از منظر تئوری رئالیستی، توزیع قدرت میان قدرت های بزرگ، اصل پایه ای تعیین کننده هر ساختار بین المللی است. بر این اساس، برای توصیف ساختار نظام بین الملل، رئالیسم از مفاهیمی مثل: تک قطبی، دو قطبی و چند قطبی استفاده می کند که منعکس کننده شیوه توزیع قدرت است. با استفاده از این مفاهیم آنها تلاش می کنند روابط میان قدرت های بزرگ و مقررات ساختاری این روابط را توضیح دهند. آنها ساختار نظام بین الملل را بر اساس توزیع قدرت میان قدرت های بزرگ به دوره های تاریخی متفاوتی تقسیم می کنند. برای مثال این دوره ها نظام چند قطبی قبل از سال 1776 و نظام دو قطبی بعد از سال 1947 را شامل می شود.

در طرف دیگر، تئوری های لیبرال ساختار نظام بین الملل را بر اساس فعالیت ها و نقش سازمان های بین المللی/ منطقه ای، موضوعات سیاست جهانی مثل حقوق بشر، تروریسم و فقر و گرایش های بازیگران غیردولتی مثل جامعه جهانی، شرکت های چند ملیتی و جامعه مدنی تعریف می کنند. اما آنها ترجیح می دهند بیش از آن که از قدرت استفاده کنند از مفاهیمی مثل جامعه بین المللی و جامعه جهانی استفاده کنند چون معتقدند دولت ها به عنوان یک جامعه، دارای مزایا و ارزش های مشترکی هستند که ساختار نظام بین الملل را تعیین می کنند؛ بویژه از دهه 1970 در مطالعات آکادمیکشان در مورد نظام بین الملل به مفاهیمی همچون روابط بین الملل، رویکرد صلح دموکراتیک و وابستگی متقابل پیچیده اولویت داده اند.

علی رغم وجود دو دیدگاه متعارض، نظام بین الملل از سال 1947 به بعد دو قطبی بوده است و روابط میان دولت ها با توجه به رقابت میان ایالات متحده و اتحاد جماهیر شوروی تعریف شد. با این وجود، بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی که ساختار دو قطبی از بین رفت نوعی عدم قطعیت در مورد ساختار نظام بین الملل بوجود آمد. در حالی که رئالیست ها تلاش می کردند پاسخی برای ساختار آینده نظام بین الملل پیدا کنند و آن را چند قطبی یا تک قطبی می دانستند، لیبرال ها این تحولات را به عنوان فرصتی برای ایجاد حکومت جهانی یا برای افزایش نفوذ سازمان های بین المللی/ منطقه ای در سیاست بین الملل ارزیابی کردند. در هر دو مورد، بحث در مورد ساختار نظام بین الملل ادامه دارد.

با این وجود، بین سال های 1991 تا 2006 چندین رخداد به وقوع پیوست. این رخدادها اطلاعات حساسی را فراهم کرد که ممکن است برای پیش بینی در مورد ساختار احتمالی نظام بین الملل استفاده شود. برای مثال فرض شده بود که سازمان های منطقه ای و بین المللی نقش بسیار حساسی در تنظیم سیاست های بین المللی بازی خواهند کرد. تحولات بعدی نشان داد که واقعاً سازمان های بین المللی/ منطقه ای در تعیین سیاست های جهانی تأثیر خواهند داشت. این امر به این دلیل بود که امکان نداشت آنها، حتی در مواجهه با منافع مشترک، بتوانند بر خلاف سیاست های ملی دولت ها عمل کنند. به علاوه، گرایش های قدرت های بزرگ هم مورد توجه قرار خواهند گرفت؛ همان طور که آمریکا در سال 2003 عمل کرد. بنابراین، این تحولات نشان داد که در کوتاه مدت منافع بین المللی یا ارزش های مشترک میان دولت ها بوسیله دیدگاه های لیبرال حمایت می شوند. به عبارت دیگر، دولت ها با توجه به منافع ملیشان عمل می کنند و حتی آنها تحت شرایط معینی همکاری می کنند، اما تمایلی به ایجاد منافع مشترک درازمدت ندارند. بر این اساس، این امکان وجود دارد که فرض کنیم ساختار بین المللی عصر پس از جنگ سرد اساساً بوسیله توزیع قدرت میان قدرت های بزرگ تعیین خواهند شد.

در ابتدای این مقاله بحث ساختار نظام بین الملل در چارچوب توضیح های ارائه شده فوق خلاصه خواهد شد. سپس سناریوهای مطرح شده توسط برخی محققان مورد بررسی قرار خواهد گرفت. بعد از آن، با پاسخ به سه سئوال اساسی یک مدل ساختاری پیشنهاد خواهد شد. در پایان هم به فرضیه ها در مورد ساختار نظام بین المللی در عصر پس از جنگ سرد اشاره می شود.

چارچوب تئوریک: رئالیسم ساختاری

بازیگران و روابط میان آنها سیستم را تعیین می کنند، در حالی که دولت ها، بازیگران غیردولتی و روابط میان آنها نظام بین الملل را تعریف می نمایند. بر این اساس ضروری است بدانیم دو عامل اساسی نظام بین المللی را توصیف می کند:

1- تعداد و توانایی بازیگران

2- ماهیت و شکل روابط میان آنها

اما در این میان برای توصیف عوامل فوق، رئالیست ها ضرورت دانستن توانایی های نسبی قدرت های بزرگ مثل زمین، اقتصاد و توانایی های نظامی شان را بیان و به طور خلاصه، برای فهم ساختار نظام بین الملل بر تعداد قدرت های بزرگ و توزیع قدرت میان آنها تاکید می کنند.

بر اساس این دیدگاه رئالیست ها، ساختار نظام بین الملل به تعداد قدرت های بزرگ بستگی دارد. اگر یک ابر قدرت وجود داشته باشد ساختار تک قطبی تعریف می شود، که در این ساختار تنها یک ابرقدرت روابط میان دولت ها و کنترل کل قدرت در نظام بین الملل را تنظیم می کند. با این وجود، در نظام تک قطبی ابر قدرت می تواند یک هژمون باشد یا می تواند اجازه دهد قدرت های منطقه ای مستقلانه عمل کنند. به عبارت دیگر، قدرت های هژمون با قدرت های سیاسی، اقتصادی و نظامی مسلطشان می توانند قواعد و مقررات خود را دیکته کنند که روابط میان دولت ها را تنظیم و کشورهای دیگر را مجبور می کنند تا از این مقررات تبعیت نمایند. در نتیجه تحت این شرایط، ابر قدرت یک قدرت هژمونیک می شود. اما از طرف دیگر، اگر ابر قدرت در زمینه ای توانایی نداشته باشد قدرت های منطقه ای با استقلال بیشتری از سیاست های ابر قدرت عمل خواهند کرد.

دیگر ساختارهای نظام بین الملل که بوسیله رئالیست ها تعریف می شوند عبارتند از: دو قطبی، سه قطبی و چند قطبی. بر اساس این دیدگاه رئالیست ها، قدرت های بزرگ، دولت ملت ها هستند که توانایی های مهم و بزرگی دارند. به عبارت دیگر آنها به عنوان قطب، قدرت های اقتصادی، سیاسی و نظامی قابل ملاحظه ای دارند. بر اساس ایده «جاک لوی»، قدرت های بزرگ، دولت هایی هستند که خواهان حفظ وضعیت موجود در سطح سیستمیک هستند.

آیا روسیه، ایالات متحده، چین و اتحاد اروپا به عنوان قدرت های بزرگ محسوب می شوند؟

همان طور که در ابتدای این مقاله ذکر شد توزیع قدرت میان قدرت های بزرگ و روابط میان آنها ساختار نظام بین الملل را تعیین می کند. به این دلیل، بهترین روش برای کنترل اعتبار سناریوهایی که مربوط به وضعیت موجود در جهان هستند این است که ابعاد ضعیف و قوی قدرت های بزرگ را بر اساس فهم اینکه «آیا آنها واقعاً قدرت بزرگ هستند یا خیر» تعریف کنیم. در این ارتباط ضروری است تعیین کنیم که آیا:

1- آنها قدرت سیاسی، اقتصادی و نظامی کافی دارند؟

2- آیا آنها سیاست های جهانی ای را اتخاذ می کنند که به شکل گیری مجدد ساختار نظام بین الملل کمک کند؟

3- آیا آنها می توانند دیگران را ملزم به تبعیت از خواسته های خود نمایند؟

بر این اساس، مقامات آمریکایی در استراتژی امنیت ملی شان بعد از فروپاشی اتحاد شوروی، اولویت را به ایجاد نظام بین الملل تک قطبی دادند و اعلام کردند که اجازه نمی دهند هیچ رقیبی برای آنها بوجود آید. در نظام بین الملل تک قطبی، آمریکا با کمک قدرت نظامی بی رقیبش نقش مسلطی در حفظ ساختار نظام بین الملل بازی کرد.

در واقع، آمارها ادعاهای مقامات آمریکایی را تائید می کنند. برای مثال در سال 2002 سهم آمریکا از تولید جهانی 23 درصد و هزینه های دفاعی اش بالغ بر 7/335 میلیارد دلار بود. چین نزدیک ترین رقیب آمریکاست که هزینه های دفاعی اش در همان سال تنها 9/142 میلیارد دلار گزارش شد. بعد از آن، هزینه های دفاعی آمریکا به 1/518 میلیارد دلار افزایش یافت در حالی که هزینه دفاعی چین تنها در حد 48/81 میلیارد دلار باقی ماند.

اما با گذشت زمان، آمریکا از دست دادن جایگاه خود به عنوان ابر قدرت انحصاری در جهان را آغاز کرد. بویژه حمله نظامی سال 2003 آمریکا به رژیم صدام را می توان شروع روند کاهش قدرت ایالات متحده به شمار آورد. اول از همه، واشنگتن علی رغم توانایی مسلط نظامی اش قادر نبود ثبات و نظم در عراق را برقرار کند. در نتیجه عملیات نظامی در افغانستان و عراق، آمریکا به محدودیت های منابع نظامی خود پی برد. آمریکا مجبود شد سربازان مستقر در دیگر پایگاه های نظامی خود برای مثال در کره جنوبی یا اروپا را در عراق و افغانستان مستقر کند. این جابجایی و انتقال باعث تضعیف وضعیت نظامی این کشور در دیگر حوزه ها شد.

اقتصاد آمریکا هم در یک فرایند رو به عقب قرار گرفته است. در سال 2002 بدهی آمریکا بالغ بر 2/2 تریلیون دلار (معادل 62 درصد تولید داخلی اش) بود. میزان سرمایه گذاری خارجی این کشور سالیانه در حال کاهش بوده و امروز ایالات متحده دارای کسری موازنه تجارت خارجی است.

اتحادیه اروپا جایگاه مهمی در اقتصاد جهانی برای خود بوجود آورده و به نحو فزاینده ای در حال قدرتمند تر شدن است. کارشناسان برآورد می کنند که یک اتحادیه گسترده و متحد به عنوان یک قدرت مهم در سیاست های جهانی ظهور خواهد کرد. اما برخی دیگر از کارشناسان معتقدند فقدان توانایی نظامی، فقدان شکل گیری سیاست دفاعی و خارجی مشترک و فقدان ادغام در زمینه های سیاسی، ضعف های اساسی این اتحادیه هستند. این ضعف ها مانع از این می شود که اتحادیه اروپا بتواند نقش بسیار فعالی در سیاست های جهانی بویژه در زمینه های سیاسی و نظامی ایفا کند.

محققان معتقدند کشور دیگری که ایالات متحده با رشد قدرت آن مخالفت خواهد کرد چین است. در واقع، این رویکردها واقعیت را منعکس می کنند زیرا اقتصاد چین در حال رشد بسیار سریعی است. میزان رشد سالیانه این کشور حدود 9 درصد است. چین سومین اقتصاد بزرگ جهان و 13 درصد تولید کل جهانی را در اختیار دارد. چین به شدت در آسیا و کشورهای آمریکای لاتین و همچنین در ایالت متحده سرمایه گذاری می کند. ذخایر دلاری این کشور نیز بالغ بر 6/174 میلیارد دلار است.

به علاوه، هزینه های نظامی پکن هر سال در حال افزایش است. چین تلاش می کند از طریق امضای موافقت نامه های همکاری با روسیه و هند صاحب فن آوری مدرن شود و زیر ساختارهای نظامی خود را مدرنیزه سازد.

با این وجود، چین برخی مشکلات خاص خود را دارد. اول از همه اینکه نیاز دارد به سرعت مسایل اقتصادی و اجتماعی اصلی خود مثل رشد نابرابری توزیع درآمد، آلودگی محیطی و فساد را حل کند. در این مورد، چین نیاز مبرمی به هدایت سرمایه گذاری ها و وام های خارجی دارد. به لحاظ منابع انرژی، چین به منابع خارجی وابستگی دارد، لذا باید امنیت انرژی را برای زیرساختاهای صنعتی و اقتصادی اش تأمین کند. پکن اگر موفق به انجام این کار نشود قادر نخواهد بود رشد باثبات اقتصادی اش را تضمین کند. به همین دلیل یک سیاست خارجی بسیار فعال را در مورد منابع انرژی در خاورمیانه، آسیای مرکزی، حاشیه دریای خزر و آمریکای لاتین دنبال می کند. در این میان، تولیدات اغلب شرکت های چینی در بازارهای خارجی رقابتی نیستند. در زمینه نظامی، اگرچه چین در حال تلاش است تا برنامه فضایی خود را به مرحله اجرا در آورد اما تکنولوژی نظامی بالا و نیروهای کافی دریایی و هوایی را در اختیار ندارد. واحدهای نظامی چین به تجهیزات کافی و جدید مجهز نیستند. نهایتاً اینکه مقامات چینی کشورشان را به عنوان یک قدرت جهانی نمی بینند بلکه برعکس آنها کشورشان را یک قدرت منطقه ای می دانند که نمی تواند در شرق و آسیای جنوب شرقی درگیر شود.

روسیه در این سناریوها به عنوان یک قدرت مهم توصیف شد که البته تنها تا جایی که به منابع انرژی اش مربوط است می تواند یک قدرت بزرگ قلمداد شود. در این میان، علی رغم برخی مشکلات اقتصادی پایه ای که این کشور با آن روبرو است، سیاستمداران روسی می خواهند با استفاده از قدرت انرژی ابتدا در بخش انرژی جهانی و سپس به طور غیر مستقیم بر سیاست های جهانی تسلط یابد. در این مورد، روسیه در حال ایجاد یک سرمایه گذاری بزرگ در بخش انرژی خود برای نوسازی و سازماندهی مجدد آن است. این کشور در حال انجام پروژه های بین المللی برای کنترل عرصه های انرژی در دیگر کشورها شامل آسیای مرکزی، قفقاز و خاورمیانه است. از این رو، توسعه در این بخش به پیشرفت اقتصاد روسیه کمک می کند. از طرف دیگر روسیه به نوسازی صنعت نظامی خود اهمیت زیادی می دهد و فروش تسلیحات در بودجه روسیه جایگاه دوم را دارد. به این دلیل روسیه توجه خود را بر تولید تسلیحات نظامی دارای تکنولوژی بالا و مدرن تر متمرکز کرده است. اما تا جایی که به هزینه های دفاعی اش مربوط است ممکن نیست روسیه قادر باشد در زمینه نظامی با آمریکا به توازن برسد.

روسیه به صورت جداگانه هیچ سیاست تجدید نظر طلبانه ای را که به شکل گیری مجدد ساختار موجود نظم بین الملل کمک کند اتخاذ نمی کند. با این وجود، از سال 1993 نسبت به منطقه خارج نزدیک که شامل جمهوری های سابق اتحاد جماهیر شوروی می شود سیاست مداخله جویانه و تهاجمی تری از خود نشان داده است. اما این سیاست دیگر نواحی جهان را در بر نمی گیرد.

بنابراین به نظر می رسد از دیدگاه رئالیستی ایالات متحده، روسیه، چین و اتحادیه اروپا ابزارهایی را که جهت قدرت بزرگ بودن ضروری است در اختیار ندارند. در زمینه نظامی، ایالات متحده توانمندی نظامی غیر قابل انکاری دارد. اما درگیر شدن در عراق قدرت نظامی اش و همچنین قدرت اقتصادی و به شکل غیر مستقیم قدرت سیاسی این کشور را تنزل داده است. برای مثال آمریکا باید هر هفته نزدیک به 2 میلیارد دلار جهت دنبال کردن عملیاتش در عراق هزینه می کرد. به علاوه، گرایش های اخیر برخی کشورهای آمریکای لاتین و موافقت نامه های میان ترکیه و ایران نشان داد که آمریکا نمی تواند متحدانش را مجبور کند به سیاست هایش عمل کنند. پروژه خاورمیانه بزرگ تر آمریکا می تواند نمونه ای از سیاست های جهانی آمریکا باشد (که البته تا به حال موفق نبوده است).

چین این پتانسیل را دارد که مقتدرانه در مورد اقتصاد جهانی صحبت کند. با این وجود، چین نمی تواند در زمینه نظامی و سیاسی با آمریکا رقابت کند. چین تلاش هایش را برای پیدا کردن یک راه حل در مورد مسایل تایوان و دیگر مسایل منطقه ای تشدید کرده است. در این مورد، قطع نظر از مسئله تامین انرژی، چین بر دیگر مسایلی که مستقیماً به سیاست های جهانی مربوط هستند تمرکز نکرده است.

در حالی که روسیه تلاش می کند با تسلط بر بخش انرژی قدرت مهمی در سیاست های جهانی شود، اتحادیه اروپا در تلاش است تا به یک غول اقتصادی در جهان تبدیل شود. از طرف دیگر، هیچ یک از این دو در حال تعقیب سیاست تعیین کننده ای در زمینه بازسازی نظام بین الملل نیستند. در کوتاه مدت ممکن نیست آنها قادر باشند واحدهای نظامی قدرتمند تری در اختیار گیرند.

نگرانی های قدرت های بزرگ در مورد ساختار نظام بین الملل

از زمان فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالات متحده در استراتژی های امنیت ملی اش، خود را به عنوان یک قدرت منحصر به فرد با توانمندی های نظامی غیر قابل انکار توصیف کرده است. بر اساس این برداشت در مورد قدرت و توانمندی شان، مقامات آمریکایی همواره از ایجاد یک نظام جهانی تک قطبی حمایت کرده و دیگر قدرت های بزرگ را به عنوان کشورهایی که همسو با جایگاه سیاسی آمریکا عمل خواهند کرد دیده اند. با این وجود، آمریکا برای تقویت موقعیت هژمونیک خود اولویت را به حذف رقبای احتمالی داده است. بر اساس گفته های مقامات آمریکایی، ایالات متحده با استفاده از قدرت غیر قابل انکار نظامی اش باید نظام جهانی لیبرال تر و باثبات تری را ایجاد کند که برای حفظ ثبات بین المللی و امنیت ملی اش ضروری است. در این میان، واشنگتن از طریق قدرت نظامی گسترده ای که در اختیار دارد، دیگر کشورها را مجبور می کند خواسته یا ناخواسته این نظام جهانی را بپذیرند. به همین دلیل است که آمریکا هرگز مایل نبوده روسیه، ژاپن یا آلمان را به عنوان قدرت های منطقه ای و چین را به عنوان یک تهدید و رقیب استراتژیک برای هژمونی جهانی اش ببیند. بر این اساس، ایالات متحده سیاست هایی را اتخاذ کرده که در متعادل کردن و یا حداقل در متوقف کردن قدرت رو به رشد چین کمک کند.

اتحادیه اروپا به ایجاد یک نظام بین المللی لیبرال تر علاقه مند است. اما چنین نظامی در مقابل هژمونی آمریکا در جهان تک قطبی قرار دارد. چین و روسیه تلاش های آمریکا را تهدید ثبات و صلح جهانی تلقی می کنند بنابراین آنها از ایجاد نظام بین الملل چند قطبی حمایت کرده اند. آنها همچنین در مقابل سیاست هژمونیک آمریکا قرار دارند. روسیه سیاست های یک جانبه آمریکا و گسترش ناتو را تهدیدی برای منافع ملی خود می داند. بر این اساس روسیه اولویت را به داشتن روابط استراتژیک با چین، هند، کره شمالی، ایران، عراق و جمهوری های سابق اتحاد جماهیر شوروی جهت متوازن کردن قدرت رو به رشد ایالات متحده می دهد.

چین سخت ترین واکنش ها را نسبت به سیاست های آمریکا نشان داده است. بر اساس دیدگاه مقامات چینی، ایالات متحده با سازماندهی اتحادیه های نظامی هنوز تفکرات جنگ سردی دارد و می خواهد هژمونی اش را در کل جهان شکل دهد. لذا تنها یک نظام بین المللی چند قطبی زمینه مناسبی را برای داشتن روابط برابر و باثبات تر با رقبای احتمالی منطقه ای مثل ایالات متحده، ژاپن و هند فراهم می کند.

روابط میان قدرت های بزرگ

گسترش ناتو به شرق، پروژه دفاع موشکی آمریکا، تکثیر سلاح های هسته ای و بهره برداری از منابع انرژی دریای خزر می تواند زمینه های اساسی کشمکش میان یالات متحده و روسیه قلمداد شود. اخیراً، هر دو کشور عقاید متضادی در مورد استفاده از انرژی هسته ای و تروریسم بین المللی داشته اند. با این وجود، روسیه هنوز تمایل دارد روابط تجاری اش با ایالات متحده را گسترش دهد همان طور که روابط نزدیکی با چین و ژاپن در زمینه تامین منابع انرژی دارد. روسیه در زمینه های صنعت تسلیحاتی و امنیت نظامی با چین در حال همکاری است، اما از طرف دیگر، نگران تأثیر در حال افزایش شرکت های چینی در منطقه دریای خزر است. علی رغم این واقعیت که حکومت چین سازمان همکاری شانگهای را به عنوان یک نهاد منطقه ای که قدرت ایالات متحده را متعادل خواهد کرد می بیند، روسیه این سازمان را به عنوان یک نهاد منطقه ای که قدرت چین را در منطقه متعادل می کند می نگرد. با این وجود، آنها تمرین های نظامی مشترک را افزایش داده و سیاست مشترکی علیه تلاش های آمریکا برای ایجاد نظام جهانی تک قطبی اتخاذ کرده اند. هر دوی آنها روابط نزدیکی با برخی از کشورهای یاغی از دید آمریکا مثل کره شمالی و ایران دارند.

چین با هدف تضعیف نفوذ آمریکا در آسیای شرقی و مهار سیاست های ژاپن، تایوان و آمریکا بوسیله شکل دادن اتحادیه های استراتژیک، سیاست متعادل تری را در منطقه دنبال می کند. چین برای پیدا کردن یک راه حل صلح آمیز در مورد مسایل سرزمینی با هند در حال همکاری است. چین از تلاش هایی که به ایجاد مناطق تجاری آزاد، شکل گیری شرکت های سرمایه گذاری مشترک درازمدت و داشتن روابط نظامی دو جانبه با دولت های منطقه کمک کند، حمایت می نماید. در این رابطه چین تلاش می کند موافقت نامه امنیتی منطقه ای جدیدی را در چارچوب سازمان همکاری شانگهای ایجاد نماید. چین همچنین از ایجاد منطقه تجاری آزاد آ.سه.آن حمایت می کند در حالی که قبلاً چین آ.سه.آن را یک تهدید می دانست. بنابراین پکن می خواهد تلاش های همکاری اقتصادی آسیا پاسیفیک که بوسیله دولت آمریکا رهبری می شود را متوقف کند. در این میان، چین چندین موافقت نامه همکاری استراتژیک، روابط استراتژیک، مشارکت استراتژیک یا همکاری سازنده نیز با برزیل، روسیه، هند، پاکستان، نپال، آ.سه.آن، کانادا، مکزیک، بریتانیا، کره شمالی، ژاپن، ایالات متحده و آفریقای جنوبی امضا کرده است.

از طرف دیگر چین در حال توسعه روابط بازگانی و اقتصادی خود با کشورهای منطقه است. برای مثال وابستگی اقتصادی کره جنوبی به اقتصاد چین هر سال در حال افزایش است. در سال 2006 استرالیا بالغ بر 25 میلیارد دلار به چین گاز مایع فروخت. مقامات استرالیایی این روابط را به عنوان شروع همکاری استراتژیک دراز مدت میان دو کشور توصیف کردند. همزمان برخی کشورهای منطقه مثل ژاپن، فیلیپین و تایلند، چین را به عنوان یک شریک تجاری مهم برای خود تعریف می کنند. اگر چه این کشورها متحدان آمریکا هستند اما این طور نیست که بین آمریکا و چین یکی را انتخاب کنند، بلکه برعکس توقع دولت آمریکا، این کشورها ترجیح می دهند روابطشان با هر دو کشور را براساس منافع ملی شان ادامه دهند.

ایالات متحده با تلاش های چین در جهت به دست آوردن تکنولوژی نظامی مدرن مخالفت کرده و درصدد اجرای دقیق سیاست مهار چین است. ایالات متحده تلاش می کند با داشتن روابط استراتژیک با هند، پاکستان، ژاپن و تایوان، قدرت چین را متعادل و نفوذ آن در منطقه را تضعیف کند. در این ارتباط، ایالات متحده موافقت نامه همکاری امنیتی با ژاپن را احیا کرده است. حکومت ژاپن به دلیل این واقعیت که نمی خواهد سرمایه گذاری بیشتری در زمینه نظامی انجام دهد، ترجیح می دهد روابط خود با آمریکا را ادامه دهد. در عین حال ژاپن در زمینه های امنیتی و اقتصادی چین را یک تهدید می داند و نگران سیاست های توسعه طلبانه پکن است. به همین ترتیب، ژاپن همچنین مایل است در زمینه امنیتی با کره جنوبی، چین و کره شمالی هم همکاری داشته باشد. گفتگوی استراتژیکی میان هند و ایالات متحده وجود دارد. در این مورد، دو کشور در سیستم دفاعی هسته ای همکاری دو جانبه ای دارند. با این وجود، علی رغم پیشنهادهای آمریکا، هند ترجیح نمی دهد روابطش با چین را خاتمه دهد یا همکاری استراتژیک با آن داشته باشد.

ایالات متحده و اتحادیه اروپا در موضوعاتی مثل رشد باثبات اقتصاد جهانی، جنبش آزاد مردمی، امنیت تامین انرژی، ثبات در خاورمیانه و جمهوری های سابق اتحاد شوروی و جنگ با تروریسم نگرانی های مشترکی دارند.

علی رغم مخالفت آمریکا با ایجاد یک نیروی نظامی اروپایی مستقل، اغلب اعضای اتحادیه اروپا، آمریکا را متحد استراتژیک خود می دانند.

با این وجود، اتحادیه اروپا تمایل ندارد سیاست قطبی سازی را اتخاذ کند که بر خلاف سیاست های آمریکا باشد. اگرچه اتحادیه اروپا خواستار ثبات در خاورمیانه است، اما این مسئله در مقابل تلاش های یک جانبه ایالات متحده قرار دارد. از این بعد، هر دو طرف ایده های متعارضی در مورد نظام بین الملل دارند. اتحادیه اروپا توسعه جهان را بیش از آنکه از بعد جهانی ارزیابی کند، در چارچوب سیاست های منطقه ای خود ارزیابی و اغلب اعضای آن بر ابعاد اقتصادی – اجتماعی سیاست هایشان تاکید می کنند. از طرف دیگر ایالات متحده سیاست های جهانی را دنبال می کند و به موضوعات سیاسی - نظامی اولویت می دهد. برای مثال اتحادیه اروپا و ایالات متحده نگرانی های مشترکی در مورد چین ندارند. اتحادیه اروپا، چین را به عنوان یک تهدید در مقابل منافع و امنیت ملی خود نمی بیند، بنابراین علاقه مند است روابط دو جانبه اش با این کشور را گسترش دهد. امروز اتحادیه اروپا بزرگ ترین شریک تجاری چین است و چین دومین شریک تجاری بزرگ اتحادیه اروپا به شمار می رود. علی رغم مخالفت آمریکا، اتحادیه اروپا تمایل دارد به چین تسلیحات بفروشد. از طرف دیگر، اتحادیه اروپا با روسیه نیز، که 40 درصد تقاضاهای انرژی اتحادیه اروپا را تامین می کند در زمینه انرژی همکاری دارد.

نتیجه گیری

نتیجه اول این است که از دیدگاه رئالیستی، روسیه، ایالات متحده، چین و اتحادیه اروپا شرایط لازم برای تعریف شدن به عنوان یک قدرت بزرگ را ندارند، چرا که فاقد توانمندی های اقتصادی، سیاسی و نظامی هستند و نمی توانند متحدانشان را مجبور سازند براساس سیاست های آنها عمل نمایند. به استثناء ایالات متحده، دیگر قدرت های بزرگ یک سیاست جهانی را در جهت شکل دهی مجدد نظام بین الملل اتخاذ نمی کنند. اما آنها این توانایی را دارند که مستقیماً بر سیاست های جهانی و منطقه ای تأثیر بگذارند. بنابراین کشورهای دیگر وقتی سیاست های خارجی شان را شکل می دهند گرایش ها و ملاحظات این قدرت های منطقه ای و جهانی را در نظر می گیرند. امروز ممکن نیست بتوان گفت قدرت های بزرگ یاد شده می توانند هژمونی هایشان در سیاست جهانی یا ایجاد هژمونی منطقه ای شان در ساختار چند قطبی را تحمیل کنند. در واقع در کوتاه مدت و در میان مدت آنها با رفع نواقصشان تبدیل به قدرت های چندان مهمی نخواهند شد.

دوم، در حالی که روسیه، چین و اتحادیه اروپا ایجاد نظام بین الملل چند قطبی را در نظر دارند، تنها ایالات متحده آمریکا از ساختار تک قطبی حمایت می کند. بویژه روسیه و چین تلاش زیادی می کنند که از طریق برقراری روابط استراتژیک با دیگر کشورها، قدرت در حال رشد ایالات متحده را متوازن نمایند. اما با گذشت زمان نظام بین الملل در حال حرکت از ساختار تک قطبی به ساختار چند قطبی است. عملیات نظامی آمریکا علیه عراق در سال 2003 و بویژه کاهش توانمندی اقتصادی آمریکا غیرممکن بودن شکل گیری نظام تک قطبی و یا شکل گیری هژمونی آمریکا را نشان داد.

سوم اینکه چند قطبی گرایی، به معنای قطبی شدن جهان میان قدرت های بزرگی که رقابت بسیار شدیدی میان آنها وجود دارد نیست. در هر مورد امکان ندارد که نوعی رقابت در جهان سیاست دیده شود زیرا روابط بین دولت ها بر وابستگی دو جانبه پایه گذاری شده است. قدرت های بزرگ از یک طرف با یکدیگر رقابت می کنند و از طرف دیگر روابط دو جانبه آنها بر اساس منافع ملی و نیازهای فردی شان پایه گذاری شده است. برای مثال چین به کمک مالی و تکنولوژی بالای آمریکا، منابع انرژی روسیه و تسهیلات اقتصادی و نظامی اتحادیه اروپا نیاز دارد. آمریکا خواستار سرمایه گذاری بیشتر آمریکایی ها در بازار چین است. از طرف دیگر چین و روسیه از چند جانبه گرایی جهت متوازن کردن قدرت آمریکا حمایت می کنند و از این جهت معتقدند می توانند روابط باثبات تری با ایالات متحده، ژاپن، هند یا دیگر رقبا داشته باشند.

چهارم، امکان این که قدرت های بزرگ بتوانند هژمونی های منطقه ای شان را در مناطق سنتی خودشان نیز شکل دهند وجود ندارد. به عبارت دیگر آنها کشورهای مناطق دیگر را مجبور نمی کنند که خواسته آنها را بپذیرند یا بر اساس فهم سیاست خارجی آنها عمل کنند. برای مثال ترکیه علی رغم مخالفت آمریکا در حال تقویت روابطش با ایران است؛ کره جنوبی، ژاپن و اتحادیه اروپا خواستار این هستند که روابطشان با چین را گسترش دهند؛ کشورهای آسیای مرکزی و قفقاز نیز روابط نزدیکی با کشورهای غربی دارند.

پنجم اینکه در کنار موضوعات نظامی، روابط اجتماعی و اقتصادی جایگاه ویژه ای دارد و بازیگران غیردولتی نقش موثری در سیاست های جهان بازی خواهد کرد. امروزه منابع اقتصادی و انرژی مسایل حیاتی برای دولت ها هستند. برای مثال، از نظر چین دور ماندن از منابع انرژی اقتصادش را تهدید می کند؛ همچنین بازار این کشور نیز فرصت های جدیدی برای شرکت های چند ملیتی آمریکایی و اروپایی ایجاد می نماید. شرکت های چند ملیتی و شرکت های نفتی مثل گاز پروم، شل، اکسون در فرایندهای تصمیم سازی سیاست خارجی چندین کشور بسیار فعال هستند. برای مثال ایالات متحده در سال 1997 به خاطر تسلط شرکت های نفتی آمریکایی، استراتژی خود در قبال دریای خزر را اجرا کرد.

خلاصه اینکه نظام بین الملل عصر پس از جنگ سرد یک نظام چند قطبی خواهد بود با چندین مرکز منطقه ای، که روابط میان این مراکز نیز بی ثبات تر از قبل خواهد شد. لذا ساختار مورد نظر، بیش از آنکه به سمت تعادل و استحکام پیش رود، ضعیف خواهد شد.

منبع: باشگاه اندیشه