیار متنوع و گسترده طرح می شود. عدل در این مفهوم به معنای ایفای اهلیت هر شئ به آن است.افراد انسانی در نظر فارابی برابر نیستند، بلکه در سلسله مراتبی از توانایی ها و استعداد ها قرار می گیرند و این امر با نظام آفرینش مطابق است که بر شالوده ی سلسله مراتب و گوناگونی توانایی هاست.پس نظام اجتماعی و سیاسی از دید فارابی به گونه ی طبقاتی و مبتنی بر اهلیت و شایستگی و استحقاق است. در فلسفه ی سیاسی فارابی تفاوت شایستگی، سرچشمه ی سلسله مراتب اجتماعی است و رئیس مدینه چون اعدل و افضل است، بر سریر ریاست تکیه زده است و مقدم بر مدینه است. بنابراین فارابی برعکس دریافت فیلسوفان یونانی، با تقدم فرد بر مدینه، بحث اخلاقی و سعادت را مبنای سیاست می داند.

 فارابی، عدالت در انسان را نوعی اخلاق فضیلت مدار می داند. وی حد وسط افعال را که دارای اعتدال می باشد،نوعی فضیلت می نامد. وی در بیان نظریۀ خود از نظریۀ حد وسط استفاده می کند که این مسأله پیروی وی از ارسطو را نشان می دهد. بنابراین از نظر ایشان، فضایل، حد وسط و اعتدال افعالند و رذایل به دو طرف آن، یعنی جانب افراط و تفریط اطلاق می شود. بر طبق این نظریه، مقصود از فضایل، ملکاتی هستند که متوسط بین دو طرف واقع شده اند که یک طرف آن زیاده و طرف دیگر آن نقص است؛ مانند فضیلت عفت که حد وسط است بین سرکشی و بی احساسی نسبت به لذت ها.(قادری،1380: 146)

  چکیده وعصاره دیدگاه فارابی در باره عدالت،تقیسمی است که او برای عدالت قائل است.در این راستا فارابی عدالت را به اعم و اخص تقسیم می کند:

  اعم: به کار بستن فضیلت در مناسبات اجتماعی و رفتار با دیگران؛ اگر رفتار فرد با دیگران در هر زمینه و موقعیتی، برخاسته از رعایت و توجه به فضیلتی از فضایل اخلاقی و انسانی باشد، آن عمل، مصداق عدالت است.

  اخص: ناظر به حفظ حقوق فردی افراد. عدالت امری است نسبی در نزد مردم مدینه های فاضله، و عدالت این است که همه به سعادت و کمال افضل برسند؛ همه زندگی کنند، همه به زندگی خود ادامه دهند، هر عضوی وظیفه خود را انجام دهد. در نتیجه همۀ اعضا، سالم می مانند و به حیات و زندگی خود ادامه می دهند.( همان،172)

 ب) عدالت در اندیشۀ ابن خلدون

       تحلیل مفهوم عدالت در اندیشه ی سیاسی و اجتماعی ابن خلدون دارای اهمیت فراوانی است. در این راستا دو رویکرد در باب مفهوم عدالت در دستگاه فکری او قابل ارزیابی است.در نخستین رویکرد به مفهوم عدالت، ابن خلدون در مقام یک اندیشمند سنتی دوره ی اسلامی است  که با اقتدای به نظریه پردازان پیش از خود به تأمّل در سیاست می پردازد.

 در این رویکرد او تحت تاثیر سنت فلسفی ابن رشد اندلسی است.ابن خلدون در این رویکرد،با توجه به مفهومی که از عدل ارائه می شود، سیاست را شرعی و عقلی تقسیم می کند. سیاست شرعی، چنانکه از ظاهر اصطلاح بر می آید، سیاستی مبتنی بر حکم شریعت و وحی الهی است.به باور ابن خلدون کاملترین عدل فقط می تواند به دنبال اجرای سیاست شرعی تحقق یابد و این امر فقط در آغاز حکومت شرعی و در کوتاه زمانی میسر می شود که وجه دوم علم عمران او(عمران خضری) هنوز تکامل نیافته بود.( قادری،1380: 182)

     در دومین رویکرد ابن خلدون مدیون دستگاه فکری واجتماعی خود در باب عدالت است.در این راستا،یگانه موردی که ابن خلدون به تعریف عدالت می پردازد،موردی است که در آن با توجه به فساد و انحطاط علمای زمان به عدالتی اشاره دارد که از توابع قضا است.در این رویکرد او بر این باور است که عدالت آن وظیفه ای دینی است که از توابع داوری و قضا و مواردی عملی آن است، و حقیقت آن قیام به اذن قاضی است برای گواهی دادن در میان مردم در آن چه به سود و زیان ایشان می باشد.(همان)

ب) عدالت در اندیشۀ خواجه نظام‌الملك

      عدالت یکی از اركان انديشه سياسي ايرانشهري است که بیشتر از هر اندیشمندی در حوزه اندیشه های ایران شهری،در انديشه خواجه نظام‌الملك نمود پيدا مي‌كند. خواجه در مهمترین اثر خود(سياستنامه) در باب عدل سخن بسيار گفته است، زيرا او عدالت را براي بسامان كردن ورفع نابساماني‌هاي ايران‌زمين كه با آمدن تركان تشديد شده بود، موثر مي‌دانست.خواجه در باب اهمیت مولفه عدل در فراگرد حیات سیاسی ایران زمین، از سر گذشت وفرجام کار پادشاهان ايران‌باستان، داستان‌ها و حكايت‌ها نقل مي‌كند.با توجه به اينكه پادشاه مورد نظر خواجه برگزيده خداست و مشخصاً داراي قدرت مطلق است،يكي از ابزارهاي كنترل قدرت نیز می باشد. مبرهن است که کنترل قدرت جز به مکانیسم و مولفه عدل و رعایت آن در گردش حیات سیاسی میسر نیست.نکته آن است که انعکاس مولفه عدالت در دستگاه فکری خواجه ریشه در سنت ایران باستان دارد.(طباطبایی،1385: 103) خواجه در این باره در فرازی از کتاب سیاست نامه آورده است که: «رسم ملكان عجم چنان بود كه روز مهرگان و نوروز پادشاهي مرعامه را بار دادي و هيچكس را بازداشت نبودي" (نظام الملک:1364: 56)

 نتیجه گیری واستنتاجات نظری:

در مطلب حاضر مفهوم عدالت در اندیشه سیاسی مغرب زمین،ایران واسلام مورد بررسی قرار گرفت. انعکاس این واژه در افق اندیشه سیاسی فلاسفه مغرب زمین وایران واسلام نشان دهنده اهمیت موضوع است. همانگونه که مطرح گردید،مفهوم عدالت، اساسی‌ترین مفهوم در فلسفهٔ اخلاق، سیاست و حقوق قلمداد می گردد. پرسش‌های گوناگونی که دربارهٔ عمل،رفتار و شیوه زندگی درست در سطح فردی، جمعی و سیاسی ودرستی اعمال افراد خصوصی و مقامات و کارگزاران عمومی و نیز دربارهٔ حقوق و تکالیف و تعهدات فرد و ماهیت سیاست‌های اقتصادی و اجتماعی دولت‌ها مطرح می‌شود، همگی در ذیل مفهوم کلی عدالت قرار می گیرند.همچنین ایجاد تعادل میان اهداف مختلف زندگی انسان مانند شادی، رفاه، فضیلت و معرفت و نیز ایجاد تعادل میان خواست‌ها و غایات خصوصی و عمومی و سرانجام بهره برداری متعادل از ثروت و شیوه توزیع آن جزئی از بحث عدالت به شمار می‌رود. با این حال می توان نتیجه گرفت که  مبحث عدالت صرفاً نظری نیست، بلکه اساساً معطوف به عمل است و می‌توان گفت از این حیث موضوع اصلی آن تصمیم گیری برای تعیین ملاکی است که طبق آن اعمال آدمیان در سطوح و حوزه‌های گوناگون در رابطه با یکدیگر مورد داوری قرار‌گیرد. این نکته نیز در خور اهمیت است که مبحث عدالت در همین معنای عملی‌تر خود با مقولات و مفاهیم همسایه و خانواده‌ای چون برابری، اخلاق، قانون، انصاف و آزادی در می‌آمیزد. از سوی دیگر مفهوم عدالت در معنای گسترده آن با همه مفاهیم و ارزش‌هایی که برای انسان گرامی و ارجمندند، پیوندی ناگسستنی دارد. آدمیان در همه جوامع همواره در متن برداشتی از عدالت به سر می‌برند و در این متن است که به شیوهٔ زندگی خود، ارزش‌ها، هنجارها، و روابط خویش معنا و سامان می‌بخشند.از این رو می‌توان گفت عدالت فضیلت اول و بنیادی است، به این معنی که ممکن است کسی در باب آزادی یا برابری و یا شادی تردید کند و از محدودیت آزادی یا از نابرابری بین انسان دفاع کند، در حالی که کمتر کسی از محدودیت عدالت یا بی عدالتی دفاع خواهد کرد. آنان که از محدودیت در آزادی یا برابری و یا ارزش‌های دیگر دفاع می‌کنند، باز هم دفاع خود را بر اساس برداشتی از عدالت استوار می‌سازند.از این رو عدالت اصل اول و مبنای دفاع از اصول دیگر است و دفاع از خود آن در همان مفهوم آن نهفته است..به هر تقدیر مسئله حائز اهمیت آن است که مفهوم عدالت در تاریخ تفکر اخلاقی و سیاسی پیشینهٔ دارازی دارد. چنانچه از مباحث پراکندهٔ مربوط به عدالت در تاریخ تفکر سیاسی بر می‌آید، مهمترین مساله در بحث عدالت قابل دفاع ساختن روابط نابرابر در جامعه است. نابرابری در ثروت، قدرت و شان اجتماعی، به رغم شباهت در استعدادهای افراد، واقعیت انکارناپذیر همه جوامع بوده است. گذشته از آن هیچ رابطه معناداری میان نابرابری در ثروت و قدرت و نابرابری در استعدادهای طبیعی وجود نداشته است.

 Abstract

The subject of justice has been among the most important issues. discussions and apprehensions of human and political scientists and different thoughts and theories ha\e been presented and written about this matter. Therefore, the subject of justice in political thoughts of the West, Islam and Iran is considered to be a really wide and deep one that requires a considerable opportunity, deliberation and thought. Considering the reflection of the subject of justice in political thought of the West, Islam and iran it has hccn tried to study and deliberate different readings of this aspect o[political thought.

 Key words:

Justic,Plato,Arestatalis,Kanti Theory Of Justice, Social Contract Of Theory,John Rawls Justic Of Theory, farabi, khajeh nezamalmolk.

 

منابع ومآخذ

1) احمدی،بابک،(1379)،مارکس وسیاست مدرن،تهران،نشر مرکز.

2) برسفورد فاستر،مایکل،(1383)،خداوندان اندیشه سیاسی،ترجمه جواد شیخ الاسلامی،تهران،انتشارات علمی وفرهنگی

3)بشیریه،حسین،(1384)،تاریخ اندیشه های سیاسی در قرن بیستم(لیبرالیسم ومحافظه کاری)،تهران،نشر نی.

4) پولادی،کمال،(1382)،تاریخ اندیشه سیاسی در غرب،تهران،نشر مرکز.

5) تامس جونز،ویلیام،(1383)،خداوندان اندیشه سیاسی،تهران،انتشارات علمی وفرهنگی.

6) شفیعی،احمد،(1384)،مجله بازتاب اندیشه،جهانی شدن با عدالت سازگار نیست،شماره 16.

7) عنایت،حمید،(1379)،بنیاد فلسفه سیاسی در غرب،تهران،انتشارات زمستان.

8) طباطبایی، جواد،(1385)،تاریخ لاندیشه سیاسی در ایران،تهران،انتشارات کویر.

 9) قادری،حاتم،(1380)،اندیشه های سیاسی در اسلام وایران،تهران،سمت.

10)کانت،امانوئل،(1369)،بنیاد مابعدالطبیعه اخلاق،ترجمه حمید عنایت وعلی قیصری،تهران،انتشارات خوارزمی.

10)لسناف،مایکل ایچ،(1389)،فیلسوفان سیاسی قرن بیستم،ترجمه خشایار دیهیمی،تهران نشر ماهی.

11) نظام الملک طوسی،خواجه،(1364)،سیاستنامه،تهران،انتشارات علمی وفرهنگی.